شعری از فرناز حسینی به مناسبت 8 مارس روز زن
صدای بی ثمر زوزهی گرگی
بر بالین حجلهی من
جای تازیانهی زندگی
مرگ کودکم در شکم
جای تازیانهی زندگی
لمس پدرم قبل از زنگ مدرسه
جای تازیانهی زندگی
لب گزیدهی مادرم در بوسه ای حرام
مدیر و سردبیر
alireza.ajali@gmail.com
دبیر بخش
زنان
مقالات و آثار خود را در حیطه ی زنان به این ایمیل بفرستید:
چشمه کتاب | علیرضا اجلّی (بادکنک قرمز) | کانون ادبیات ایران | جن و پری | نشر جامه دران | نشر کتاب مس | هفتان | خوابگرد | دیباچه | رمز آشوب |وازنا | عروض | دینگ دانگ | دانوش | آتی بان | غور غور | همراوی | دوشنبه (نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی) | شیوا مقانلو | علیرضا مجابی
سامان رسا
_ تو به شانس اعتقاد
داری؟
_ خوب آره، چون الان اینجام.
_ عجیبه نه؟
_ آره، خیلی.
_ می ترسم.
_ از چی؟
_ شاید آدم بدشانسی بودم.
_ آره. شانس آوردی خوش شانسی.
" قاتل دهن گشاد "
محدثه فرهاد کیایی
پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن. چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود. لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه. چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش. قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. ... متن کامل
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: محمدحسن
فرازمند
پرنده اي
آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط
اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي
چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش...
متن
کامل
ده نکته
براي نوشتن داستاني در حد انتشار
مشخص کن که برای تو چه جالب
است، جالب ترین موضوعات را در زندگی ات پیدا کن، و از نگاه خاص خودت بنویس.
بزرگترین مزیت ها در صنعت نشر این است که ما مالک داستانیم و تنها ما می توانیم
بنویسیم. از این فرصت باید استفاده کرد
اسم رایج آن فلش فیکشن یا داستان کوتاه کوتاه است. داستانی بین 300 تا 1000 کلمه. بلند تر از میکرو فیکشن (10 تا 300 کلمه) اما کوتاهتر از داستان کوتاه مرسوم ( 3000 تا 5000 کلمه که قابل قبول بیشتر مجلات است. ) فلش فیکشن داستانی معمولی با کمترین کنش است. این مقاله سعی دارد که روش بخصوصی را برای نوشتن فلش فیکشن ارائه دهد. نویسندگان می توانند اگر دوست دارند روی داستان شان اندکی تمرکز کنند
نشستن زير درختان زيتون و چشيدن طعم گيلاس
مروری
بر فیلم شناسی عباس کیارستمی
در ابتدا قبل از هر بحثی، بر این قضیه تأکید میکنم که شخصأ علاقه مند به دسته بندی نیستم و در این نوشتار به ناچار و برای رسیدن به هدفی که تنها با این امر میسر می گشت این طبقه بندی صورت گرفته است
زنان معمولآ قشری از جامعه را تشکیل می دهند که در مورد آنها حرف و حدیث های زیادی وجود دارد! عده ای از آنها به عنوان پله های ترقی استفاده کرده و با دادن شعارهای فمنیستی راه را برای پیشبرد هدف های خود هموار می کنند. در مقابل با عده ی دیگری مواجه هستیم که مانند دیوار بتونی روبروی زنان می ایستند و زنان را فقط در چارچوب آشپرخانه می بینند و دسته آخر عده ی کمی هستند که با نگاه واقع بینانه به مسائل این جنس خاموش اما کلیدی جامعه نگاه می کنند
یک روز که روی تختم دراز کشیده بودم به این فکر کردم که چقدر دوست دارم کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. ولی به این دلیل که در خانه ی پدر و مادرم زندگی می کنم نمی توانم. بعد به این فکر کردم که در تمام عمر چقدر شانس دارم که کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. یا در معنای کلی تر زندگی مستقل را تجربه کنم
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به
دنیا بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
بازم خوابشو دیدم که نشسته بود پای پنجره و با اخم بهم نگاه میکرد و میگفت:اسم من عباس نیست.
