short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
حواس پرت/داستان کوتاهی از رمضان یاحقی

بشدت مضطرب بود. به زغال هاي داخل منقل فوت كرد. بادبزن را حركت داد. ولي فكروخيال رهايش نمي كرد. فكرش را متمركز ده دقيقه قبل تر كرد، بچه ها داخل كوچه با سرو صدا بازي مي كردند، يك ساعتي مي شدكه كوچه را رها نمي كردند. ديگر كلافه شده بود. مشغول مهيا كردن بساط منقل شد كه توپي به درحياط خورد و با صدای گوش خراش آن ازكوره در رفت و با لباس خانه داخل كوچه پريد و سربچه ها داد كشيد:

- آهاي! ديگه بس نيست! مردم نبايد آسايش داشته باشن! کره خرای...

بچه ها فرار كردند و او داخل آمد. پنج دقيقه بعد اضطراب به سراغش آمد. مي دانست موقعه اي كه توي كوچه رفت، چيزي دستش بود كه حتي با آن بچه ها را تهديد كرد، ولي نمي دانست از بادبزن ،انبر يا بافورش كدام يك دستش بوده است. فكر مي كرد؛

- اگر بافور را برده باشم! چه آبروريزي مي شه؟! بچه ها ديگر ول نمي كنن.

زنش را صدا زد؛

- منيژه! منيژه!

منيژه صدای چرخ خیاطی را قطع کرد و با اكراه از اتاق ديگر پاسخ داد.

- چيه؟

- موقعه اي كه من رفتم اين پدرسگها رو بفرستم برن، نمي دوني توي دستم چي بود؟

- نه من از كجا بدونم، من توي اتاق بودم. حالا مگه چي مي خواسته توي دستت باشه؟

- مي گم نكنه بافوره رو برده باشم توي كوچه؟ حواسم كه نبود. عصباني بودم!

- خوب چه فرقي مي كنه؟ عالم و آدم كه مي دونن تو بافوره اي؟

- خيلي فرق مي كنه! آبروريزي مي شه، ديگه بچه ها ول نمي كنن!

منیژه بلند  خندید و گفت:

- دیگه تو چی داری که ول نکنن!

و دوباره چرخ خیاطی را روشن کرد.

- مثلا مشورت كرديم ها!

بي هدف با اثاثيه اش ور مي رفت. هنوز دلهره داشت. فكر كرد؛

- از بچه ها مي پرسم احتمالا تخم سگها مي دونن.

در حياط را باز كرد. يكي از بچه ها با توپ بازي مي كرد و بقيه كنار ديوار گپ مي زدند. ولي وقتي متوجه او شدند همه ساكت به او خيره شدند. پسري را كه با توپ بازي مي كرد صدا زد؛

- آي پسرجون، بيا!

پسر با ترديد جلو رفت و چند قدمي او ايستاد.

- ببين پسر جون، من چند دقيقه قبل آمدم بيرون؛ خوب من حق داشتم ناراحت باشم

و لبخندي مصنوعي زد.

- چون خيلي سروصدا مي كرديد.

پسر با تعجب اورا نگاه مي كرد.

-آره خوب ما هم بايد استراحت كنيم، بگذريم! وقتي آمدم بيرون يه چيزي دستم بود مي خواستم ببينم تو متوجه نشدي چي بود؟

پسر با لكنت به دست او اشاره كرد؛

-آق آقا، يه انبر بود، اين بافوره نبود، يه انبر سياه بود.