کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

سه داستان کوتاه از ثنا نصاری

خاطرات

 

 

تو اگه صد بار دیگه هم بگی من شوهر نمی کنم. حالا هی هر شب تو گوشم بخون. خودت رو خسته می کنی. فکر میکنی یادم رفته؟ فکر می کنی اون روزا رو یادم رفته؟ چند سال پیش بود؟ دیوونه من اگه بخوام شوهر کنم دیگه پیرم…اخ…بابام تازه از مکه بر گشته بود. تو چشم از من بر نمی داشتی . وقتی خواستم چای رو ببرم تو اتاق، اومدی سینی رو از دستم قاپیدی و گفتی:« لازم نکرده تو بشین سر جات. » حالا بیست سال هر شب تو گوشم میخونی که شوهر کنم؟ خیلی بی معرفتی.

اون روزها حواس درس و مدرسه نداشتم. شایدم مامانم می دونست. اون شب که تب کردم فهمید. آره فهمید. تازه بیدار شده بودم. داشت به مامانت می گفت:« دختره داره از بین میره، همه اش اسم مجید رو میاره… » خاله خندید و انگشترش رو درآورد داد به مامانم. فکر کردم دارم خواب می بینم. حالا هی بگو شوهر کن. از اولشم منو نمی خواستی. آره بابام هم بیخود قبل از جبهه رفتنت پشت جلد قرآن برامون عقد نوشت. اون روز اخم کرده بودی. من داشتم بال در میاوردم. لباسم سفید بود. تو لباست چه رنگی بود؟ آبی؟ بنفش؟ سرخ؟ انار خوردیم روی لباسم انار ریخت. خاله با غیظ نگاهم کرد، مثل وقتی که با غیظ انگشتر رو داد به مامانم. اصلا شما از اولش هم از من خوشتون نمی اومد. منم پشت جلد همه قرآن ها رو نگاه کردم تا اون عقد کوفتی رو پیدا کنم و خط بزنم. آخرشم نفهمیدم مجید تو بودی یا قرآن؟ چی؟ ما توی محضر عقد شدیم؟ هااا، راست میگی. بابام اون موقع مرده بود. برای همین لباس سیاه تنم بود. مرده بود. مرده بود و حسرت مکه رفتن رو با خودش به گور برده بود. ها! داره یادم میاد. بهار بود. تو عاشقم بودی. از محضر که  اومدیم بیرون داشتی بال در می آوردی. نه؟ ناراحت بودی. داشتی می رفتی جبهه. آب ریختم پشت سرت. گفتم الهی به حق این غروبی بری و برنگردی. رفتی جبهه. بیست سال منتظرت شدم. شوهر نکردم. موهام رو هم رنگ نکردم. اما نیومدنت که تقصیر من نبود. اصلاً من خونه بابام بودم که تو رفتی. گیجم کردی. حالا هی هر شب خوابم رو خراب میکنی که چی بشه؟ فکر کردی خیلی زرنگی منو فرستادی دنبال نخود سیاه و رفتی؟ بدبخت! من خودم وقتی جنازه ات رو آوردن چادرم رو وارو کردم و توی صحن حرم دور زدم. یه نفر اومد پرسید: « می خواهی صیغه بشی؟ » گفتم نه می خوام شوهر کنم... می خوام شوهرمو داغ کنم. نگاه به قیافه ام کرد. خوشگل بودم. دلم می خواست چادرم رو ببندم دور کمرم و عربی برقصم. هوا گرم بود. رفتم کنار حوض. آب پاشیدم به صورتم. یادت میاد یه بار آب پاشیدی تو صورتم؟ مَرده منتظرم ایستاده بود. آب پاشیدم تو صورتش. تعجب کرد. گفت: « عقد زن دیوونه باطلِ... » و رفت. بگمونم دیوونه بود... حالا هی هر شب...           

 

 

 

 

                                                         

دام دام

 

خبر تمام کوچه را به هم ریخته بود. من با دوستانم بازی می کردم. دم در خانه. در سالهای بی خبری. در سالهای کودکی.

مردی زنگ همسایه بغلی ما را زد. منزل آرامی. منزل ناآرام آرامی. خانم آرامی تپل و خندان روبروی مرد ظاهر شد. صدای مرد را نمی شنیدم. خیلی ناراحت به نظر می رسید، اما نه به ناراحتی خانم آرامی در چند لحظه بعد.

