short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
ریشه یابی مشکلات/داستان کوتاهی از حسین سعیدی

صدای زنگ می آید، صدای زنگ می آید...

ستاره ها ریخته اند از بس که دود همه جا را فر گرفته، خورشید هم قهر کرده و لابد مثل همیشه چشم دیدن ماه را ندارد. ماه اما، با افاده در آسمان محو تماشای اندام باریک خود است. ماه که باشی چاق یا لاغر فرق نمی کند، ماهی! و حتی با ناز کردن هم دوست داشتنی! درختان را ببین! همگی لخت کنار خیابان صف کشیده اند. راستی اگر درختان نبودند شاید موسیقی هم وجود نداشت ، نه صدای تاری نه صدای گیتاری! پس چرا می گویند که درختان ساکتند؟! نه آقا! ماشین ها نمی گذارند صدای آنها را بشنویم. راستی ماشین ها را نگاه! دارند روی هم راه می‌روند خیابانها شده مثل آش رشته خان جون از بس که همه چیز دارد و آن همه چیز دارند در هم می لولند. آه کاش این مثال را نمی زدم ! آش رشته خوشمزه خان جون ! خان جون ! کاش این مثال را نمی زدم... ماشین های سرگردان در خیابان گویی دنبال چیزی می گردند.دنبال چه ؟! دنبال هر چه که باشند دودشان صاف می رود در چشم کسانی که دنبال کسی، ببخشید چیزی نمی گردند! آخ جان مشکل ریشه ای ترافیک را یافتم ! گفتم ریشه، یاد ریشم افتادم که از زور بی پولی زنگ زده!     

صدای زنگ می آید !

طفلکی من! اصلا معلوم نیست اینجا چه کار می کند و کجا می خواهد برود!

:- تاکسی ! تاکسی ! خیابان نفت...

:- می شه 7000 تومن

:- چه خبره آقا! نوبرشو آوردی با این لگن‌ات!

سرم درد می کند. امان از سنگینی زنجیر... از سرما می لرزم!

:- تاکسی ! تاکسی ! خیابان نفت ...

:- می شه 12000 تومن

بدون هیچ حرفی سوار می شوم حتی به راننده لبخند هم میزنم! پول بیشتر بدهی بهتر است از اینکه سرت با اشیاء سنگین آشنا شود!

صداها در هم تنیده می شوند، دودها از راه ریه به سرم شبیخون میزنند و قلبم را محاصره می کنند! چه جالب اینجا همه دودی اند! خوش به حال وارد کنندگان سیگار!

:- آقا شما نفتی هستی ؟

: بله ؟ نخیر! کاش بودم ولی الان دارم می روم آنجا برای خرید یک شیشه نفت. شاید به این ترتیب سوسکهای خانه‌ی خان جون اجازه بدهند ما هم گاهی بتوانیم توالت برویم!

شیشه نبود نفت را ریختند درون مشمبای فریزر. می گویند این روزها شیشه کمیاب است وخیلی طالب دارد!

:- ایست! ایست! شما مظنون به حمل الکل هستید!

:- جناب سروان به خدا این نفته !

صدای زنگ می آید، صدای بوق هم می آید! کمک!

سراسیمه می پیچم درون یک کوچه، صدای پاها اما، نزدیکتر می شوند. با سرعتی خیره کننده می دوم شاید هم دارم پرواز می کنم ! چه اشتباهی کردم کاش نایلکس را تحویل می دادم حتما پلیس ها هم آزمایشگاه دارند !

پایم می رود روی پوست موز وشیرجه می زنم درون رودخانه بزرگی که در کوچه قرار دارد. صدای خنده بچه ها می آید که بهم تبریک می گویند. اینجا را ببین! بجای ماهی اینجا پر است از موشهایی که می خواهند آدم را درسته بخورند!

:- خوب شد گرفتیمش! ریشه همه مشکلات را گرفتیم! پدر سوخته فرار می کنی ؟!

صدای زنگ می آید، صدای زنگ می آید ...

خدای من تشکر! این صدای زنگ ساعت است... من بیدار شدم... من بیدار شدم !