short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
دو داستان کوتاه از حمیده ایرج

اينجا بقالي نيست فروشگاهه                    

كارم تموم شده و تو خيابون تركمنستان هستم.از اونجا يه تاكسي مي‌گيرم براي ميدون هفت تير. امروز نبايد زياد خودمو خسته كنم. امشب شب قدره. ميخوام شبو بيدار بمونم و دعا كنم. خداخدا مي‌كنم ماشين راحت گيرم بياد و سريع برسم خونه. راننده تاكسي كه پيرمردي نسبتا لاغر با موهاي ريخته و عينكي به چشمه، منو تا سر كريم خان هم ميرسونه بعدش تا ميدون توحيد هم ميبره. منم خوشحالم از اين كه با يه ماشين ميام خونه. مرد بسيار مودبي بود. در جواب اين كه مسير بعدي تون كجاست گفت هرجا شما بريد. اشتباه كردم كه نگفتم ستارخان. اين جوري پياده روي هم نداشتم.

عوضشو موقع پياده شدن درآورد. مسيري رو كه هفتصد، هشتصد تومن بيشتر نميشد، هزار و پونصد تومن از من گرفت. با اون رفتاري كه نشون داده بود و با اين كارش نميخوند داشتم شاخ در مي‌آوردم. خسته بودم و حوصله جر و بحث و دعوا نداشتمو پولو دادم و پياده سمت خونه حركت كردم.

احتمالا ارزش افزوده واقعي اين رانندگي و اينكه اون روز خسته بودم و مي‌خواستم يه تيكه برم خونه تا شب احيا نگهدارم و اين كه احياي اين شب ممكنه مسير زندگي منو عوض كنه و اونو از اين رو به اون رو كنه و خستگي ممكنه احتمال خواب آلوده كردن منو لحظه به لحظه بيشتر كنه، همه وهمه اينا رو در محاسبه كرايه تاكسي دخالت داده بود. يعني حتي معنويات و احتمالات هم در محاسبه كرايه نقش داشتند.

توي راه يادم افتاد كه امشب مي‌خوام بيدار بمونم . چه طوره كاپوچينو بخرم. يه قهوه چرب و چيلي بهتر از يه نسكافه خشك و خاليه. ترجيح مي‌دادم اون شب يه حالي به خودم بدم و يه كاپوچينوي شكلاتي براي خودم بخرم. پياده خيابون ستارخانو به سمت خونه طي مي‌كردم. واقعا خسته بودم. كار اون روزم واقعا كلافه كننده و انرژي بر بود. براي اون روز بدترين جايي بود كه مي‌شد رفت. به هر صورت از اونجا خلاص شده بودم.

توي راه دنبال بقالي بودم كه بتونم كاپوچينو بخرم .وارد بقالي نسبتا بزرگ و مستطيلي شكلي شدم . با اين كه نزديك خونه ما بود هيچ وقت نديده بودمش. به نظر جنسش جور مي‌اومد. سوال كردم كاپوچينو داريد. در جواب hot chocolate  جلوي من گذاشت. اونو برگردوندم  و در نهايت به خريدن يه بسته كوچيك كافي ميت كه تو خونه تموم شده بود اكتفا كردم تا شبو با اون سر كنم.

پسربچه اي وارد مغازه شد.كوتاه قد با چشماني جستجوگر كه مي‌خواست با دويست تومني كه در دست داشت چيزي بخرد. دنبال پاستيل بود. مي‌ترسيد اسمشو اشتباه بگه و همه بهش بخندند. چشمانش سريع حركت مي‌كردند و دنبال پاستيل مي‌گشتند. عاقبت پيداش كرد. به پيرمرد فروشنده گفت از اينا مي‌خوام. از اين پاستيلا ؟ بله. 500 تومن ميشه. پسر كف داستاشو باز كرد و به دويست تومني مچاله شده نگاهي انداخت. نميشه بقيشو بعدا بيارم؟ نه پسرجون. اينجا بقالي نيست فروشگاهه. پسرك به خريدن كيكي دلخوش كرد و آنجا را ترك كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــ

 

قنبر

با اشتياق گام برمي‌داشت. چشمانش ميدرخشيد. ميخواست تمام دنيا را يكجا ببلعد. تا صداي راننده در حال رانندگي را شنيد، پاهايش را روي خط مستقيمي به طرف چشمان راننده به حركت درآورد. منظم مي‌دويد. انگار حركتش را با قوانين شتاب ثابت فيزيك تطبيق داده باشد. صورت كوچكي داشت، گرد و چشماني مشكي، نسبتا درشت و عميق انگار تمام دنيا را در خود جاي داده بود با سري كه از جلو طاس شده و اندامي لاغر و نحيف.

روزنامه همشهري را در دست گرفته بود. فقط چهار پنج تا از اين روزنامه سنگين با نيازمنديهاي سنگين ترش را توانسته بود روي يك دستي كه داشت جاي بده. سلام چه طوري قنبر. راننده اول روزنامه را برداشت. بعد يك صد توماني را روي روزنامه بعدي گذاشت، دنده را روي دو گذاشت و رفت. از مسافر صندلي كناري پرسيد همشهري چنده و او گفت صد تومان.

همكار من تو كفش ملي بود. مگه كفش ملي هنوز هم كار مي‌كنه؟ نه از سال 78 ديگه بسته شد. الان توليدي هاي مختلف كفشاشونو با مارك كفش ملي مي‌فروشند. فقط براي ارتش پوتين مي‌زنه. اونجا نامه رسون بود. با يك دستي كه داشت نامه رسوني مي‌كرد.

يه خبر آورد كه همه جا رو به هم ريخت. كارگرا اعتصاب كردند. كارخونه يه ماه خوابيد. كارگرا جاده رو بستند. مگه چه خبري آورده بود؟ از هيئت مديره خبر آورده بود كارگرا هر غلطي مي‌خوان بكنن. حقوقشونو زياد نمي‌كنم. بعد اون ماجرا اخراجش كردن. مدتي به گدايي رو آورده بود. الان هم روزنامه فروشي مي‌كنه. زن و بچه داره.

راننده دنده رو روي سه گذاشت. ديگه خيلي ازش دورشده بوديم. از اون به بعد ديگه هيچ وقت اونو تو جلال آل احمد نديدم.