کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

بار/داستان کوتاهی از حمید شریف زاده

گردن باریک و سفیدش را جلو کشیداصلاً نمی شنوم چرا این قدر آروم حرف می زنی؟» بلندتر از صدای شلوغ موزیک گفتمروس... روس هستی؟»

به جای جواب اخم شیرینی کرد که چون معنی اش را نفهمیدم به حساب میهن پرستی آذری اش گذاشتم.گفت: « چه طور؟» گفتم: « شبیه روس ها هستی

چراغ گردان سقف طیف نور را پخش کرد روی سر و صورت اش. ابروهایش را بالا کشید، دست ها را مشت کرد زیر چانه اش و برای این که جلوی خنده اش را بگیرد که هر لحظه بیش تر روی آرواره هایش فشار می آورد خیره شد به آبجوی روی میز.

همین که گفتم:« مگه روس بودن خنده داره؟» کف دست هایش را گرفت جلوی صورت اش و خندید: « شما ایرانی ها چرا این جوری هستین؟» بعد اشاره کرد سرم را جلوتر ببرم.

با گوشۀ چشم دختر نیمه لختی را که جلوی آینه تکنو می رقصید نشان داد: « اونو می بینی اسم اش حلیمه است. میگه بار اولی که یه ایرانی   برده تش موقع خاک تو سری بهش گفته بگو من روسی ام! بگو من روسی ام

وسط خنده حلیمه را صدا زد: « الیشا! » دختر برگشت و انگشت هایش را تکان داد: « از وقتی اسم روسی گذاشته مشتری ایرانی اش دو برابر شده.» با دل انگشت کوچک خیسیِ گوشۀ چشم هایش را پاک کرد. جامش را برداشت، جرعه ای نوشید و خیره شد به چشم هایم: « چرا؟ چرا روس ها مزه شون بیش تره؟ واقعاً میخوام بدونم

جام را توی انگشت اشاره و شست ام می چرخاندم و مطمئن بودم گوش هایم به سرخی لب هایی بود که  شکفته و براق جلو رویم بود.

برای این که توی دلم تحقیر نشوم گفتم:« من از روس ها خوشم نمیاد

موهایش را مرتب کرد، بند رکابی اش را بالا کشید و چشم گرداند توی بار: « میدونی زن روس بعد از ازدواج محاله به شوهرش خیانت کنه.» با چشم و ابرو اشاره ای کرد که یعنی« با اجازه » و گوشی ام را برداشت و با دکمه هایش ور رفت. گفتم:« خب لابد قبل از ازدواج به اندازۀ کافی این کار رو میکنه.» به خیال ام این جوری تحقیرش را تلافی کردم.

خندید و پسته ای را که مغز کرده بودم با اطواری از دست ام گرفت و گذاشت دهانش که یعنی؛ حضرت آقا خودت باید این کار را می کردی و دوباره خیره شد به صفحۀ گوشی:« مهم بعد از ازدواجه قبل از اون که خیانت معنی نداره. داره؟»

خواستم بگویم آدم به خودش هم می تواند خیانت کند. بعد دیدم تا وقتی آن جا، جلوی آن زن افسونگر که همۀ اندامش وعده های جادویی می داد نشسته ام و دست و دلم آن جور می لرزد جوابم گنده گوزی احمقانه ای بیش تر نیست. ناچار پسته ای را که با حوصله مغز کرده بودم دادم دست اش.

آرنج هایش را گذاشت روی میز؛ لبی تر کرد و گفت:« من تنها زندگی می کنم.» با ناخن به لبۀ جام می زد. « شوهرم تو جنگ، سر همین قره باغِ گه مرد. من هم همون موقع ها از ناچاری افتادم توی این کار. اون وقتا خیلی ارزون بودیم. تازه مرز باز شده بود. ایرانی ها ریخته بودن باکو و با یه قپی هر کسی رو که می خواستن می بردن. روزگار نداری بود دیگه. اگه اون وقتا اومده بودی می تونستی با یه نون سیاه منو ببری اما حالا اوضاع فرق کرده.» لبخند زد و پستۀ مغز کرده ای را داد دستم .« تو برای چی جدا شدی؟»

خیره شدم توی چشم هایش. لب هایش را روی هم فشرد. « اون جوری نگام نکن. من فقط با یه نگاه به هر زن و شوهری میدونم که دیشب آره یا نه.» گفتم:« جدا نشدیم. تو جنگ رفت رو مین