تا به یاد دارم هیچ وقت با اسمش کنار نیومده بود.به نظرش اسم عباس زیاده از حد خشک و قدیمی بود.بیشتر ترجیح میداد اسمش با میم شروع میشد یا میم یکی از حروف اسمش بود.شاید به خاطر علاقش به دایی محمودش بود که آرامششو می پرستید و همیشه می گفت که حتی اسمشم آرومم میکنه.دایی محمودش تا همین اواخر زنده بود برخلاف مادرش که خیلی هم عمر نکرد.شاید اگر اونم آرامشی داشت روزای بیشتری کنار عباس می موند اما نه شایدم خوب که مرد و اون روزا رو ندید.روزایی که عباس ساعتها می نشست کنار پنجره و زل میزد به اون درخت نارنج خونه.نمی دونم چی تو اون درخت می دید که من هروقت حرف ازرفتن از اون خونه می زدم که شاید از اون حال و هوا در بیاد بغض می کرد و با یه نگاه سرزنشگر بهم می گفت:چرا اصرار داری زندگیمو ازم بگیری؟بعد بلند میشد می رفت و تو حیاط قدم میزد.همیشه چیزایی بود درونش که هیچ وقت نفهمیدم.تحملش تو گذروندن اون یکنواختی.ساعتها نشستن تو اون دکه و سر تو این روزنامه و مجله کردن.و اون اشتیاق عجیبش برای توصیف نگاه آدمایی که کنار دکه ش می ایستادن واسه یک نخ سیگار و یه فندک.با عشق همین نگاه ها بود که گرفتار سیگار شد و دیگه هیچ وقت ولش نکرد.با وجود همه این کرختیاش عجیب کنارش بهم خوش می گذشت.همیشه با حوصله پای حرفام می نشست با اشتیاق گوش می داد و آخرسر با یه لبخند و یه تعارف سیگار که هیچ وقت قبول نمی کردم محترمانه دکم می کرد.آره این روزا بیشتر احساس می کنم که دوستش داشتم.اما نمی دونم که اونم منو دوست داشت یا نه.اصلا می تونست دیگه کسی رو دوست داشته باشه یا نه.تو عمرش فقط عاشق دو نفر شده بود.یکیش که از همون عشقای نوجوونی بود اون یکی هم که اواخر زیاد یادش می کرد مال روزایی بود که تازه مادرش فوت کرده بود.دختر یکی از بستگان نه چندان دورشون که باهاشون رفت و آمد نداشت.عباس جز به من و خانوادم که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و یکی دو تا از خانواده های فامیل به کسی علاقه ای نشون نمیداد.از همون روزای اول متوجه علاقش شده بودم چون بیشتر از معمول حواس پرت و پرانرِِِژی شده بود.چقد سر این موضوع سربه سرش میذاشتم واون لذت میبرد اما جوری وانمود میکرد که انگار خبری نیست.اما واقعا هم خبری نبود.جرات نمی کرد بهش بگه چون بنظرش اون ازش خیلی سر بود.هم دانشگاه رفته بود هم کار می کرد.همیشه حسرت دانشگاه و یه کار درست و حسابی داشت وبخاطر این قضیه بیشتر افسوس میخورد.خیلی دوست داشتم واسش قدمی بردارم ولی هیچ جوره نمیشد.بارها تلاش کردم با کمک دوست و آشنا یه کار آبرومند واسش جور کنم اما هربار بعد از کلی این در و اون در زدن بهم می گفت نمی تونه از این کار و زندگی که داره دست بکشه و بره سراغ یه کار دیگه.عادت مریضش کرده بود و هر روز بیشتر تو خودش فرد می رفت.از اون عشق جز یه مشت نگاه چیزی عایدش نشد.اون اواخر هم فقط از اون نگاه ها می گفت.چقد عحیبه که آدم تو طول عمرش یه دست عاشق رو تو دستاش نگرفته باشه و عباس همون آدم عحیب بود که تنها دلخوشیش نفس کشیدن بود و بس.بعد از اون همه تنهایی تنها همدمش درخت نارنج بود و سیگار و بعد اونقدر تنهاتر شد که دیگه سیگارم تنهاییشو پر نکرد.یواش یواش یکی از بچه ها که کار و کاسبیش دود و دم بود انداخت تو سرش که تریاک حال و روزتو بهتر میکنه.عباسم که عاشق اون نگاه های هپروتی بود یک دل نه صد دل عاشق تریاک شد و بجای همه عاشقانگی هاش با اون عشق بازی کرد.