short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
زی زا/داستان کوتاهی از كرمرضا تاج مهر

آسِدفرمان كه خطبه خواند نه بزن بكوبي بود، نه سور و ساطي. جمعه نگفت"بله" فقط سرش را تكان داد.آبِ دهان‌اش مثل تار عنكبوت از لب و لوچه‌‌اش آويزان شد روي سينه‌اش. زي زا هم سر تكان داد كه يعني "بله". البته قبل‌اش زير چشمي به مُرِضا هم نگاه كرد. آسِدفرمان كه از لجِ مُرِضا گفت"مبارك است انشاءالله"جمعه از توي تكه آينه‌ي شكسته‌اش خودش را نگاه كرد، بعد گذاشت‌اش روي زانو و با زبان كفِ دست هاي‌اش را خيس كرد و كشيد روي موهاي سيخ سيخ شده‌ي سرش. آينه را برداشت كه باهاش نور بياندازد توي چشم هاي مُرِضا كه تند و تند آبِ دهان‌اش را قورت مي داد.

 آسِدفرمان وِل كن نبود: «اميدوارم قدرِ زنِ به اين خوبي را بداني جمعه»

 جمعه از تهِ گلوي‌اش صدايي شبيه جيغِ بچه بيرون داد و طوري دهان‌اش را باز كرد كه تهِ حلق‌اش توي ذوق مي زد. هر وقت كِيفور بود اينطوري مي شد...

هيچ كس فكرش را نمي كرد مُرِضا اين كار را بكند. همه فكر مي كردند زي زا را سيد عقد مي كند براي خودش. هر چه بود سيد بود و عاقل، عمري هم اَزَش گذشته بود. بعد از قمارِ آخر و طلاق از مُرِضا، تا روزي كه زي زا را براي جمعه عقد كرد، توي خانه‌ي خودش - كه جدا بود از بقيه ي خانه هاي دِه فرمان- يك اتاق داده بودش كه تا سر آمدنِ عُدّه، در پناه خودش باشد. كارِ ديگري نمي شد كرد، هر بلايي ممكن بود سرش بياورند؛ هم مُرِضا هم باقيِ مردهايِ دِه فرمان كه اين مساله شده بود فكر و خيال شان.مُرِضا زير بارِ حرفِ خيلي ها كه آسِدفرمان را پيش مي كشيدند نمي رفت.

 مي گفت: «محال است تنِ سيد بخورد به تنِ زي زا و راحت دندانِ طمع‌اش را بِكَند بندازد دور»

گفته بود: « هركسِ ديگر هم باشد همين است، اگر فرداروز درآمد و گفت طلاق نمي دهم چه گِلي توي سَرَم مي توانم بگيرم؟» آسِدفرمان اما بي تفاوت و بي خيال نشان مي داد و مثلِ هميشه راه به راه نصيحت‌اش مي‌كرد: « توبه كن آقاجان! توبه! هر چه از آن كثافت مانده توي وجودت بريز بيرون...» منظورش قمار بود.

 پيشترها هم گفته بود: « ترس‌ام از بي بند و باري و بي ناموسي است و اِلّا درگيرِ اين بازيِ پليد نمي شدم، چه كنم كه از خشمِ خدا مي ترسم و اين وظيفه‌اي كه هَمو گذاشته به عهده‌ام»

 تا قبل از اين بازي ها بابتِ خطبه چيزي نمي گرفت، اگر هم مي گرفت ناچيز بود، چيزي بود كه خودشان به رضا، پيشكش مي كردند. اما بعد نرخ گذاشت، چند برابرِِ آنچه بود.

گفت: « نه كه طمع كرده باشم! نه! فقط به اين هوا كه شرايطِ سخت تر سرِ عقل شان بياورد... »

 وقتي كسي به هر دليل زن‌اش را سه طلاقه كرده و باز مي خاست رجوع كند، لازم بود به عقدِ كسِ ديگري دربيايد و دوباره طلاق بگيرد كه مردِ سابق‌اش جايز باشد به اين كار.معمولن خودِ سيد اين كار را مي كرد، چون احكام‌اش را بهتر از ديگران مي دانست. چند تا اتاقِ جداگانه هم كنارِ اتاقِ خودش ساخته بود براي همين كار، و زن ها تا سر آمدنِ عُدّه شان، به خرجِ مردهاي سابق شان آنجا مي ماندند.