همان طور چشم تو چشم ماندیم تا صورتش را با کف دست هایش پوشاند و خندید. بعد جرعه ای نوشید. « خیله خب ... آره شوهرم از جنگ برگشت، اون وقت بهش گفتن من چه کاره شدم. منم که آب از سرم گذشته بود اونم که دیگه زبونش کوتاه بود و چیزی نمی تونست بگه، چون با یه دست برگشته بود. حالا کنار مترو ساحل زغال اخته می فروشه. پولاشو میذاره رو هم و آخر هفته مثل مشتری ها میاد سراغم

چند لحظه مکث کرد. معذب به نظر می رسید. « مجبور نیستی تعریف کنی.» گفت:« میگه حالا دیگه خودمم باورم نمیشه یه روزی زن من بودی. یه روز منو برد پیش دوستای دستفروشش گفت بهشون بگو تو زن من نبودی؟»

جام را پایین گذاشت و غرغرکنان بلند شد رفت طرف پیشخوان چون مدیر بار که زن چلاق و زشت و بدعنقی بود داشت پول هایم را می آورد.

یک دستۀ پنج نفره هم نشستند دور میزی که رو به روی من بود. صورت های استخوانی شان آفتاب سوخته و آرواره هاشان آهنین بود. چند تا فکلی هم نشستند آن طرف تر. سر شب بود و بار داشت پر ایرانی می شد.

زنک چلاق ماشین حساب کوچکی را سراند روی میز و اسکناس ها را داد دستم. « قیمت منات رو میدونی؟» برای این که لب پایینی برگشته و دندان های طلایی نکره اش را نبینم سریع اسکناس ها را شمردم و سرم را تکان دادم.گفت:« به آقا نصرت سلام برسون.» مدیر تور را می گفت که مسافرها را برای تبدیل پول به بار می فرستاد. اما مرا رانندۀ هتل فرستاده بود و گفته بود نگران جا هم نباش. گمانم او هم با زنیکه قرارداد داشت و چند مناتی این وسط لفت و لیس می کرد.

الیشا ایستاده بود کنار میز آن پنج نفر و لب پایین اش را می جوید.   یکی شان دست اش را حلقه کرده بود دور کمرش و با حرارت چانه    می زد بقیه هم با چشم هایشان دختره را می خوردند.

الیشا روی پاشنه اش چرخید و خودش را از حلقۀ سمج ِدست پسره درآورد و با دو تا شلنگ ایستاد جلوی میز من. چشم هایش را لوچ کرد. « اردبیلی اند.» بعد خم شد و آهسته گفت:« کارت داره.» و با چشم به انتهای تاریک بار اشاره کرد و زیر نگاه مبهوت پنج نفر رفت سراغ فکلی ها.

قلب ام چنان می زد که ترسیدم بیفتد روی میز و رسوایم کند. به خیانت قبل از ازدواج و بعد از ازدواج فکر کردم. قبل از ازدواج که اصلاً معنی نداشت؛ می ماند بعد از ازدواج که آن هم روی هوا بود.

برای این که بتوانم قدم اول را بردارم آبجو را لاجرعه سرکشیدم، بعد زیرچشمی دور و برم را پاییدم. همه داشتند با حرارت چانه می زدند. بلند شدم و مثل گربه دزده از سایه روشن ها خزیدم.

ته بار اِل  مانند و تاریک بود و با یک دیوارۀ مشبک از سالن اصلی جدا می شد و از همان جا هم نور ضعیفی می گرفت. دور تا دور کاناپه های ارزان چیده بودند و وسط یک طاووس خشک شده روی پایه ای برنجی با دهان باز و چشم های وق زده نگاهم می کرد. انگار چیزی را که می دید باور نمی کرد. تو نخ طاووس بودم و هنوز چشم ام به تاریک روشن عادت نکرده بود که سایه وار خزید و گردنم حلقه شد توی دست هایش. تازه حالیم شد که یک هوا از من بلندتر بود.

چنان سست شده بودم و آن قدر احساس خلاء می کردم که گمانم یک سنجاقک هم می توانست گوشم را بگیرد و  بلندم کند برای همین هم مثل توله دنبال بهانۀ شیرین اش راه افتادم که باکو را نشانم بدهد،کوهنه باکی. مثل یک بازیگر هو شده عرق ریزان از لای میز و صندلی ها گورم را گم می کردم که مچ دستم قفل شد در پنجۀ آهنین کسی.

یک لحظه خودم را تا گلو توی خاک دیدم و فکر قلوه سنگ ها زانو هایم را سست کرد و چشم ام سیاهی رفت.

نمی دانم به پسرۀ اردبیلی که قیمت ها را می خواست چی گفتم و چه جوری خودم را رساندم پای پله ها و بعد هم خیابان و انگار تا خفه گی زیرآبی رفته باشم نفس ام را ول کردم توی هوای آزاد.