کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

بارکاز/داستان کوتاهی از حمید شریف زاده

بچه ها روی چرخ فلک و اتوبوس فضایی جیغ می کشیدند. هوا دم داشت و ساحل از جمعیت موج می زد. مترو ساحل نزدیک بود اما انگار دویده باشم تنم عرق کرده بود؛ طعم نمک و زهم دریا هم دلم را آشوب کرد اما هر طوری بود تا اسکله دنبالش رفتم.

دو تا بلیط خرید. گفت:« این روز آخری مهمان منی.» ایستادیم ته صف درازی که سرش می رسید به کشتی، که می گفتند بارکاز. روی پل نرده ایِ موقت و تق و لق، توضیح دادکه همیشه تنها می آید و این نیم ساعت در زندگی اش تنها چیزی است که دلش را نمی زند.

دست اش را گرفتم تا از پلکان پایین بیاید. جین پوشیده بود با یک بلوز لیمویی نازک که به اش می آمد.

رفتیم ته کشتی و دورتر از بقیه ای که بیش تر دختر پسر بودند ایستادیم.

از تکان های کشتی حالم بدتر شد. خواستم همین را بگویم که دیدم چشم هایش را بسته و موها و بلوزش را که دکمه هایش را باز کرده بود به باد سپرده. بلوزش مثل پرچم اسکله توی باد لت می زد. با چشم بسته گفت:« دریا رو دوست داری؟» گفتم:« نه به اندازۀ تو

انگار در باغ گل سرخی قدم بزند نفس عمیق کشید، دست اش را گذاشت لبۀ نرده ایِ کشتی و خیره شد به اسکله که با پت پت موتور آهسته دور می شد.

گفت:« من عاشق کشتی سواری ام. آدم به خیالش داره میره یه جایی؛ مثلاً اون سر دنیا، چه میدونم یه جزیره ای چیزی که دیگه هیچکی اونو نمی شناسه. بلد نیستم خوب توصیف کنم نه؟»

بعد از چند لحظه سکوت گفت:« اما کشتی نرسیده دور میزنه و برمیگرده. انگار آدمو مسخره کنن

لبخند زد و در حالی که با کشی تسبیحی مویش را دم اسبی می کرد با چانه اش به جایی، حتماً جزیره ای اشاره کرد.گفتم:« قشنگ تر شدی! حالا با این قیافه اسمت چیه، ناتاشا، لیزا؟»

هل ام داد و دوباره چشم هایش را بست. نفس عمیق کشید:« میدونی دلم می خواد صاحب یه اسم واقعی بشم. یه اسم واقعی کوچولو. یکی که دیگه مال خود خودم باشه.» دوباره چشم هایش را بست.« گاهی وقتا یکی صدام میکنه و بر نمی گردم چون یادم میره که اون اسمم زمانی مال من بود.» گفتمهمون اسم اولیت از هر اسمی قشنگ تره.» گفت:« نه اون دیگه زیادی کثیف شده

از کابین موسیقی شلوغی پخش شد. بلندگفت:« خدا رو چه دیدی، شاید یه روز همین جوری رفتم تااا...ایران، راستی زندگی تو ایران چه طوره؟» گفتم:« مثل همین جا

سرش را تکان داد و خیره شد به دریا.

- من هنوز هیچ جای دنیارو ندیدم. باید جاهای بهتری هم باشه نه؟ ... تو هم که فردا میری اون سر دنیا!

- کدوم سر دنیا؟ از همین جا هم میشه دید. اون سیاهیِ ته افق.

- چه فرقی میکنه!

- نمی دونم، شاید هم نرفتم...راستش تو این یه هفته بهت عادت کردم.

نشست روی نیمکت فلزی. لب پایین اش را می جوید.

- ببین من با تو این جوری ام نمی دونم چرا، اما هستم.

کف دست اش را نشان داد. نشستم کنارش و نایلون ذرت را گذاشتم روی پاهاش. گفت:« واقعاً بهم عادت کردی؟» گفتم:« تا حالا کسی بهت عادت نکرده؟»

خیره شد به دریا. هنوز داشت گوشۀ لب اش را می جوید. انگار با خودش باشد گفت:« چه می دونم شاید.» گفتم:« عاشق چی، تا حالا هیچکی عاشقت شده؟» خندید:« گمون نکنم.» نگاه ام کرد:« حتماً از باکو خوشت اومده!» گفتم:« شهر قشنگی یه!» گفت:« مگه زشتی هاشم دیدی؟» گفتم:« به هر حال از این جا که مثل نقاشی بچه هاست؛ یه کشتی، چند تا ابر اون بالا، مرغای دریایی و اون جا هم ردیف خونه ها.» گفت:« توی یکی دو هفته اصل قضیه رو نمیشه دید

داشتیم از کنار سکوهای نفتی می گذشتیم که دکل های بلندشان پیدا بود.گفتم:« خب حالا اصل قضیه چی هست؟» شانه بالا انداخت. کشتی بوق کشداری زد بعد کج کرد و از جزیره فاصله گرفت.