 راست يا دروغ گفته بود: « بايد عقد، دايم باشد و آميزش هم ولو براي يك بار صورت بگيرد كه امكانِ رجوع فراهم شود»

 خدا مي داند، ما كه عقل مان به اين چيزها نمي رسد...

جمعه دستِ زي زا را گرفت و از جا بلندش كرد. مُرِضا خاست برود طرف شان، سيد با دست مانع شد: « به هم محرم اند! »

 مُرِضا گفت: « چي چي را محرم اند؟ ديوانه است اين يارو! »

 سيد گفت: « خودت اينطور خاستي» مُرِضا با مشت به ديوار زد: « به گورِ بابام خنديدم!»

 بعد هم گفت: « مي دانم كون‌ات از كجا مي سوزد! »

 جمعه از تهِ گلو جيغ كشيد و سرش را پرت كرد رو به بالا. آسِدفرمان لب هاي‌اش را فشار داد روي هم و سرش را كج كرد: « اللهُ اعلم...»

 مُرِضا انگشتِ اشاره‌اش را رو به سيد تكان تكان داد: « همه دست داديد به دست هم كه زن‌ام را اَزَم بگيريد. نگو نه كه من يكي خوب مي شناسم‌ات! » سيد اين بار گفت: « استغفرالله...» ...

همه چيزِ مُرِضا از قمار بود، حتّا زي زا را هم بعدها معلوم شد از قمار برده. خودش زن داشت اما وقتي همه چيزِ پدرخوانده‌ي زي زا را با قمار از چنگ‌اش كشيد بيرون، دار و ندارِ مرد زي زا بود كه تازه دَه سال‌اش تمام شده بود و روز به روز چون گُل شكفته تر مي شد. مي گويند همان موقع كه چشم باز كرده، حرف‌اش را براي جمعه زده اند كه به دنيا آمده‌ي همان سال است. سالِ پُر باراني بوده آن سال و دِه فرماني ها نظيرش را به خاطر نمي آورند. يك دانه شان صد دانه شده بود. در اينكه هيچ كدام از اهالي هرگز دختري به شيريني و زيبايي‌اش نداشته و نديده اند شكي نيست. اصلن اسم‌اش از همين زيبايي مانده روي‌اش. هر كدام از زن ها كه به ديدن‌اش مي روند، مي گويند: « الحق كه زيباست» مادرش هم خاسته بود اسم‌اش را بگذارد"زيبا"اما چون زبان‌اش طوري بوده كه خيلي چيزها را با "ز"مي گفته"زي زا" اداي‌اش مي كرده. اهالي هم به گمانِ اينكه بچه، زودتر از موعد به دنيا آمده اين اسم را گذاشته روي‌اش، مي گويند"زي زا"يعني ؛"زود زاييده شده،زود به دنيا آمده" آخر، سرِ هفت ماهگي به دنيا آمده بود. زيبايي‌اش را از مادرش به ارث برده بود هر چند از او هم زيباتر بود. زن هاي بزرگترِ دِه مي گفتند چون توي شكم بوده كه پدرش مُرده اينطوري زيبا شده. پدرش از اين طبيب علفي ها بود. دنبالِ علف هاي جورواجور سر مي گذاشت به كوه و كمر. آخرش هم از كوه پرت شده بود پايين و جا به جا مرده بود. خيلي ها اعتقادشان اين بود كه بچه ماندني نيست؛ به خاطر زيباييِ آنچناني‌اش و اينكه نارَس، زنده مانده بود. مي گفتند خودش هم زنده بماند سرِكسِ ديگري را خواهد خورد1 و راست هم مي گفتند، چون مادرِ بيچاره‌اش هم مُرد. هيچ كس نفهميد چرا و مرض اش چي بود. مي گفتند: "يك ساهاتي"  2 از پا دَرَش آورده...يكي از كس و كارِ دورِ طبيب قبول كرد، بچه را بزرگ اش كند...

