short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
شش فلش فیکشن از پروانه حسین زاده

آمد

بگو که آمدم. یقه اش را چسبیده بود و فریاد می زد. نعره ای که هیچ کس نمی فهمید برای چیست. فقط می گفت بگو که آمدم. از پنجره روبرو همه چیز دیده می شد. سایه ای پشت پرده می درخشید. انگار تندیس خوش تراشی بود. آرام و بی حرکت. چار چوب در پر شده بود. فریاد فروکش کرد و بارانی از پس پرده ها به سوی چارچوب خالی می بارید.

 

***

 

امتحان

 

باز هم دیر شده...لباس هایش نامرتب است و جزوه های پراکنده او را به وحشت می اندازد..

خیابان ها را یکی پس از دیگری می دود...حواسش کاملا پرت است...

بند کفش هایش باز شده...خیابان آخر را می گذراند....پرنده ای زخمی به او لبخند می زند...

و صدای ترمز ماشین می گوید که امتحان تمام شد...

 

***

 

زاغ

صدای شکستن تنگ بلور بی بی فضای خانه را پر کرد...

و سیل اشکهایی نیامده همه را در خاموشی فرو برد...

گل ها یکی پس از دیگری پژمرد ....

و با تولد زاغکی تنها دوباره جوانه ها رویید...

 

پرواز

 

 

می خواست پرواز کند. به پرنده می اندیشید. دستش را به سوی آسمان دراز کرد. ابرها را لمس کرد. کبوتر را بوسید. و به پرواز خیال انگیزش رسید.

 

***

 

 

آغاز

 

چقدر دیر به فکر آشنایی می افتیم و چه زود دل را اسیر بادهای رهگذر می کنیم و طوفان به پا کرده می سوزانیم تخریب می کنیم و دوباره آغاز.

 

 

****

 

 

نقاش

 

نقاش دوره گرد می آید. تمثیلی از تو را به من هدیه می دهد. نقش چشمانت را از بر می کنم. در رویایی هولناک فرو می روم. نقاش دیگر نیست. و من با خیالی بی خیال با تو سخن می گویم.

 

***