پاهایش را گذاشت روی پشتی صندلی جلویی. فرت فرت ذرت می خورد و نگاه می کرد به زوج هایی که یا می رقصیدند یا می بوسیدند.گفت:« تازه گی ها مد شده بعضی از دخترها میرن اسراییل! »

انگشتم توی نایلون ذرت ماند.گفتبه چی ماتت برده؟» گفتم:« پس راسته که جهودا ریختن این جا دارن دین مردمو میخرن

- جهود یعنی یهودی آره؟

چند تا ذرت انداخت توی دهانشمیدونی، برای اونی که توی فلاکت زندگی میکنه فرقی هم نداره، پیش خودش میگه این جوری اقلاً یکی شو برای خودم نگه میدارم. می فهمی چی میگم؟ اقلا دنیا رو دارم. بقیۀ عمرمم مثل آدم زندگی         می کنم

ذرت ها را تا آخر جوید و قورت داد. بعدگفت:« مثلاً خود من، حالا دیگه         سی سالمه.کافیه روزی یه بار به آینده ام فکرکنم تا یه تار موم سفید بشه!» گفتم:«     نمی دونستم سی ساله ها باید برن اسراییل

یک مشت ذرت بلعید:« خب راستش دارن بهمون جهنم میفروشن! آره میدونم، مردم هم این جوری میگن.» گفتم:« تو یکی فکر اون جا رفتنو از سرت بیرون کن، حتا اگه همۀ موهات سفید بشه؛ چون قبل از رفتن می کشنتچیزی نگفت، فقط خرده ذرت های گوشۀ لب اش را پاک کرد. گفتم:« شنیدی یه دخترو که یهودی شده بود با چاقو آش و لاشش کردن؟»

- آره، مردهای غیرتی!

- نعش دختره رو توی یکی از همین جزیره ها پیدا کردن. میگن کار وهابی هاست. توی سفارت اسراییل هم آدم دارن؛ اسم ها را از همان جا در می آورن. اینارو از رانندۀ هتل شنیدم.

نایلون نصفۀ ذرت را گذاشت روی پاهایم، دست ها را تا کرد زیر سرش و خیره شد به آسمان. نوک دماغ اش عرق کرده بود. گفتم:« البته تو عملت صالحه صاف میری بهشت!» زدم روی شانه اش و خندیدم.

نگاه می کرد به مرغ های دریایی که روی کشتی می چرخیدند. همان طور خیره به آسمان گفت:« آدمایی مثل من از جهنم نمی ترسن؛ چون توی جهنم دنیا میان.» گمانم از آن جواب های حاضر آماده ای بود که تحویل خیلی ها داده بود. دخترۀ قربانی هم لابد همین را به پدر و مادرش گفته بود.

از حرفی که زدم پشیمان شدم. تازه خوب شد نگفتم عکس دختره را هم دارم؛ وگرنه می شدم یکی از همان مردهای غیرتی.

دست اش را گرفتم که نیفتد. بلند شد رفت تکیه کرد به در فلزی کوچکی که چنبری از زنجیرهای یغور و یک لنگر یدک بهش آویزان بود.

نیمرخ قشنگی داشت. دخترۀ قربانی هم قشنگ بود. ناف به پایین اش را سیاه کرده بودند؛ اما بالا تنه لخت بود و چاک چاک. بیش تر به قربانی یک نسل کشی شباهت داشت. شایع بود که کار خود صهیونیست هاست. اما رانندۀ هتل اصرار داشت که کار مردهای خودمان است.

رفتم کنارش ایستادم. یک دانه از آدامسی که باز کرده بودم دادم دست اش؛ گرفت و لبخند زد. آرام گفت:« جزیره!» و با سر به جلو اشاره کرد.

جزیره به یک تپۀ متروک خشک و خالی می مانست. اما نزدیک تر که شدیم انگار تلی از پَر بود که منفجر شد. در یک دقیقه پنداری مرغ های دریایی همۀ جزیره های دنیا به کشتی هجوم آوردند.

یکی که لباس ملوانی تن اش بود از بالا داد می زد سر دختر و پسرهایی که با جیغ و داد از سر وکول هم بالا می رفتند تا پای پرنده هایی را بگیرند که بالا سرشان در جا بال بال می زدند. کف دست هایشان پر بود از چیپس و پفک و ذرت.

نگاه که کردم دیدم نیست. توی شلوغی دنبال اش گشتم؛ نبود. توی آن چهل پنجاه نفر گم شده بود. خواستم صداش کنم فکر کردم به چه اسمی. عرشه را دور زدم دیدم رفته نوک دماغه ایستاده. بالاسرش و دور و برش انبوهی از مرغ های دریایی می پلکیدند. آن قدر که اگر می خواستند می توانستند  بلندش کنند و ببرند هر جایی که می خواهند، به دورترین جزیرۀ دنیا، جایی که هیچ کس هیچ کس را نشناسد.

ــــــــــــــــــــــــ

بارکاز: واژۀ روسی به معنای کشتی کوچک.