اون اوایل از من پنهان میکرد.منم کار و زندگی دست و پامو بسته بود و مثل سابق کنارش نبودم.یه بار که سرزده رفته بودم پیشش از بویی که تو خونه پیچیده بود یه حدسایی زدم اما به روش نیاوردم.چند روز بعد اونقدر نگرانیم زیاد بود که طاقت نیاوردم و بهش گفتم.با جدیت نگام کرد و گفت:من حواسم به خودم هست و رفت.یکی دو ماهی از اون جریان نگذشته بود که هرازگاهی از دوست و آشنا یه چیزایی دربارش می شنیدم.همه بو برده بودن.اون اندام درشتش هر روز ضعیفتر میشد.دیگه وا داده بود.نمیشد بهش چیزی گفت.مغرور بود و بدعنق.با این حال چند باری کارمون به جر وبحث کشید و یه بارم منو از خونش انداخت بیرون.اون روزا بیشتر از هرموقعی شبیه پدرش شده بود.عصبی و کم حوصله.اما با همه این عصبیت هاش بعضی روزا دوباره همون عباسی میشد که دوستش داشتم.آروم و خجالتی که پای حرفام می نشست و به صورتم لبخند میزد.فکر کردم که اگه جا و مکانشو تغییر بده و بره توی یه خونه جدید از این کرختی و بی انگیزگی دربیاد اما دل از اون خونه و درخت نارنج نمیکند.یه روز بهم زنگ زد و گفت که حالش خوب نیست و میخواد منو ببینه.وقتی رفتم خونه ش بیهوش پیداش کردم.تا رسوندمش بیمارستان تمام کرده بود.دکترا گفتن بخاطر مصرف زیاد مواد بوده.تا چندین روز شوکه بودم.شبها با چشمای باز می خوابیدم تا مبادا چشمامو ببندم و اون نگاه عجیبشو ببینم.هنوزم بعضی شبها خواب می بینم که نشسته پای پنجره و به اون درخت نارنج نگاه میکنه.من ازش می پرسم عباس!چرا این کارو با خودت کردی؟
و اون با اخم بهم نگاه میکنه و میگه: اسم من عباس نیست.
کافه داستان هر اثری که کيفيت مطلوب
داشته باشد و توسط سردبیر و دبیر هر بخش تائید شود منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و
ترجمه های خود را به ايميل کافه داستان ارسال نماييد:
cafedastan@gmail.com
8 مارس، روز جهانی زن/یادداشتی از سیّد محمّد صدرالغروی
سابقه تاریخی هشتم مارس به سال 1857 باز می گردد. در این روز زنان کارگر به منظور کاهش ساعت کار دست به تظاهرات زدند. در حمله پلیس شهر نیویورک به صفوف تظاهرات زنان، چند تن کشته و تعداد زیادی دستگیر شدند. اگر چه تظاهرات زنان در خون نشست اما به کوشش کلارا زتکین در سال 1910، یاد آن روز هرگز از خاطره ها محو نشد و روز هشتم مارس به روز همبستگی بین المللی زنان تبدیل شد. نام کلارا زتکین به عنوان یکی از پیشاهنگان برای کسب حقوق زنان و مبتکر برقراری روز جهانی زن در تاریخ ثبت شده است. درک مسایل اجتماعی، قدرت تفکر، اراده و انسان دوستی مشخصاتی بودند که از ابتدای جوانی شخصیت او را برجسته می کردند. کلارا زتکین شغل معلمی را انتخاب کرد و به مثابه انسانی با دانش و خستگی ناپذیر، به آموزگار میلیون ها زن مبدل گردید. به مسایل فرهنگی و تربیتی اهمیتی خاص می داد و هنر و ادبیات را سلاح نیرومندی در پیکار برای زندگی بهتر مردم می دانست. درد و رنج زنان را درک می کرد و سخنگوی آنان بود. کلام نافذ و توانایی در برقراری ارتباط با زنان به وی کمک می کرد تا آنان را به مبارزه اجتماعی جلب کند. زنان و دختران از هر گروه و دسته به او مراجعه می کردند و از راهنمایی هایش برخوردار می شدند. متن کامل
خود فروشی پست مدرن – قسمت اول*/فرناز
حسینی
