کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

اسم من عباس نیست/داستان کوتاهی از اسری قراچه

بازم خوابشو دیدم که نشسته بود پای پنجره و با اخم بهم نگاه میکرد و میگفت:اسم من عباس نیست.

 

تا به یاد دارم هیچ وقت با اسمش کنار نیومده بود.به نظرش اسم عباس زیاده از حد خشک و قدیمی بود.بیشتر ترجیح میداد اسمش با میم شروع میشد یا میم یکی از حروف اسمش بود.شاید به خاطر علاقش به دایی محمودش بود که آرامششو می پرستید و همیشه می گفت که حتی اسمشم آرومم میکنه.دایی محمودش تا همین اواخر زنده بود برخلاف مادرش که خیلی هم عمر نکرد.شاید اگر اونم آرامشی داشت روزای بیشتری کنار عباس می موند اما نه شایدم خوب که مرد و اون روزا رو ندید.روزایی که عباس ساعتها می نشست کنار پنجره و زل میزد به اون درخت نارنج خونه.نمی دونم چی تو اون درخت می دید که من هروقت حرف ازرفتن از اون خونه می زدم که شاید از اون حال و هوا در بیاد بغض می کرد و با یه نگاه سرزنشگر بهم می گفت:چرا اصرار داری زندگیمو ازم بگیری؟بعد بلند میشد می رفت و تو حیاط قدم میزد.همیشه چیزایی بود درونش که هیچ وقت نفهمیدم.تحملش تو گذروندن اون یکنواختی.ساعتها نشستن تو اون دکه و سر تو این روزنامه و مجله کردن.و اون اشتیاق عجیبش برای توصیف نگاه آدمایی که کنار دکه ش می ایستادن واسه یک نخ سیگار و یه فندک.با عشق همین نگاه ها بود که گرفتار سیگار شد و دیگه هیچ وقت ولش نکرد.با وجود همه این کرختیاش عجیب کنارش بهم خوش می گذشت.همیشه با حوصله پای حرفام می نشست با اشتیاق گوش می داد و آخرسر با یه لبخند و یه تعارف سیگار که هیچ وقت قبول نمی کردم محترمانه دکم می کرد.آره این روزا بیشتر احساس می کنم که دوستش داشتم.اما نمی دونم که اونم منو دوست داشت یا نه.اصلا می تونست دیگه کسی رو دوست داشته باشه یا نه.تو عمرش فقط عاشق دو نفر شده بود.یکیش که از همون عشقای نوجوونی بود اون یکی هم که اواخر زیاد یادش می کرد مال روزایی بود که تازه مادرش فوت کرده بود.دختر یکی از بستگان نه چندان دورشون که باهاشون رفت و آمد نداشت.عباس جز به من و خانوادم که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و یکی دو تا از خانواده های فامیل به کسی علاقه ای نشون نمیداد.از همون روزای اول متوجه علاقش شده بودم چون بیشتر از معمول حواس پرت و پرانرِِِژی شده بود.چقد سر این موضوع سربه سرش میذاشتم واون لذت میبرد اما جوری وانمود میکرد که انگار خبری نیست.اما واقعا هم خبری نبود.جرات نمی کرد بهش بگه چون بنظرش اون ازش خیلی سر بود.هم دانشگاه رفته بود هم کار می کرد.همیشه حسرت دانشگاه و یه کار درست و حسابی داشت وبخاطر این قضیه بیشتر افسوس میخورد.خیلی دوست داشتم واسش قدمی بردارم ولی هیچ جوره نمیشد.بارها تلاش کردم با کمک دوست و آشنا یه کار آبرومند واسش جور کنم اما هربار بعد از کلی این در و اون در زدن بهم می گفت نمی تونه از این کار و زندگی که داره دست بکشه و بره سراغ یه کار دیگه.عادت مریضش کرده بود و هر روز بیشتر تو خودش فرد می رفت.از اون عشق جز یه مشت نگاه چیزی عایدش نشد.اون اواخر هم فقط از اون نگاه ها می گفت.چقد عحیبه که آدم تو طول عمرش یه دست عاشق رو تو دستاش نگرفته باشه و عباس همون آدم عحیب بود که تنها دلخوشیش نفس کشیدن بود و بس.بعد از اون همه تنهایی تنها همدمش درخت نارنج بود و سیگار و بعد اونقدر تنهاتر شد که دیگه سیگارم تنهاییشو پر نکرد.یواش یواش یکی از بچه ها که کار و کاسبیش دود و دم بود انداخت تو سرش که تریاک  حال و روزتو بهتر میکنه.عباسم که عاشق اون نگاه های هپروتی بود یک دل نه صد دل عاشق تریاک شد و بجای همه عاشقانگی هاش با اون عشق بازی کرد.اون اوایل از من پنهان میکرد.منم کار و زندگی دست و پامو بسته بود و مثل سابق کنارش نبودم.یه بار که سرزده رفته بودم پیشش از بویی که تو خونه پیچیده بود یه حدسایی زدم اما به روش نیاوردم.چند روز بعد اونقدر نگرانیم زیاد بود که طاقت نیاوردم و بهش گفتم.با جدیت نگام کرد و گفت:من حواسم به خودم هست و رفت.یکی دو ماهی از اون جریان نگذشته بود که هرازگاهی از دوست و آشنا یه چیزایی دربارش می شنیدم.همه بو برده بودن.اون اندام درشتش هر روز ضعیفتر میشد.دیگه وا داده بود.نمیشد بهش چیزی گفت.مغرور بود و بدعنق.با این حال چند باری کارمون به جر وبحث کشید و یه بارم منو از خونش انداخت بیرون.اون روزا بیشتر از هرموقعی شبیه پدرش شده بود.عصبی و کم حوصله.اما با همه این عصبیت هاش بعضی روزا دوباره همون عباسی میشد که دوستش داشتم.آروم و خجالتی که پای حرفام می نشست و به صورتم لبخند میزد.فکر کردم که اگه جا و مکانشو تغییر بده و بره توی یه خونه جدید از این کرختی و بی انگیزگی دربیاد اما دل از اون خونه و درخت نارنج نمیکند.یه روز بهم زنگ زد و گفت که حالش خوب نیست و میخواد منو ببینه.وقتی رفتم خونه ش بیهوش پیداش کردم.تا رسوندمش بیمارستان تمام کرده بود.دکترا گفتن بخاطر مصرف زیاد مواد بوده.تا چندین روز شوکه بودم.شبها با چشمای باز می خوابیدم تا مبادا چشمامو ببندم و اون نگاه عجیبشو ببینم.هنوزم بعضی شبها خواب می بینم که نشسته پای پنجره و به اون درخت نارنج نگاه میکنه.من ازش می پرسم عباس!چرا این کارو با خودت کردی؟

 

و اون با اخم بهم نگاه میکنه و میگه: اسم من عباس نیست.