جمعه تكه آينه‌ي شكسته‌اش را رو به مُرِضا تكان تكان مي داد كه نور بياندازد توي چشم هاش اما اتاقِ سيد نور نداشت. سيد گفت: « خيال ات آسوده، خودم مواظب شان هستم»

 مُرِضا از جاي‌اش بلند شد: « چي چي را مواظب هستي مرتيكه! مگر قرار نبود همه چيز سوري باشد؟! »

 سيد از جاي اش بلند شد: « سُنتِ خدا و پيغمبر كه سوري نمي شود»

 مُرِضا آمد نزديكِ آسِدفرمان: « اگر زنِ خودت هم بود اينطوري مي كردي!؟» سيد گفت : « امرِ خلافِ شرع واقع نشده»

مُرِضا گفت: « عقد ديوانه باطل است، نيست!؟» سيد خنديد : « هست، اما كي تشخيصِ ديوانگي مي دهد؟ شما؟!»

 مُرِضا گفت: « همه مي دانند هست! » آسِدفرمان گفت: « اما تشخيصِ من با همه توفير دارد، از نظرِ من صلاحيت‌اش را دارد»

 و به جمعه نگاه كرد و خنديد: « غير از اينه جمعه؟»

 جمعه از تَهِ حلق جيغ كشيد و كف زد. بعد چيزي كه ديده نمي شد را با نوكِ انگشت چرخاند دورِ سرِ زي زا.چشم زي زا هم كنجكاو دنبالِ دست‌اش مي چرخيد. سيد گفت: « شما هم ديگر برويد پيِ كارتان ببينم خدا چه مي خواهد»

 مُرِضا گفت: « كارم كجا بود؟ مگر شما و آن نا مرد كار و باري هم گذاشته‌ايد؟»

 سيد اين بار دوستانه دستي به شانه‌اش زد: « كاري است كه شده»

 مُرِضا گفت: « مي برم شان خانه‌ي خودم، خودم مواظب شان هستم» سيد گفت: « نه، صلاح نيست، نا محرمي تو ديگر»

 مُرِضا زد زيرِ دست هاي سيد: « چطور سه ماهِ آزگار زنِ من پيشِ تو بود محرم نا محرمي نبود!؟»

 سيد گفت: « زنِ تو نبود، ما و شما هم توفير داريم، شيطان برود توي جلدمان اقلكن بلديم حلال‌اش كنيم»

 جمعه صورت‌اش را چسباند به صورتِ زي زا. زي زا هيچ واكنشي نشان نداد، فقط پلك هاي‌اش را گذاشت روي هم...

مُرِضا و پدرخوانده‌ي زي زا، سَرِ زي زا قمار كرده بودند و مُرِضا مثلِ هميشه برده بود، اما صداي‌اش را درنياورده بودند كه كسي موش بدواند توي كارشان. مُرِضا اين طور خواسته بود. در قبالِ اين مساله و مخفي ماندن‌اش، قول داده بود از اموال باخته، آنقدري پس‌اش بدهد كه باز بتواند راحت زندگي‌اش را بكند. گفته بود: « ناسلامتي خويش‌ايم ديگر! »

 بعد هم زي زا را از او كيخاهي 3 كرده بود و هر چقدر آسِدفرمان به گوش شان خوانده بود كه كارِ درستي نيست، اعتنا نكرده بودند و سيد هم ناگزير و بي دل، خطبه خوانده بود. پدر خوانده گفته بود:

«حالا كه خيال ات آسوده شده مالِ خودت است، بگذار يكي دو سالي بگذرد كه توش و تواني پيدا كند»

مُرِضا گفته بود: « دَبه درنياور رفيق. من كه نمي برم باهاش زمين شخم بزنم. به ظاهرش نگاه نكن، دختر ها كنار شوهر كه باشند زودتر بزرگ مي شوند.تازه سن و سالِ ما هم ديگر از نامزد بازي و اين حرف ها گذشته، فكرِ حرفِ مردم هم باش»

 گفته بود: «من كه بچه نيستم، نترس حواس‌ام به همه چيز هست»

 همان شب كه مُرِضا دختركِ دَه ساله را برده بود حجله، زن‌اش مرگِ موش خورده و تا فردا صبح هم كسي نفهميده بود مُرده. مُرِضا حاضر نشده بود حتّا براي‌اش مراسم بگيرد.گفته بود:

« توي شرع آمده كسي كه اين بلا را سرِ خودش بياورد مراسم ندارد،مگر نه سيد!؟»

 سيد نفسِ عميق كشيده بود: «چه عرض كنم، بر باعث‌اش لعنت...»

