short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
تسخیر گلادیاتور/داستان کوتاهی از امین حیدری

 

1

همه جا هستن. خونه رو کاملا تسخیر کردن. هر جا که نگاه می کنی یه تعدادیشون هست. فکر کنم کم کم تمام شهر رو تسخیر کنن. باور کن دیروز فقط 156 تاش رو خودم کشتم. دیگه حشره کش هم کارساز نیست. اولین بار که یکیشون رو دیدم از تو چاه فاضلاب اینقدر آروم و مظلوم شاخک هاش رو آورد بیرون و زل زد تو چشام که دلم براش سوخت. اما کاش هیچوقت دلم براش نمی سوخت اصلا نباید واسه حشره دل سوزوند وگرنه سوارت میشه همه جا سرک میکشه. الان هر کشو کابینت هر گوشه قالی هر جا رو نگاه کنی هستن. دور هم جمع میشن و واسه حمله نقشه میکشن. هدف هاشون رو هنوز نتونستم شناسایی کنم دارم به یه سر نخ هایی میرسم. اگه بفهمم که کی و چرا حمله می کنن شاید بشه یه کاری کرد. تعجبم اینه که من انواع سلاح سرد و گرم رو بکار بردم باور کن حتی سلاح گرم، یه دفعه خواستم لوله فاضلاب رو با دینامیت منفجر کنم اما بعد فهمیدم گند میزنم به همه چی. دیگه دارم کلافه میشم. دیگه کارم شده همین میفتم به جونشون تا جایی که جون دارم میزنمشون هیچی نمیگن حتی یه آخ کوچولو که دلم خنک بشه اینقدر میزنمشون که خودم از حال میرم وقتی نگاشون میکنم همونطور زل میزنن تو چشام مثل بار اول خیال میکنن من دیگه دلم واسشون میسوزه سوسک های کثیف.

2

امروز دقیقا 7 ماهه که کار هر روز و شبم شده جدال با اینا.  دیگه به اینجام رسیده نمی تونم. یه وقتایی به سرم میزنه که خودم رو حلق آویز کنم اما نمی تونم یعنی جراتش رو ندارم اما به روی خودم نمیارم اگه اینا بفهمن سوارم میشن. کم کم داریم زبون همو میفهمیم یعنی مجبور شدم زبونشون رو یاد بگیرم تا بتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم . اونا هم موجودات بدی نیستتن اما یه خواست هایی دارن که نمیشه مثلن ادعای مالکیت میکنن میگن ما هم اینجا حق داریم. نمیشه دیگه خونه مال ما آدماست نه این ...... اینجاش رو نمیگم چون اگه بشنون قیامت به پا میکنن داره تعدادشون زیاد میشه منم زورم بهشون نمیرسه چند وقت پیش به چند تا از این شرکت ها که کارشون همینه زنگ زدم اومدن خیرسرشون کمکم کنن اما نه تنها کاری نکردن بلکه کار رو بدتر هم کردن جو دیگه داشت آروم میشد فقط یه گاهی وسط ناهار به سفره حمله میکردن. هنوزم نفهمیدم چیکار میخوان بکنن از شهرداری که اومده بودن رسیدگی بهشون گفتم همه جا رو بهم ریختن شبا بهم حمله میکنن اما باورشون نشد گفتن دچار توهم شدی البته اینطوری نگفتن یه طوری نگاه کردن که میشد اینو از نگاهشون بفهمی. واقعا دارم کلافه میشم منم میخوام اینجا زندگی کنم.

3

اگه با همین روند پیش بره خودم رو از خونه خودم بیرون میکنن اوایل چیز زیادی نمی خواستن اما هرچقدر من بیشتر مقاومت کردم بیشتر ازشون کشتم اونا هم کوتاه نیومدن دیگه حتی به موندنم اینجا راضی نیستن میگن ما تعدادمون بیشتره روز به روز هم داریم بیشتر میشیم دیگه واسه تو جا نداریم. فکر کنم باید برم اما من به روی خودم نمیارم. اصلا کوتاه نمیام. جالبش اینه که هر کاری میخوان بکنن با همن اولش فکر میکردم بعد یه مدت با سرد شدن هوا گرم شدن کره زمین سوراخ شدن لایه ازن چه میدونم از همین کوفت و زهرمارها میرن اما مگه ول کن بودن یعنی هستن. به دوستام که زنگ زدم اونا هم همین اوضاع رو تو خونشون دارن کل شهر بسیج شدن تا اینا رو سر به نیست اما نمیشه داریم خونمون رو از دست میدیم جلو چشم خودم دیروز یکیشون قاب عکسمو انداخت و روش راه می رفت. داشت رو عکس من جلوی چشم من راه میرفت میدونی این یعنی چی ؟

4

بالاخره دیدم نمیشه کاری کرد راهی جز کوتاه اومدن نداشتم باور کنید هیچ کاری نمیشد بکنی یعنی از خونم بیرونم میکردن با هم نشستیم مثل دوتا موجود متمدن حرف زدیم خواسته هاشون خیلی زیاد بود اما باید قبول می کردم. بالاخره هرچی گفتن من قبول کردم حالا من فقط تو این خونه مثل بقیم کاریش نمیشه کرد تازه بهم خیلی لطف کردن که پروندمو به دادگاه نکشوندن آخه به قول اینا من جنایتکارم.