short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
آخرین یادگاری/فلش فیکشنی از بنفشه بندعلی

- من دیگه هیچ احساسی بهت ندارم عزیز.

کنترل اعصابش را از دست داده بود. با فریاد گفت: پس به من نگو عزیز، تو حتی هیچوقت نفهمیدی که میم آخر عزیز چقدر می تونه ارزش داشته باشه.

آن کوه یخ از حرفهای آن دختر چیزی نمی فهمید. عزیز گفتن برایش مانند سلام گفتن از روی عادت بود. نه سلامتی طرف برایش مهم بود و نه حتی کسی عزیزش بود.

 در مقابل آن همه سردی چشمهای دختر پر از اشک شد می خواست فریاد بزند ولی بغض گلویش را گرفته بود. او بی توجه به حالت غمگین دختر ادامه داد:

- احساس تو مشکل خودته. آدمها در طول زندگی فراز و فرود...

 دوباره می خواست با بحثهای منطقی و ریاضی گونه اش ماجرا را ختم به خیر کند. ولی مگر احساس و عشق در قالب هیچ فرمول ریاضی ای می گنجید؟!

 در مقابل حرفهای سرد و بی روح آن آدم آهنی دستهایش را بالا برد و بر سینه ی او با خشم کوبید. سینه ای که شاید صدای آهن از آن بلند شود. صدای تپش قلب... نه، بعید بود!. دستهای مردانه و قوی او جلوی مشتهای بیشتر را گرفتند. پس بر پیراهن او چنگ انداخت و باز هم به راحتی دستهایش از پیراهن او جدا شدند. دستهایش برای همیشه جدا شدند... او رفت و پس از رفتن او مشت گره کرده اش وجود چیزی را در خود حس کرد. آن را باز کرد و آخرین یادگاری از او را دید و اشکهایش جاری شد. آخرین یادگاری ؛ تنها یک دگمه.