 مُرِضا گفته بود: « خلافِ شرع كه نكرده ام، تواناييِ ام بيشتر از اينهاست » زي زا از همان شب، براي هميشه لال شد؛ حالا به واسطه ي ديدنِ جنازه، يا چيزِ ديگر...

جمعه داشت موهاي زي زا را مي پيچيد به هم، بعضي وقت ها هم مي ساييدشان روي صورت خودش. زي زا نگاه‌اش به زمين بود و سر بلند  نمي كرد. سيد گفت: «بهتر است بگذاريم شان به حالِ خودشان» مُرِضا گفت : «كه چه غلطي بكنند !؟»

 سيد خنديد: « از همين غلط‌ها كه همه‌ي زن و شوهرها مي كنند»

 جمعه زي زا را با صداي بلندِ لب هاي‌اش بوسيد و جيغِ بچه از تَهِ گلوي‌اش بيرون زد.مُرِضا دويد طرف شان و با هر دو دست يغه‌ي پاره پوره‌ي جمعه را گرفت و آنقدر بلندش كرد كه فقط نوكِ پاهاي‌اش روي زمين بود:

 « واي به روزگارت اگردست از پا خطا كني!» سيد با غيض به كناري هُل‌اش داد: « ديگر داري حوصله‌ام را سر مي بري مُرِضا!»

 نصفِ يغه‌ي جمعه مانده بود توي دست هاي مُرِضا. جمعه گردن‌اش را مالش داد و چند بار پشتِ سرِ هم سُرفه كرد. مُرِضا مُچِ دستِ زي زا را هم گرفت: «با تو هم هستم كُرِّه خر...»

جمعه با لگد به پشتِ مُرِضا زد و قايم شد پشتِ آسِدفرمان. مُرِضا گفت: « بازيِ خوبي را شروع نكردي سيد!»

سيد دست‌اش را از دستِ زي زا جدا كرد: «خوب يا بد خودِ تو شروع كردي، يادت رفته؟»

 مُرِضا دست‌اش را از توي دستِ سيد كشيد بيرون: « بيخود جانماز آب نكش سيد، خودِ تو از همه بيشتر نصيب بردي و مي بري » سيد روي‌اش را از او گرفت: « من فقط به تكليف‌ام عمل كردم»

مُرِضا پوزخند زد: « تكليف!؟ هِه! پس چرا از اين تكليف ها گيرِ بقيه نمي آيد؟»

 سيد با دست به در اشاره كرد: « يا همين الان از اينجا برو يا...»

مُرِضا به چشم هاي سيد خيره شد: « يا چي سيدِ اولادِ پيغمبر!؟» سيد رفت و ايستاد كنارِ درِ اتاق:

« دِه فرماني ها دلِ خوشي نه از خودت دارند نه از كارهات، همه چيزشان را ريخته اي به هم، منكرش كه نيستي؟»

 مُرِضا گفت: «كه چه؟» سيد گفت: «بشكه‌ي باروت اند؛ منتظر يك جرقه كه دودمان‌ات را بدهند به باد»

 مُرِضا گفت: « چيزي هم مگر براي‌ام مانده؟ نگرانِ دودمانِ خودت باش » سيد گفت: « ما كه قمار نكرده ايم!»

 مُرِضا گفت: « شايد، اما قمارباز‌تر از همه بودي!»

 جمعه داشت يكي يكي انگشت هاي زي زا را باز و بسته مي كرد و مي بوسيدشان.زي زا بي صدا گريه مي كرد.سيد گفت :

« نگفتم‌تان قمار آخر عاقبت ندارد؟ نگفتم تان نكبت‌اش از سرو كولِ زندگي‌تان مي رود بالا!؟ گفتم يا نگفتم؟» ...