صنعت توریسم تایلند میشود فاحشه خانه هایش و دولت نیز حمایت کامل خود را اعلام میدارد. این است رهاورد مدرنیته و مصرف گرایی. واقعاً چه بر سر ما آمد که به اینجا رسیدیم؟ از کی شروع به خودکشی کردیم؟ تا کجا میخواهیم دلقک های توی سیرک باشیم؟ با نگاه اجمالی بر تاریخ بشر تا قبل از جنگ جهانی دوم به نکته جالبی بر میخوریم؛ گویی مردم متفکر بعد از جنگ شروع به تمام شدن کردند! روانشناس بزرگی مثل فروید متعلق به قبل از جنگ جهانی دوم است یا گوستاو فروبه یا نقاشی مانند ونگوگ که پایه گذار 2 سبک از نقاشی بود. گریفیث، آیزنشتاین و...! متن کامل
از این پس مجموعه مقالاتی با نام "خودفروشی پست مدرن" را می توانید در کافه داستان ببینید.
"ریپا من عاشق تو ام
چشمام رو از کاسه در آوردم و پرت کردم طرفش. اونم گذاشت تو کاسه ی چشمش. گفت_ چه خوشگل شدی.زبونم رو کشیدم بیرون و انداختم تو دهنش. گفت_ ریپا، ریپا من عاشق تو ام. داستان های دیگر
" ابرهای
بارانزا و ماگنولیا "
سارا محدث
در شهری که جنازه ی فرشتگاناز سقفش چکه می کند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود
چه باور کنی یا نه ،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهش کردی
و از قضا درست خواندی!... متن کامل
" اداره پست "
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: علیرضا اجلی
داخل که شدم اون شروع
کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش
حرومزادهای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو
ببینم. فحش ندید، آقا. "
" باهوش حرومزاده، تو
یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!
"
اون کاغذهام رو پرت
کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "
گفتم :_ " چرت و پرت
نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "
" چند وقته تو اداره
پست مشغولی؟ "
" سه هفته.
"
" آقای جانسون 30 ساله
که داره تو اداره پست کار می کنه. "
" چه ربطی داره؟
"
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "... متن کامل
"و خداوند زن را آفرید"
فرناز حسینی
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا
بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی
نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و
خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را
آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را
آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او
نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های
تنها کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه نباشد...
اما خداوند
هم نتوانست سیاهی روح زن را ببیند... متن
کامل
سه شعر از عطاالله آشتیانی
برای خلق آزادی
سر
"الف" را هم کلاه گذاشتند
در
جمع دوستان
بارها
ویران کردیم و
دوباره
از نو ساختیم
تمام
بیانیه ها را
در
تیررس عموم
پشت
درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور
آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند
"چشمۀ آسمان"
سعید سرحدی
هراسان از هجوم سگهای نیستی، در میان درختهای سنگی این شهر پرغبار، ناخواسته بر زمین افتاد. با سینه ای سوزان، در حسرت نفسی برای زندگی، به پر پر شدن شعله های خورشید در افق خیره شد. ندا آمد که : « بیم از خود دور کن که چون چشمۀ جوشان آسمان از درون سینه ات طلوع کند ، با گرمای تابش آن از دم زدن بی نیاز شوی ». رخساره اش گرم شد و نگریست پرنده ای را که از میان خاکستر خورشید به آسمان پر گشود. دیگر برای زنده ماندن نیازی به تنفس نداشت.