کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

شريف گدا/داستان کوتاه/عباس موذن

پشت بازارچه  که رسيد اذان گفتند. كلاغ‌ها پريدند. شاخه‌ها تكان خوردند. خشک بودند، صدا كردند. برای مدتی رفت و آمد آدم‌ها را زير نظر گرفت:

« نبايد خجالت كشيد. آب از آب هم تكان ‌نمی ‌خوره. فقط يه سال. كل‌اش می ‌شه دوازده ماه. به عبارت ديگه سيصد و شصت و پنج روز. حالا چند ساعته؟ بي خيال. سال ديگه می ‌شی سی خودت. يه سرمايه‌ی كَت و كلون با يه ماشين صفرِ متاليک. همونی كه رييس اداره‌ی فرهنگ، آقای دافعی داره، شيک و با كلاس. اونم اين‌جوری شروع كرد. خودش گفت، توی سخنرانيش. گفت يه وقتی چوپونی می ‌كرده. من كه از اون كمتر نيستم. گفت، با تلاش و پشت کار رسیده به اینجایی که حالا هست.»

 

انتهای كوچه رسيد. بن بست باريكی بود. فقط يک نفر می ‌توانست از آن عبور كند:

«پلاک... ک  57 همين ‌جاست.»

کلید زنگی نبود. اول بامشت، بعد با دسته كليدش به در چوبی خاكستری رنگ  سالخورده‌ای كوبيد. دستی از پنجره‌ی كنار آن بيرون آمد. زير سيگاری را كه توی كوچه می ‌تكاند بازوهای بلورين و تپلی تكان می خوردند. ته سيگارها كه زير پنجره افتاد داخل كوچه پخش شد خاكسترشان هنوز در هوا می ‌پيچيد. لنگه‌ای از در باز شد. مثل شاخه‌های خشک درختان صدا داد. دو چشم سياه و براق به او خيره شد. مرد گفت:

«سلام خانوم. آقا شريف هستن؟»

چشمانش را از مرد نگرفت. گفت:« شما کی هستین؟»

مرد گفت:« بگین سلطان هستم.»

از همان‌جا داد زد:

« شريف، كارت دارن.»

شریف صدای او را شنيد كه گفت، سلطان. زن خنديد:

« تو همونی كه توي اداره كار می ‌كنه؟»

شریف گفت: « بگو بياد تو.»

صداي بی رگی داشت. مثل سيب زمينی پخته شده و گنديده‌ای كه سگ‌های خيابانی از فرط گرسنگی می خورند و بعد تفش می ‌كنند. يعنی به نظر سلطان اين شكلی می ‌آمد. بر لبه‌ی حوض نشسته بود و به ماهی كولی نگاه می ‌كرد. ماهی، نه سفيد بود و نه سياه. اصل نبود، ابلق بود. شريف گفت: « می ‌بينی؟ حيوونا م می ‌فهمن. قهر كرده پدرسوخته. چن روزيه منو كه می ‌بينه، كِز مي‌كنه گوشه‌ی حوض.»

سلطان گفت:« سلام آقا شريف.»

شريف گفت:« بهم بگو شريف گدا. يه طوري مي‌شم وختي مي‌گي، آقا! خجالت نكش. از حالا تمرين كن پوست كلفت باشي. خجالت چيه؟ خجالت اونه كه وختی زنت منتوی نو خواست نتونی واسه اش بخری. واسه بچه ات نتونه توی سال جدید کیف نو داشته باشه. زن و بچه كه داري؟»

سلطان آهسته گفت: « نامزد دارم.»

«زن مي‌خواي چيكار؟ چن سالته؟»

«سي و پنج سال آقا شريف.»

شريف برگشت و به چشم هاي سلطان نگاه كرد:« گفتم نگو به م  آقا، مورمورم مي‌شه.»

دوبار روي لب حوض نشست، گفت:« آخ آخ آخ، پير پسر هم كه هستي!»