گفته بود، هميشه مي گفت اما به خرج كسي نمي رفت. قمار زدن سرِ سه طلاقه كردنِ ناموس را هم خودِ مُرِضا باب كرده بود. دار و ندارِ يدي را كه اَزَش برده بود حالا شوخي يا جدي گفته بود: « ديگه چي داري يدي؟» يدي گفته بود: « فقط زن‌ام مانده»

 گفته بود: « فرصت، يك فرصتِ ديگر بده» مُرِضا گفته بود: « دستِ خالي كه  نمي شود، مي شود؟»

يدي گفته بود: « سرِ تمامِ چيزي كه از من برده‌اي بازي»

 مُرِضا گفته بود: « نه يدي جان، هر كس بايد به اندازه‌ي گليم‌اش پاي‌اش را دراز كند»

 يدي گفته بود: «آب از سرِ من كه گذشته، حالا يك وجب پايين تر بالاتر كه توفير ندارد، يا تمامِ چيزي كه از دست داده‌ام به دست مي آورم يا...»

 مُرِضا گفته بود: «من چرا بايد تن بدهم؟يعني چي گيرِ من مي آيد يدي جان؟»

 يدي گفته بود: « خودم و زن‌ام كُلفَتي‌ات را مي كنيم؛ تا آخرِ عمر، هر چي كه بگويي گردن مي گذاريم»

 مُرِضا يك طرفِ سبيلِ سربالاي‌اش را تاب داده و گفته بود: « قبول مي كنم، فقط به حرمتِ نان و نمكي كه با هم خورده‌ايم»

 يدي گفته بود: «خدا خيرت بدهد» همان شب، يدي باز هم باخته بود.

 مُرِضا گفته بود: «مي دانم كفِ دست‌ات مو ندارد اما بالاخره شرط و شروط بايد يك جوري برقرار شود»

 يدي چيزي نگفته بود، يعني نتوانسته بود بگويد، كاردش مي زده‌اي خون‌اش درنمي آمده.

مُرِضا گفته بود: «من كه گفتم توقعي ندارم، اما براي اينكه سرت به سنگ بخورد، برو زن‌ات را سه طلاقه كن. چند وقتي بي زن بماني عبرت مي گيري كه ديگر سرِ چيزِ نداشته بازي نكني»

 يدي آن شب بدونِ اينكه كلمه‌اي بگويد رفته بود و فرداي‌اش، اولِ وقت، پيشِ آسِدفرمان زن‌اش را سه طلاقه كرده بود. خبرش كه دهان به دهان شد هر كس چيزي مي گفت. چو انداخته بودند كه ديده با مُرِضا سر و سِرّي دارد اينطوري كار را يكسره كرده. مُرِضا گفته بود: « مرد مومن من فقط خواستم سر به سرت بگذارم رفتي جدي جدي طلاق‌اش دادي!؟»

گفته بود: « از اين حرفهايي كه درِ گوشِ هم پچ پچ مي كنند اصلن خوش‌ام نمي آيد» گفته بود: «انگار تقصيرِ من شده»

گفته بود: « برو زن‌ات را برگردان سرِ زندگي‌اش»

 سيد گفته بود: « بقالي كه نيست هر وقت خواستي بگيري هر وقت نخواستي پس بدهي»

گفته بود: « بايد صبر كني عُدّه‌اش تمام بشود، تازه بعد هم بايد يكي ديگر عقدش كند و باز طلاق‌اش بدهد، كه خودِ اين هم باز چند ماهي طول مي كشد»

مُرِضا گفته بود: «حالا نمي شود خودت يك جوري رفع و رجوع‌اش كني كه خدا را هم خوش بيايد؟»

 سيد گفته بود: « نمي توانم كه توي قانونِ خدا و پيغمبر دست ببرم»

مُرِضا دستِ يدي را گرفته و بُرده بودش بيرون، گفته بود: « كاري ست كه شده، چاره اي نيست، سه  ماه‌اش كه تمام شد مي گويم سيد به اسمِ من خطبه‌ي سوري بخواند، بعد هم طلاق و خلاص!»