خبر احتمالا در یک جمله خیلی خلاصه و آرام گفته شد. مثل تمام خبرهای بد.

خانم آرامی به مرد خیره بود. تصمیمش برای انتخاب عکس العمل یک لحظه بیشتر طول نکشید. یک لحظه کوتاه تا تصمیم گرفت دست هایش را به سمت یقه اش ببرد. دو طرف یقه ی پیراهن بلند کودری اش را گرفت و به دو سمت مخالف کشید. جیغش به اندازه ی جر خوردن پیراهنش از چاک یقه تا پایین شکمش طول کشید. آقای آرامی خودش را به در حیاط رساند. حالا همسرش روی زمین نشسته بود ، گریه می کرد و جیغ می کشید. آقای آرامی به در حیاط تکیه زد. همسایه های چادر به سر و بیژامه پوش دور پیرزن و پیرمرد عزادار جمع شدند. خودم را از لای پای آدم ها به چادر مادرم رساندم و بدنم را به ران پایش چسباندم. بدن مادر ریز ریز تکان می خورد. سرم را بالا آوردم. صورتش چروک و جمع شده بود. داشت گریه می کرد.

#

لباس سربازی پوشیده بود و حتما داشت به سمت خانه شان می رفت. آمده بود مرخصی. اولین و آخرین باری بود که فکر یک همچین مردم آزاری مسخره و بی مزه ای به سرم زد. ظهر بود. من از خواب ظهر فرار کرده بودم تا زنگ یکی از همسایه ها را فشار بدهم و فرار کنم. زنگ منزل کمالی. چون بچه ی همسن و سال من نداشتند که بعدا با هم دعوامان بشود. دستم به زنگ نمی رسید. فکر اینجایش را نکرده بودم. شاخه ی نازک و خشکی از روی زمین برداشتم. مرد داشت از انتهای کوچه می آمد. بی فایده بود. شاخه خیلی نازک و کوتاه بود. مرد پشت سرم رسیده بود. نباید  فرار می کردم. فرار مربوط به بعد از فشار دادن زنگ بود.

دستت به زنگ نمی رسه عمو؟

برگشتم. مهران بود. مهران لباس سربازی پوشیده بود و حتما داشت به سمت خانه شان می رفت. آمده بود مرخصی. عرق از سر و رویش می ریخت. ظهر گرمی بود. سرم را بالا گرفته بودم و مهران را نگاه می کردم. زبانم بند آمده بود. گردنم درد گرفت. دست مهران را دیدم که به سمت زنگ می رفت. امیدوار بودم برق قطع شود تا زنگ صدا ندهد اما صدای یکنواخت کولرهای گازی که از حیاط همه ی خانه ها می آمد تا لحظه ی آخر مطمئنم می کرد که برق قطع نشده. انگشت مهران زنگ را فشار داد و صدای دریییییینگ طولانی زنگ گوشم را پر کرد. شاخه را زمین انداختم و پا به فرار گذاشتم.

می توانستم تصور کنم مهران ماتش برده و آقای کمالی در را باز کرده و با یک مهران سرباز مات که هیچ جوابی برای مزاحمتش آن هم این وقت ظهر ندارد روبرو شده. در حیاطمان را باز گذاشته بودم. دویدم توی حیاط و در را بستم. نفس نفس می زدم. اگر مهران به جای اینکه برود خانه خودشان، مستقیم با همسایه بیاید دم خانه ما و به پدر و مادرم بگوید چی ؟ هیچی. چون این اتفاق نیفتاد.

گوش هایم را تیز کردم و منتظر ماندم. صدای قدم زدنهای بی خیال پوتین های مهران را می شنیدم که پشت در خانه شان متوقف شد. بعد صدای زنگ. یکبار. درییییینگ. دوبار ... صدای باز شدن در هال. دمپایی پوشیدن خانم آرامی. لخ لخ دمپایی ها در طول حیاط.

کیه؟

در باز شد. فریاد شاد خانم آرامی و صدای ملچ و ملوچ بوسه هایش.

خوش اومدی مادر. چرا نگفتی مرخصی داری. الهی مادر فدات. مهران جانم.

صدای مهران مبهوت گفت : مادر دختر آقای کمالی چقدر بزرگ شده!

و من بی هیچ دلیلی با خودم فکر کردم وقتی به سن دختر آقای کمالی رسیدم شاید با یک سرباز که ظهر بی هیچ دلیلی زنگ خانه مان را زده و بعد معذرت خواهی کرده و رفته خانه خودشان، عروسی کنم.

