short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
چشم مار/داستان کوتاه/روح الله کاملی

پاها هماهنگ با هم بالا می‌آمد، به زمین کوبیده می‌شد و به پیش می‌رفتند. با بالا آمدن پاهایشان، دست چپشان هم بالا می­آمد و می‌افتاد. روی دوش راستشان، اسلحه‌ها می‌لرزید و می‌درخشید. بالای سرشان در آسمان دسته‌ای سار پرواز می‌کردند و سایه­هایشان روی سر سربازها مثل یک موج، آهسته بالاو پایین می‌شد.

سربازها در جاده دور می‌شدند و پشت سرشان، زن و دخترکی کنار هم ایستاده بودند و موهایشان در باد می‌لرزید. زن دستش را روی شانه دخترک گذاشته بود و انگشتهایش می‌لرزیدند. دخترک دستش را بالا آورد و تکان داد. همان موقع  از آسمان ساری به پایین شیرجه زد، دخترک جیغ کشید اما گروهان همانطور دور می­شد. سار کنار جاده نشست، چیزی را از کنار جاده نوک زد، بعد پرواز کرد و در آسمان محو شد. یکباره صدای غرشی آمد. زن برگشت و حجمی از گرد و خاک را دید که به طرفشان می‌آمد. وقتی دیواره گرد و خاک پیششان فرو نشست. زن جیپ نظامی را شناخت. جیپ خاموش شد. افسری از آن پایین پرید و آمد تا روبروی زن. زن سرش را بالا برد تا صورت افسر را ببیند. افسر با دستش به سینه زن اشاره کرد. بعد دستهایش را روی هم گذاشت و به دوردست جاده که حجمی از گرد و خاک در آن دور می‌شد و سربازها مثل چند باریکه سیاه در آن حجم، محو می‌شدند اشاره کرد. زن سرش را تکان داد و با نوک انگشت شستش، قطره خیس زیر چشمش را پاک کرد و گفت: «بله، شوهرم هم بود». بعد دست دخترش را کشید و گفت: «شما هم می‌روید». افسر ابروهایش را بالا برد و به سردوشی­هایش اشاره کرد. به شش قپهء بزرگ توپر، که زیر نور خورشید عصر می‌درخشیدند. زن گفت «شاید بشناسمتان... شما فرمانده پادگان... » و با سرش به سویی اشاره کرد که حدس می‌زد، پادگان با دیوارها و حصار افراشته‌اش آنجاست. دیوارهایی که شوهرش و رفقای او، حتی جرأت لمس آجرهایش، به ذهنشان نمی‌رسید.

... حالت چهره شوهرش که نیمه شب بغل گوشش، دیوارها را توصیف می‌کرد، جلوی چشمهایش آمد. شوهرش چشمهایش را بسته بود و می‌گفت، از دیوارهایی می‌گفت با آجرهایی که هر کدام، اندازه نیم ­تنه­ی آدم بودند و آنها را جوری روی هم، سوار کرده بودند که انگار هزارها ستون، کنار هم گذاشته‌اند و سر دیوار در سیاهی آسمان فرو می‌رفت. می‌گفت حتی جرأت نگاه کردن به سر ستونها و دیوارها را ندارند، گوش به گوش پخش شده بود که فرمانده منع کرده.

... و حالا فرمانده روبروی زن ایستاده بود. دخترک دست زن را کشید و پا به پا کرد. اما زن گفت: «حالا نه» دخترک گفت «چرا حالا نه؟». زن  رو به فرمانده آهسته گفت:

«ببخشید... می‌خواهد چیزی را دم گوشم بگوید، آخر خیلی وقت است که در خانه فقط دو نفر شدیم».

فرمانده سرش را تکان داد و خم شد روی سر دخترک و گوشش را جلو برد. دخترک  این پا و آن پا کرد و به مادرش نگاه کرد و وقتی دید مادرش سر به تایید تکان می­دهد. در گوش فرمانده چیزی نجوا کرد. فرمانده سریع راست ایستاد. بعد به خودش اشاره کرد و به دهانش و دستهایش را ضربدری روی هم گذاشت. دخترک تند خودش را کشاند پشت زن و با دو دست دو طرف دامن زن را از پشت چسبید. زن دستهایش را به پشت برد و شانه‌های دخترک را چنگ زد و گفت: « نشنیده بودم شما... شما لال...». فرمانده سرش را تکان داد و به طرف لب جاده رفت. زن و دخترک هم، فرمانده کلتش را بیرون کشید. خم شد و  با نوک لوله کلت روی زمین، آنجا که سایه پیکر زن افتاده بود، چیزی نوشت. زن گفت «ببخشید من... من سواد ندارم». فرمانده سرش را آرام تکان داد و چشمهایش را بست. دخترک از پشت زن سرک کشید. یک قدم جلو آمد و نشست. نوک انگشت اشاره‌اش را روی حروف و کلمات روی خاک می‌لغزاند و کلمه کلمه، هجی می‌کرد، بعد رو به زن گفت «نوشته من فقط برای گفتن دستورهای سردار به سربازها باید حرف بزنم» .

فرمانده سرش را، رو به پایین چند بار تکان داد و آن دستش را که کلت نداشت تا دم موهای دخترک پیش آورد. اما او باز تند پشت سر مادرش پنهان شد و دو دستی دو طرف دامن زن را چنگ زد و یواش از پشت دامن زن سرک کشید.

فرمانده با دستش به آنسوی جاده که خلاف حرکت سربازها بود، اشاره کرد.  بعد دستش را رو به جیپ دراز کرد. زن گفت: «نه ... ممنون» و برگشت، دست دخترک را کشید و در جاده راه افتادند.

فرمانده با نوک پا، نوشته‌اش را پاک کرد و به طرف جیپ رفت که دخترک صدایش زد: «باباکجا...» اما دست زن، تند جلوی دهانش را گرفت. فرمانده به طرفشان می‌آمد. زن گفت: «ببخشید، بچه است». اما فرمانده دست دخترک را گرفت و بردش لب جاده. زن دو دستش را جلوی دهانش گرفته بود و موهایش را باد روی شانه هایش می‌لغزاند.

فرمانده خم شد و نوک لوله کلتش را روی زمین لغزاند. دخترک نشست. بعد بلند شد و  رو به زن داد زد: «نوشته رفتن تا از پادگان فطریه سوار شن و برن لب مرز»

فرمانده باز خم شد وبعد دخترک داد زد: «نوشته شاید حالا ... حالاها نیان» بعد دوید و پشت زن پنهان شد. زن لرزش سر دخترک را روی رانهایش حس کرد. خواست او را بغل کند. اما وقتی دید فرمانده کنار جیپ ایستاده و به آنها نگاه می‌کند. دست دخترک را کشید و راه افتادند. دخترک گفت: «وقتی می‌خواست بنویسه، فکر کردم روی دوشاش شیش تا چشم... » و تند به پشت سرش نگاه کرد. زن لبخند زد و به غرش موتور جیپ که دور می‌شد گوش داد. بعد چشمهایش را بست تا  دست دخترک او را تا ده بکشاند.