short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
گورکن/داستان کوتاهی از سارا سعدلو

مادر بزرگ من یک گورکن بود. اون تنها زن گورکنی بود که میشناختم. توی جوونیش فوق العاده زیبا بود. و همه همیشه میگفتن حیف که با این همه زیبایی گورکنه.پدربزرگم رو به یاد نمیارم.مادرم گفته بود اون خیلی زود مرده.توی دریا غرق شده بود و جنازش هیچوقت پیدا نشد.اما مادربزرگم براش یه قبر با شکوه درست کرد با دستای خودش.مادر بزرگم هر روز صبح های یکشنبه میرفت قبرستون و یه بار همسایمون اون رو در حال حرف زدن با خودش دیده بود و کلی ترسیده بود.اون به داییم گفته بود مادرت دیوانه شده و باید بذارینش خانه ی سالمندان.داییم هنوزم با همسایه ی ما قهره و میگه اگه مادر خودش به این روز افتاده بود حتمن همینکار رو میکرد.مادر بزرگم به من گفته بود که با ارواح قبرستون حرف میزنه و قبل از اینکه من چیزی بگم گفت اصلن اهمیت نمیده که من به کسی بگم یا نه.اما من هیچوقت به کسی نگفتم چون تصمیم داشتم همراهش به قبرستون برم و با ارواح حرف بزنم.هیچوقت صداشونو نشنیدم همیشه من بودم که حرف میزدم و مادربزرگم میگفت که صداشونو میشنوه.

شش سال قبل بود که مادربزرگم برای یکی از اهالی که تازه مرده بود یک گور کند.اون همیشه از کارش راضی بود . یعنی اینجور به نظر می رسید آخه شکایتی نمیکرد اما اون سال همش گریه میکرد و می گفت از این کار متنفره چون داره گور بهترین دوستشو میکنه.

یه شب توی قبرستون یه گور خالی پیدا کردم و تا مدت ها بعد هم اون گور همونجوری خالی بود.تعجب کردم چون هیچکس به تازگی نمرده بود.تا اینکه یک روز مادر بزرگم توی آشپز خونه افتاد .اولش فکر کردیم بازم از ناراحتی و فشار غش کرده اما اینبار اصلن به هوش نیومد.اون مرده بود و همه ی ما فقط تا چند دقیقه با بهت نگاش کردیم.انگار توقع نداشتیم یه  گورکن بمیره یا داشتیم فکر میکردیم از این به بعد کی گورها رو میکنه.اون لحظه بود که من یاد گور خالی قبرستون افتادم.موقع مراسم تدفین به کشیش موضوع رو گفتم و اون هم گفت اون گور رو برای خودش کنده بوده...

بعد از مرگ مادر بزرگم اهالی باید یه گورکن جدید پیدا میکردن اما هیچکس حتا تنها گدای شهرمون حاضر به قبول اینکار نشد . گور کندن یه جور حس چندش آور به همه منتقل میکرد. خیلی عجیب بود اما تا پنج سال بعد کسی توی شهرمون نمرد . و هیچ کس هم نگران نداشتن گورکن برای شهر نبود...

وقتی پنج سال بعد مرگ مادر بزرگم یکی از اهالی مرد کشیش گفت که یک نفر باید داوطلبانه یه گور بکنه اما هیچ کس داوطلب نشد . کشیش گفت فقط یک روز میتونه جنازه رو توی کلیسا نگه داره. روز بعد به ناچار جنازه به قبرستان برده شد .همون روز یکی از خادمین کلیسا داشت توی محوطه ی قبرستان میگشت و برای مردگان طلب آمرزش میکرد ناگهان چندین شاخ و برگ انباشته بر روی هم نظرش رو جلب کرد.کشیش و بقیه ی ما رو که دور جنازه حلقه زده بودیم صدا زد .وقتی به خادم رسیدیم خشکمان زد .اول فکر کردیم کار خادم است اما کی میتونست در عرض چند دقیقه یه گور بکنه اونم در حالی که در حال طلب آمرزش برای مرده هاست، چه برسه به چهار تا گور.همون موقع بود که یاد مادربزرگ افتادم . بعدها همه اعتراف کردن که اون لحظه همه یادش افتادند . فقط کار خودش میتونسته باشه . اون روز جنازه رو با خیال راحت دفن کردیم و برای چند سال بعد هم یک نفس راحت کشیدیم.