سيد گفته بود: « براي رجوعِ دوباره،  بايد عقدِ دايم صورت بگيرد و آميزش هم باشد»

 مُرِضا درِ گوشِ يدي گفته بود: « عوض‌اش مقداري از چيزي كه باخته‌اي پس‌ات مي دهم»

 سه ماه كه تمام شد، يدي رضا داد و سيد با اِكراه خطبه خواند و نه يك شب كه تا چند ماهي مُرِضا در اختيارش گرفت.يدي هم كه مي خاست چيزي بگويد، مقداري از مال و منال خودش را پس‌اش مي داد كه دَم نزند و منّت هم مي گذاشت سرش. سيد به مُرِضا گفته بود: « داري آن دنياي‌ات را هم مي سوزاني، از اول هم مي دانستي كار به اينجا مي رسد»

مُرِضا گفته بود: « چرا حرف در مي آوري سيد؟ كجا عقلِ ناقصِ ما به شرعيات قد مي دهد، خودت هم مي داني شوخي شوخي اينطوري شد» ...

جمعه تكه آينه شكسته‌اش را داد دستِ زي زا، بعد شروع كرد توي اتاق روي دست راه رفتن و از تَهِ گلو جيغ كشيدن. زي زا بي صدا خنديد...

 جمعه خُل و چِل نبود از اول؛ فرداي روزي كه مُرِضا زي زا را تصاحب كرد، ديگر كسي جمعه را نديد، تا همين اواخر كه معلوم نبود دوباره سر و كله‌اش از كجا پيدا شد و زمين تا آسمان فرق كرده بود با جمعه‌اي كه همه مي شناختند. همه‌اش مي ايستاد روبروي خانه‌ي مُرِضا و به پنجره‌ها زُل مي زد.يك بار كه مُرِضا ديده بود زي زا براي‌اش خوراكي مي بَرَد، گرفته بودش به بادِ كتك. چشم‌اش هم كه به جمعه مي افتاد آزارش مي داد و از روبروي خانه مي تاراندش...

عقرب سينه زرد پدرش را نيش زده و جابجا كشته بود. چند روزي طول كشيده بود تا جنازه‌اش را پيدا كرده بودند. آنهايي كه ديده بودندش مي گفتند سالمِ سالم بوده و هيچ جانوري هم به جسدش تعرض نكرده بوده. اما وقتي مي خواهند بلندش كنند بدن‌اش بند بند از هم جدا مي شود. انگار زهر فقط مفصل هاي‌اش را خورده بوده. آخرش مجبور مي شوند تكه تكه بياندازندش توي گوني و همانطور با گوني هم خاك‌اش كنند...

بعضي ها مي گفتند با اين كار، جمعه بدتر سر مي گذارد به كوه و از دست مي رود. عقد زي زا را مي گفتند. خيلي ها هم مي گفتند از كجا معلوم نفس‌اش كه بخورد به نفس آن لعبت، هوش و حواس‌اش درست و حسابي نيايد سرِ جاي‌اش.مي گفتند مگرنه اينكه به خاطرِ هَمو به اين روز افتاد!؟

از نظرِ مردانِ دِه فرماني، زي زا همه چيز بود و خيلي هاي شان آشكارا و بي پرده از آرزوي بزرگ شان مي گفتند كه همخوابه شدن با او بود؛ حتّا اگر مجبور مي شدند بواسطه‌اش نه تنها كُل مال و منال، كه باقيِ عمرشان را هم بدهند. حتّا آنهايي كه ديگر آنقدري سن شان بالا رفته بود كه كارشان از اين حرف ها  گذشته باشد و ديگر لذت شان، نه به اندام مردانه شان، كه به حرف هاي آنچناني بود و سويِ كمِ چشم‌هاي شان كه تار و مبهم، اندامِ نحيف و لغزنده‌اش را، هر جاي در و ديوارِ كوچه پس كوچه هاي خاكيِ دِه فرمان مي ديدند و بيشترش خيال بود و وهم، چون مُرِضا نمي گذاشت زي زا پا از خانه بگذارد بيرون. آنها اما بيشتر قوز مي كردند و به مردمك هاي كمرنگ شان فشار مي آوردند كه واضح تر ببينندش. زيباييِ فرشته وارِ زي زا مردها را يكي پس از ديگري وسوسه مي كرد كه با هر چه دار و ندارشان است، بنشينند پاي قمارِ مُرِضا و تا همه چيزشان را هم از دست نداده اند، بلند نشوند. هيچ كس از هيچ كس عبرت نمي گرفت. سه طلاقه كردن زن ها هم ديگر نه شوخي شوخي، كه جدي جدي بند آخرِ بازي بود؛ فقط براي اينكه لطفِ ناچيزِ مُرِضا نصيب شان شود، كه سرِ پا بمانند و از گرسنگي نميرند، زيرِ بار مي رفتند.حرف و نصيحت سيد هم به گوش مردانِ وسوسه شده‌ي دِه فرمان نمي رفت كه نمي رفت. زنها هر كدام آب و رنگي داشتند مُرِضا بيشتر در اختيارشان مي گرفت و پيش آمده بود كه همزمان، سه يا چهار نفرشان را در اختيار داشته باشد. بعد هم كه اَزَشان سير مي شد و طلاق شان مي داد، تا سر آمدنِ عُدّه، توي اتاق هاي سيد، اقامت مي كردند و خودِ مُرِضا هزينه‌اش را به سيد مي پرداخت...

