short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
من و بابام + مامان و داداشم/داستان کوتاهی از نگین رجبی

 

خونه‌ی ما وسط یه کوچه‌ی باریک و درازه و از اونجا که این کوچۀ باریک و دراز تو ایرانه ، طبیعتاً راهنمایی – رانندگی تمهیدی برای یه طرفه کردن کوچۀ ما نیندیشیده و ما هر روز شاهد گیر کردن ماشین ها تو کوچه هستیم، این شد که من از همون بچگی از هرچی فیلم و صحنۀ اَکشنه اشباع شدم .

 

خانوادۀ من 4 نفریه، من و باباو مامان و داداشم. بابا که اصولاً مأموریته، خیلی شانس بیاریم از صبح تا شب، زیر آسمون شهرمون سر کاره. مامان هم که سرگرم کارها و دوستای خودشه. اما من و داداشم، همیشه فکر می کردم اون باید دختر می شد، چون نه فوتبال دوست داره نه کله پاچه، تنهایی بازی کردن رو هم به بازی با من ترجیح میده!

 

ما  4 تا همسایه داریم  که یه اکیپ 5 نفره تشکیل دادن که پنجمیش مامان منه. همیشه از اینکه خاله  صداشون کنم متنفر بودم، به اسم صداشون می کنم و هر دفعه به طور محسوسی نارضایتیشونو ابراز می کنن و در جواب می گن: جانم خاله جان. هر 4 تا خاله های قلابیم معتقدن که من شبیه بابامم ، مامان جانم پا رو هم از این فراتر می ذاره و می گه من فتوکپی برابر اصل بابامم : نوع راه رفتن ، نشستن و حتی اخم کردن. و اما بابام : مردی است مهربون ، عجول ، قدرت طلب ، به شدت وابسته به خانواده و عاشق سرو صدا ، البته با اولویت : VOA , BBC  ، رادیو فردا و تازگیا هم با وجود پارازیت به شبکۀ خبر رضایت می ده . ما همیشه تو خونمون به تعداد افراد خانواده رادیو و تلویزیون داریم ، اگه قرار باشه بابام بین فرمون و رادیوی ماشین یکی رو انتخاب کنه‌، جفت دستاش رادیو رو می چسبه !

 

در کل من و بابام آدمایی هستیم پر از شگفتی ، غیر قابل پیش بینی ، فراموش کار ، غیر منطقی ، کنترل گر ، به شدت اهل معامله البته بدون هیچ ریسکی و هردو می میریم واسۀ مهران مدیری.

شباهت من و بابام باعث می شه که مامان و داداشم هم توی سنگر مشترک باشن ، شبا وضعیت سفیده چون 2-2 مساوی هستیم اما حادثه که خبر نمی کنه ، اگه تو روز اتفاقی بیفته تیم حریف قَدَره و 2-1 بازی رو واگذار می کنم. این جور وقتا افسوس می خورم که چرا شبیه مامانم نیستم ، گرچه گروه من و بابام هم بی منطق تره ، هم قوی تره .

 

کنار کوچۀ ما یه کوچۀ بن بسته که آخرین خونش خونۀ رؤیا ایناس . من و رؤیا هم سن و هم جنسیم . زندگی رؤیا بدجوری با 2 بُر خورده : رؤیا 2 اِسمَس ، 2 خواهر و 2 برادر داره ، باباش 2 تا زن گرفته و حتی به نظر من 2 تا بابا داره ، بابای واقعیهِ واقعی که نه ، یه عمو علی داره که بیشتر شبیه باباهاس تا عمو ها . عمو علی مردی جا اُفتادس که مثل همۀ هم سن و سالاش سبیل داره ، یه خورده خاله زنکه و شباهت عجیبی بین امام زاده صالح و غول چراغ جادو می بینه . رؤیا دختر زشتی بود که به کمک جیب عمو علی نه تنها زشتیسش و تعدیل بلکه حتی نابود کرد . با لیفتینگ و لیزر و کشیدن ابرو و پلک و بعد ها هم با گونه گذاری و پروتز لبها و تیر آخر هم جراحی بینی و فک بود .

 

من که مجذوب قیافۀ بعد از اصلاحاتِ ! رؤیا شده بودم بعد از کلی مقدمه چینی دربارۀ اینکه زیبایی غیر خدادادی بدجوری رو بورسِه ، یه روز به بابام گفتم : همۀ دوستام معتقدن قیافۀ خیلی شیکی دارم فقط اگه نیم رخ دماغم بذاره .

 

بابا جان در جوابم فرمودن : مگه هرچی دیگران بگن درسته ؟ به جای این حرفا بشین 4 تا کتاب بخون شاید عقلت رسید و دوستاتو عوض کردی.

 

البته منظور پدر جان از خوندن کتاب اینه که بشینم 4 تا کتاب ورق بزنم ، آخه بابام تو دنیا عاشق 2 چیزه که دومیش خریدن کتابه . بابام وقت زیادی صرف خرید کتاب می کنه ، بقیۀ وقتشم اگه صرف ورق زدنشون بشه دیگه فرصتی برای خوندنشون پیدا نمی کنه.

بعضی وقتا بابام گیجم می کنه ، چرا ورق زدن 4 تا کتاب بهتر از اصلاحات صورته ؟!