short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
دست های یخی/داستان کوتاهی از امین حیدری

دستهای یخ کرده اش را روی گردن باریکش فشار داد.

***

سه روز بود که خودش و مادر مریضش  غذا نخورده بودند. می خواست به هر قیمتی که شده غذا پیدا کند.  به سختی از جایش بلند شد.مانتوی رنگ و رو رفته اش را پوشید و از در خارج شد. کنار خیابان منتظر ایستاده بود.نمی دانست کجا باید برود.

***

اتومبیل جلوی پایش توقف کرد .

خانم می تونم کمکتون کنم؟

نایی که سر پا بایستد را نداشت. به زحمت خودش را روی صندلی ماشین جا داد.

مرد جوان همینطور حرف می زد اما حمیده تنها صدایی را که می شنید ناله های مادرش بود.

خانم دارم با شما حرف می زنم.

-ببخشید. حواسم نبود.

***

مرد جوان در خانه را باز کرد و وارد شدند.

مرد جوان مشغول کندن لباس هایش شد.حمیده مبهوت فقط نگاه می کرد.

-زود باش لباس هات رو در بیار.

مرد جوان آرام روی تخت خزید. حمیده به ساعت دیوار نگاه کرد. ساعت، 15:45 دقیقه را نشان می داد.

مرد لب هایش را به سمت لبهای حمیده نزدیک کرد. بی اختیار سرش را برگرداند. خودش را در اختیار مرد گذاشته بود. دیگر هیچ احساسی نداشت. تنها به ساعت نگاه می کرد و ثانیه ها را می شمرد. وقتی ثانیه شمار آخرین ثانیه 16:45 را طی کرد از کنار مرد جوان که بی حال روی تخت خوابیده بود بلند شد.

-یک ساعت تمام شد.

مرد جوان از جیب کتش کیفش را در آورد.

***

شش ماه از آن ماجرا می گذشت و در یک شرکت استخدام شده بود. درد هایی را که در شکمش احساس می کرد، بیشتر شده بود.

***

یک ماهی می شد که از شرکت بیرونش کرده بودند.

***

دست های یخ کرده اش را به آرامی از روی جسد بی جان فرزند پنج روزه اش برداشت