جمعه زيرِ لب چيزي مي خواند كه فقط خودش مي دانست. آسِدفرمان مُرِضا را بيرون‌اش كرد. مُرِضا به التماس افتاد:

 « سيد تو اولاد پيغمبري! رحم كن، بگذار دستِ زن‌ام را بگيرم بِبَرَم، قول مي دهم گورم را گُم كنم براي هميشه از اينجا بروم» آسِدفرمان گفت: « زن‌ات!؟ فراموش‌اش كن! زي زا ديگر به تو تعلق ندارد!»

 گفت: « فقط مي‌توانم توشه‌اي براي‌ات جور كنم و يك جوري از زيرِ دندانِ تيزِ دِه فرماني ها فراري‌ات بدهم، البته اگر بتوانم!» گفت: « بزرگترين لطفي كه مي‌توانم در حق‌ات بكنم همين است» مُرِضا گفت: « بدون زن ام!؟ بدونِ زي زا!؟ ممكن نيست!»

 سيد شانه بالا انداخت: «خود داني، از ما گفتن!» و در را بست. از پشتِ درِ بسته هم آخرين حرف‌اش را زد:

 « جان‌ات را بردار و برو از اينجا، بزرگ و كوچك اين جماعت به خون‌ات تشنه اند، خودت بهتر مي داني هار بشوند چطوري اند»

 از داخلِ خانه صداي خِرخِرِ گلوي جمعه و هِس هِسِ  سينه‌ي زي زا بلند شد. مُرِضا با لگد به در زد و نشست همان جا، توي كوچه و به قباد فكر كرد كه چطوري به خاكِ سياه نشانداش...

قباد تنها مردي بود كه نه چشم‌اش دنبالِ مال و منالِ تلنبار شده‌ي مُرِضا بود و نه عطش همخوابگيِ زي زا ديوانه و از خود بيخودش كرده بود. فقط قسم خورده بود مُرِضا را مثلِ بقيه به خاك سياه بنشاند و تلافيِ همه را سرش در بياورد. نترس و بي باك بود، تنها دِه فرماني‌اي بود كه سربازي رفته و تازگي ها دو سال‌اش كه تمام شده بود، برگشته بود. توي شهر كنارِ قوم و خويشِ مادري‌اش چند كلاسي هم درس خوانده بود. مال و منالي نداشت اما دخترِ جواني به عقدش درآمده بود كه خوش بَر و رو بود و البته گستاخ؛ همين گستاخي چند برابر خاستني تَرَش كرده بود. مُرِضا به طمعِ هَمو، تن به بازي داد و فكرش را هم نمي كرد كه آن جوانكِ به قولِ خودش بي كله، آرام آرام رُس‌اش را بكشد و برود جلو. وقتي ديده بود كار دارد به جاهاي باريك مي كشد، شروع كرده بود به دَبّه درآوردن و زير بار نرفتن، اما اهالي را كه پشت قباد ديده بود، ناگزير تن داده و تا شرطِ سه طلاقه كردنِ زي زا هم، پيش رفته بود. به اين يكي هم به اجبار دِه فرماني‌ها تن داد.