#

دختر آقای کمالی پا برهنه از خانه شان به سمت جمعیت می دوید. همه راه را باز کردند تا خانم آرامی و دختر آقای کمالی همدیگر را بغل کنند. چادر دختر آقای کمالی سر خورد و روی شانه اش افتاد. موهایش مشکی و براق بود. بدون گیر مو. بدون کش سر. صاف اما پریشان، روی شانه هایش. صدای گریه ی مادرم کمی بلندتر شد. روی زمین نشسته بودند و گریه می کردند. خانم آرامی بدون اینکه بخواهد یقه ی جر خورده اش را جمع و جور کند و دختر آقای کمالی بدون اینکه بخواهد موهایش را از مردهای همسایه بپوشاند.

 دختر آقای کمالی میزد توی صورت خودش. حالا دیگر چادرش دور کمرش بود. فاصله ی ضربه ها یکسان و خیلی کم بود. با هر دو دست روی دو طرف صورت خودش می زد و پشت سر هم می گفت: مهران مهران مهران.

و من به این فکر کردم که هرگز وقتی به سن دختر آقای کمالی رسیدم با یک سرباز مات و مبهوت که ظهر بی هیچ دلیلی زنگ خانه مان را زده بود نامزد نکنم. چون بی شک نامزدم غرق خواهد شد. شهید خواهد شد و نهایتا خواهد مرد.

مهران غرق شده بود. شهید شده بود و مرده بود. توی اروند.

#

شب کوچه را چراغانی کردند و جلوی خانه ی آرامی حجله بستند و عکس مهران را با کمی تغییرات و به وضوح خوشگلتر از خودش توی حجله گذاشتند. همه ی اهل شهر توی کوچه ی ما جمع شده بودند. صدای نوحه خوان از بلندگو توی تمام محل پخش می شد. از بین جمعیت و گریه ها و چایی ها و خرما ها خودم را به خانه ی آرامی رساندم. دنبال مادرم می گشتم اما فشردگی باسن های سیاه پوش زن ها نمی گذاشت چهره ی کسی را ببینم.  مثل مورچه ای که ر اه خودش را پیدا کند، خودم را به در اتاق مهران رساندم. زورم به دستگیره سفت در اتاق مهران نمی رسید. تقریبا از دستگیره آویزان شدم و در را باز کردم. اتاق مهران تنها جای خلوت و آرام خانه بود. شش هفت دختر جوان نشسته بودند و داشتند با کاغذ رنگیهای زر ورقی و براق، فانوس ها و  رشته های تزئینی (که برای جشن های تولد و دهه فجر و ... استفاده می شد) درست می کردند. خواهر تازه عروس مهران – مریم – هم بین دختر ها نشسته بود. آرام اشک می ریخت و با قیچی زر ورق ها را می برید. هیچ کدام از دخترها به حضور من توجه نکردند و من را از اتاق بیرون نکردند. بی صدا همان جا کنار در نشستم و درست کردن تزئینات را نگاه کردم. بدون اینکه بدانم وسط این همه عزاداری و ناراحتی و لباس های سیاه، این کاغذهای رنگی و شاد می تواند فردا اشک ها و فریادها و سوز دلها را چند برابر کند. و همه را به یاد عروسی نگرفته ی مهران بیندازد و دل همه را برای دختر آقای کمالی بسوزاند.

#

نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم. کسی توی خانه نبود. در حیاط را باز کردم. قیامت بود. زن و مرد توی کوچه ایستاده بودند. حلقه وار . دور یک رینگ فرضی. همه منتظر اتفاقی بودند. منتظر شروع مراسمی. نمی توانستم از بین پاها به وسط رینگ برسم. یکهو کسی زیر بغلم را گرفت و از زمین بلندم کرد. پسر جوانی از بستگان پدر بود. من را روی شانه اش گذاشت.

می بینی عمو؟

از شنیدن کلمه عمو پشتم یخ کرد.

دستت به زنگ نمی رسه عمو؟

می دیدم. پسر های جوان محل، داخلی ترین ردیف دایره را تشکیل داده بودند. طبل هایی از گردنشان آویزان بود. همه لباس سیاه پوشیده بودند.

یک نفر که وسط دایره ایستاده بود چوب بلندی که پرچم قرمز و بزرگی به انتهایش وصل بود در دست داشت. همه سکوت کرده بودند. آن یک نفر کش دار فریاد زد : حیدر! جمعیت جواب دادند: یا علی! مرد پرچم را بر فراز سر جمعیت تکان داد و مراسم شروع شد.

