short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
سرويس/داستان کوتاهی از ناهید مهریزی

"دلم می‌خواهد در باره آدم‌هايی بنويسم كه رويایی در سر دارند و در آرزوی روشنایی، منتظرند شب تمام شود تا بتوانند عزيزانشان را در آغوش بگيرند."

هاروكی موراكامی

 

سرویس

 

سوار سرويس كه شد صاف روي صندلي نشست و مشغول نگاه كردن به بيرون شد. مدتها بود كه ديگر تو سرويس كتاب نمي خواند. چه فرصتي براي مطالعه داشت روزي 100 دقيقه به طور ثابت تو ماشين بود چه كتابها و مجله هايي را كه تو اين مسير ورق نزده  و نخوانده بود. هر چند خيلي از مجله ها ديگر منتشر نمي شدند. اصلا از وقتي مجله زنان توقيف شد، ديگر  نتوانست  تو ماشين چيزي بخواند . به صفحه 8 و 9 نرسيده، چشمش سياهي مي رفت و به سرگيجه مي افتاد. حالا كارش شده بود نگاه كردن به مردم خواب آلودي كه داشتند مي رفتند سركار، مغازه هاي بسته  و بچه هايي كه دلي دلي كنان به سمت مدرسه در حركت بودند. پيش خودش گفت الآن مي رسيم به مغازه لوازم كوهنوردي. تنها مغازه اي كه آن وقت صبح باز بود و فروشنده لا غراندامش ساكت و صامت مي آمد روي صندلي مي نشست و خيره مي شد به بيرون . نمي دانست اين فكر از كجا به ذهنش آمده بود كه صاحب هر شغلي بايد مشخصات فيزيكي آن حرفه را هم داشته باشد . مثلا صاحب يك مغازه لوازم كوهنوردي بايد صاحب ظاهري ورزشكارانه  باشد. اما اين مرد نحيف ! اصلا اين وقت صبح دم مغازه چكار مي كند. همه لذت شغل آزاد در اين است  كه دير بيايي و زود بري

"خانم مساوات، خانم مساوات" همكارش بود كه  پرسيد  آينه دارد يا نه. آمد آينه را از كيفش دربياورد كه آينة از دستش افتاد. خم شد آن را  برداشت. وقتي سر بلند كرد ديد از مغازه لوازم  كوهنوردي رد شدند.

"رد شديم كه رد شديم  لعنت به تو سر گیجه ! ببين منو به چه كارها وامي داري" دست كرد توي كيفش و كتابي از آن درآورد.

****

صندليم كو؟ آهان، اوناهاش ، ديروز كه آوردم  براي حاجي ديگه جابجاش نكردم.  اينم تنوع! صندلي جاي هر روزش نبود. بخدا فكر نمي كنم هيچ كس حال من رو داشته باشه. هر روز هر روز تكرار يعني چي . نمونه اش همين كارمندايي كه با اين سرويس ها از جلو مغازه رد مي شن. درسته كه اونام هر روز سوار سرويس مي شن مي رن يكجاي مشخص ولي وقتي مي رسن اداره با كارمندهاي ديگه مي گن، مي خندن. آخر ماه هم حقوقشون سرجاشه. همون كه خودشون مي گن آب باريكه . مثل ما نيستند كه بايد  با هزار نفر سرو كله بزنيم. اما وقتي از جلوي مغازه رد مي شن مي بينن ما نشستيم فكر مي كنن، بيكاريم . راستي يعني اينا به ما دقت مي كنن. مثلا همين خانمه كه هر روز با  سرويسش ساعت هفت از جلوي مغازه رد مي شه. هرچند اون طوري به دورو برش مات و خيره نگاه مي كنه انگار اصلا  تو اين دنيا نيست. اما اگر ببينه چي؟ نمي گه اين چرا اينجوري بي حركت نشسته آدما نمي دونن كه از  فكر وخيال زياد بي خوابي به سرم مي زنه و زود مي آيم مغازه .  اصلا خوبه امروز بلند شم يك كم  راه برم. ٍا سرويشان داره مياد. اومد. ٍا رد شد . پس چرا خم بود يعني چه كار مي كرد . هر چند هرچي به من چه.  اين چيزا نون و آب نمي شه . برم شماره آقاي تدين را پيدا كنم بهش زنگ بزنم،  ببينم اون پولي را كه مي خواستم برام جور کرد.