short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
ردی از لاله/داستان کوتاهی از رکسانا ایور

مرد با شانه اش در آسانسور را باز کرد و در حاليکه زن را در آغوش گرفته بود به سمت آپارتمان رفت. با دست چپش کليد را به سختی از جيب در آورد و در قفل پيچاند. در گوش زن گفت: " رسيديم جوجو."

در حاليکه پيکر زن را با احتياط روی مبل راحتی شيری رنگ جلوی تلويزيون می گذاشت نفس زنان گفت:" تا چند سال ديگه بايد مثل عروس خانومها شما رو آورد خونه؟"

به سمت آشپزخانه رفت و دستانش را زير شير آب گرفت: " يه چايی بگذارم يه عصرونه ی خوب با هم بخوريم. تو نمی خوای دست و روت و بشوری خستگيت در بره؟ می دونی که دستشويی کجاست؟!" با خنده ادامه داد:"نکنه يادت رفته؟"

زن سکوت کرد.

مرد کف هر دو دستش را روی کانتر آشپزخانه گذاشت: " مگه می شه يادت بره خانوم؟ چقدر اون موقع ها گشتيم واسه خونه، هميشه می گفتی خونه بايد نورگير باشه، با سالن دلباز و آشپزخونه بزرگ، چقدر ذوق کردی وقتی اينجا رو ديدی، يادته جوجو؟"

با نگاهی عاشقانه به زن نگريست:" اون موقع ها موهات بلندتر بود، رنگشونم نمی کردی . . . " مکث کرد:" اون مرتيکه گفته موهاتو قهوه ای کنی؟"

کتری سوت کشيد.

مرد به خودآمد، با عجله آب جوش را در فنجانها ريخت و سينی به دست به اتاق نشيمن رفت. گلدان سفالی پر از زنبق را روی ميز پايه کوتاه وسط اتاق جابجا کرد و فنجان را جلوی زن گذاشت : " اين خونه بخاطر عصرونه امروز انقدر مرتبه ها، پا قدم شماست، بفرمائيد تا يخ نکرده . . ."

زن فنجان را برنداشت.

- " يعنی هنوز ناراحتی جوجو؟  بابا ببخشيد، گه خوردم، غلط کردم. . .  تورو خدا قهر نباش. . .  قبول، حق با تو ا . نبايد اونجوری تو شرکت داد و بيداد می کردم، ولی وقتی گفتی نميای ديوانه شدم. می دونی چقدر واسه امروز برنامه ريزی کرده بودم؟ اصلا می دونی بعد از چند وقت اومدی پيشم؟هان....؟می دونی؟ تورو خدا زهر مارم نکن. خوب؟ . . . باشه؟ . . . "

زن جواب نداد.

سکوت غليظ و غليظ تر می شد. مرد با دستپاچگی گفت : " چرا ضبط رو روشن نکردی؟ اون موقع ها می گفتی گرمی خونه موزيکه . . . " و کنترل ضبط را برداشت. نوای حزن انگيزی در خانه پيچيد. مرد شروع کرد به زمزمه با آهنگ و تکيه داد به پشتی مبل. نگاهش را به سراپای زن گرداند و روی صورت مهتابيش متوقف شد:" هنوزم خيلی قشنگی . . . "

سر زن با حرکتی که يادآور شرم بود به پائين خم شد.

مرد کنارش نشست و دستانش را به دست گرفت: " ببين جوجو . . . من می خوام . . . يعنی می خواستم . . . تمام اين مدت می خواستم . . . می خواستم که برگردی. بيای دوباره با هم زندگی کنيم، هر جور که تو بخوای زندگی کنيم . . . تورو خدا بمون پيشم . . . ول کن اون مرتيکه گه رو . . . " صدای مرد گرفت: " چيه اون عوضی لندهور؟ به خدا هيچکس قد من دوست نداره، هيچکس . . . "

شانه مرد لرزيد و صورتش را در انگشتان زن پنهان کرد: " به خدا خيلی عاشقتم . . . " و زن را در آغوش گرفت. زن مقاومتی نکرد. مرد موهای لخت و قهوه ايش را بوسيد، لبانش را. انگشتان لرزانش را به بدنش کشيد و گريبانش را بوئيد.

زمزمه کرد: " باشه جوجو؟"

بدن زن رهای رها بود.

مرد در آغوشش گرفت و به سمت اتاق خواب رفت.

 

مبل راحتی جلوی تلويزيون خيس بود. خيس و سرخ... انگار ردی از لاله های سرخ از مبل راحتی تا اتاق خواب می کشيدند.

قيچی که از جيب مرد به کف آشپزخانه افتاده بود اما، خشک به نظر می رسيد. خشک خشک. مثل اين بود که روکشی از خون خوشرنگ زن بر تيغه ها و لبه های تيزش کشيده باشند.