پارچه لخت و قرمز، نرم روی هوا سر می خورد. موج بر می داشت. چین می خورد و به دور چوبی که به آن متصل بود جمع می شد. دوباره با تکان بعدی از چوب جدا می شد و از روی سرمان عبور می کرد.

پرچم در آسمانِ بالای سر من، می رفت و می آمد. قرمز. آبی. قرمز. آبی. قرمز.

دام دام. دام دام. د د دام دام.

دمام ها صدای بم وبلندی داشتند. یک ضربه. دو ضربه. کم کم ریتم جان گرفت.

دمام زن ها با هر ضربه ای که به دمام ها می زدند سر و گردنشان را تکان می دادند. چیزی شبیه رقص. اما خیلی تلخ.

صدای سنج ها بلند شد. چی چی . چی چی

د د دام دادام     دام دام

چی چی

ت ت تات تا تام     دام دام

چ چ چک چچک     چی چی

چ چ چک چچک      دام دام

می دیدم که صورت پسر های سنج و دمام زن مچاله شد. داشتند گریه می کردند و دمام می زدند.

چ چ چک. دام دام...

با اشاره ی مردی که گفته بود حیدر، کم کم ضربات قطع می شد.سنج زنی کاملا متوقف شد. صدای دمام ضعیف شد و ضربه ها فاصله دار. حالا دیگر فقط یک نفر داشت دمام می زد. برادر مهران. تک و تنها. با قیافه ای جدی ولی ناراحت.

برادر مهران اغلب پیش خانواده نبود چون در کارخانه ای خارج از شهر کار می کرد و فقط آخر هفته ها می آمد و به پدر و مادرش سر می زد. آخر هفته ها و البته این روزها.

مردی که گفته بود حیدر بلند و کشدار طوری که رگ های گردن و پیشانی اش بیرون زد و صورتش کبود شد گفت : یا حسین

برادر مهران دمام را رها کرد و تقریبا غش کرد.

سکوت شد. گوشم سوت می کشید و ذهنم هنوز صدای سنج و دمام را مرور می کرد.

 

تقریبا دو ماه بعد دختر آقای کمالی شوهر کرد. بی سر وصدا.

به برادر جدی مهران.

جدی ولی ناراحت. جدی ولی خوشحال.

چ چ چک چچک . د د دام دارام.

 دام دام.  

 

 

 

فرصت

 

پیرزن می خواست درد دل کنه. صدای ناله اش هی بلند می شد هی کم می شد…صدای قرآن از دور می اومد. برای کی قرآن می خوندن؟ بچه ها؟ بزرگترها؟ بچه ها که قرآن خوندن نمی خوان! پیرزن داشت درد دل می کرد. من داشتم قبر رو می شستم. هی الکی می شستم تا پیرزن بره. هی الکی می شستم تا پیرزن بره، هی الکی می شستم…هی الکی، پیرزن نرفت، عوضش نشست برا مرده ی من فاتحه داد. برا مرده ی من، من…هی حرف زد: خواهرت بود؟

چادرم را کشیدم روی صورتم. یه پیش دستی خرما گذاشت روی قبر: خیرات…من نوه ام اینجاس، من بزرگش کردم، بزرگ نبود! کلاس سوم بود…

اگه بزرک نبود برا کی خیرات می داد؟ برا خودش؟ بچه که خیرات نمی خواد.

برادرت بود؟

جواب ندادم. صدای لا اله الا الله گفتن مردها اومد. بعد جنازه به دست رد شدن. باید هفت قدم دنبال جنازه می رفتم. هفت قدم. بلند شدم. جنازه سریع جلو رفت. جنازه همیشه سریعتر ار آدم می ره.

پیرزن گفت: برا بدبختی کشیدن هنوز بچه ای

هفت قدم شروع شد: یک…برا…دو…بدبختی…سه…کشیدن…چهار…هنوز…پنج…بچه ای…شش…بچه ام…هفت…بچه ام، بچه ام بود. برادرم نبود، بچه ام بود. مامان! ندارم، نداشتم، از کجا می آوردم؟ بابای بی غیرتش…به خدا اگه داشتم برا تمام سرطانیا موز می خریدم. تقصیر منه…؟

برگشتم، خواستم درد دل کنم. نبود، پیرزن نبود.