شبي كه قمار آخر سر گرفت، همه آمده بودند تماشا.جمع شده بودند پشت درِ خانه‌ي مُرِضا، توي كوچه، و دهان به دهان از توي خانه، خبرهاي تازه را مي شنيدند. خبرهايي كه خوشايندشان بود و به وجدشان مي آورد.كَف مي زدند و هو مي كشيدند.كف براي قباد، هو براي مُرِضا.تا خروسخوان، ورق ها بُر خورد و دست به دست شد، تا وقتي كه تنها شاهدِ بازي كه داخل خانه بود گاله4 زد كه: « مُرِضا باخت، مُرِضا باخت، مُرِضا...» و دويد توي كوچه بينِ باقي، كه راضي نشده بودند تا روشن شدنِ قضيه، برگردند خانه‌هاشان. ديگر كسي نخوابيد. لوطي ها را خبر كردند و تا آفتاب زَنان، بزن و برقصي راه انداختند كه دِه فرمان، زيرِ گَردَش، گُم شد. آسِدفرمان به داد نرسيده بود همان وقت ريخته بودند توي خانه، و معلوم نبود چه بلايي سرِ مرضا مي آوردند. سيد عمامه‌اش را كشيد دورِ هر دو‌تاي شان، و از بينِ جمعيتِ از خود بيخود، عبورشان داد كه اهاليِ كينه دار، متعرض‌شان نشوند. قباد را آنقدر روي دست بالا انداختند كه بالا آورد و قِي كرد. دار و ندارِ مُرِضا را-  كه خيلي ها مي گفتند بايد به آتش شان كشيد-  گذاشت در اختيارِ سيد، كه بينِ مال باخته ها، به انصاف، تقسيم كند. باقيِ زنها را هم، مجبورش كردند، طلاق شان بدهد.گفت: « ديديد آخرش پوزه اش را زدم!؟ »

 نامزدِ گستاخ‌اش گفت: « تو اين كار را نمي كردي، خودم حجله‌اش را به خون مي كشيدم»

قباد، به حرفِ آنهايي كه توي گوش‌اش پچ پچ مي كردند، كه زي زا حقِ اوست و از شيرِ مادر حلال تَرَش، اعتنا نكرد؛ تا جمعه بشود مردي كه مردهاي ديگرِ دِه فرمان، حسرتِ موقعيتِ بادآورده‌اش را بخورند، هر چند هيچ كس نفهميد آخرش چه بلايي سرِشان آمد...

صبح، جنازه‌ي مُرِضا را، دَمِ دَرِ خانه ي سيد پيدا كردند. قَدِّ يك شتر، خون اَزَش رفته بود. بيشتر از بيست بار، نيشِ چاقويي، سر و  سينه‌اش را چاك زده بود. سيد مي گفت هيچ صدايي نشنيده. مي‌گفت خاسته از ترسِ تعرض مُرِضا، درِ اتاق شان را قفل بزند، اما دل‌اش نيامده. انگار زمين دهان باز كرده و بلعيده بودشان...

حالا هم، گاهگداري هستند كساني كه مدعي مي شوند آنها را ديده اند، اما هيچ كدام، شاهدي بر مدعايشان ندارند.يكي مي گويد ديده كه توي گندمزارهاي پايينِ دِه، مي رقصيده‌اند.ديگري مي گويد:

 « خودم ديدم لبِ چشمه داشتند هم را مي بوسيدند، بعد كه جمعه ديد دارم نگاه‌شان مي كنم، با آينه‌اش، نور انداخت توي چشم هاي‌ام كه ديگر نتوانستم ببينم شان»

 صداي خِر خِرِ تَهِ گلويِ جمعه را، خيلي ها از گوشه و كنارِ دِه فرمان شنيده اند؛ يا نوري كه از باغ هاي بالاي دِه، شب ها منعكس مي شود توي آسمان، اما انگار تَوَهُم و تصوري بيش نبوده و نيست. جمعه و زي زا، هستند و نيستند...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضيح :

1- تصور اينست كه وقتي بچه اي باهوش تر، زيباتر يا بزرگتر از معمول نشان مي دهد باعث مرگ پدر يا مادرش مي‌شود(اصطلاحن مي گويند فلاني سر خور است)

2-  يك ساهاتي(يك ساعتي_مرض فوري) وقتي كسي آني و بي دليل مشخص مي مُرد، مي گفتند يك ساهاتي او را زده.

3- كيخواهي: به معني خواستگاري.

4- گاله ردن: به معني ندا دادن، خبر كردن، فرياد زدن. 

كرمرضا تاج مهر

 هفتاد و نُه روز مانده به پاييز 1386