خواست دوباره بگويد شريف گدا اما خجالت كشيد. زبانش نمي‌چرخيد. بايد حرفي مي‌زد:

«چرا يكي ديگه نمي‌ندازي تكِ اين ماهي تا از تنهاهي حوصله‌اش سر نره؟»

 « مي‌خواد چيكار؟ خوشش مياد تنها باشه، مثل خدا! اصل مطلب، پول آوردي؟ عباس آباد مال تو. يه سال مي‌توني اونجا بپلكي. نبش سينما آزادي، مي‌شناسي كه؟ تا سينما شهر قشنگ هم مي‌توني بري و برگردي. خوش حساب باشی سرقفلی اونجا رو همیشه با تو تمدید می کنم. زرنگ باشي شش ماه، ده برابر پولي كه الان بهم ميدي، مي‌توني در بياري.»

سلطان دستش را روي جيبش گذاشت: «خطری نداره؟ اگه گير بيافتم آبروم رفته!»

خيالت تخت، با مامور خودی  صحبت كردم، هرماه برج به برج دويست هزارتون بهش ميدي. تراول، نباشه! پول خشکه، حالیته؟»

تراول بانك تجارت را از جيبش بيرون آورد: « پانزده سال پس اندازمه. اگه ناراحت نمي شين يه رسيد بهم بدين.»

شريف زد زير خنده. انگار به كودكي مي خنديد كه كار احمقانه ولی بامزه‌اي از او سر زده باشد. گفت:

« توي اداره هم اين‌طوري با لفظ قلم حرف مي زني؟ واسه همين به گدايي افتادي! ها، چيه، بازم كه از حرفام سرخ شدي؟ مي‌خواي گداي خوبي بشي  بايس اول كارمند نمونه‌اي باشي واِلا ، واسه خودت مي‌گم، اینجا هم ول معطلي.»

سلطان گفت: « فقط يه سال.شايد‌م شش ماه. نمي‌خوام كه تا آخر عمر دستم پيش مردم دراز باشه. يه امضاء...»

شریف انگار که به او برخورده باشد گفت:

« یکی رو پیدا کن که دستش پیش کسی دیگه دراز نباشه. یعنی ما آدما همه یه جورایی از هم گدایی می کنیم. نوعش فرق می کنه. یعنی خدااینجوری خواسته. ما تا وختی زنده ایم نیازمندیم.»

بعد دوباره خنديد. اين‌دفعه سر صحبت را عوض كرد:

« ولی خب، حق داري! يه ميليون پول واسه يه كارمند، البته خيلي پوله!» بعد فرياد زد:

« ملووووس، چايي بيار.  كجايي خبر مرگت؟!» دوباره رو به سلطان كرد، گفت:

«مي‌بيني پير پسر؟ اينم زن. تازه دست دومه. چاره چيه، موجوداتي كه از ته مونده‌ي مخلوقات خدا ساخته بشن- همينن ديگه. دِ بيار چايي رو زن...»

 

مراسم توديع و معرفي رييس جديد شروع شد.  چراغ‌هاي سالن خاموش شد. وزير، روي سِن رفت. نوري به اندازه‌ي يك نفر، پشت تريبون روشن شد. بالا را نگاه كرد و هوار كشيد:

« نور رو كمترش كنيد، بزار چشمام ببينه دارم با كي صحبت مي‌كنم! بايد ببينم كي جلوم نشسته يا نه؟  چه خبره اين همه نور روي من انداختين، اونم از نوع گُل منگليش؟!»

سلطل مي‌خواست از بند جيم استفاده كند و اداره را ، دو دره كند. كورمال كورمال پايش را به زمين مي‌كشيد و به طرف درب خروجي می رفت. وزير،مدیر جدید یکی از شعب اداره ی فرهنگ را معرفی کرد. مدعوین شروع کردند به کف زدن. سالطان داشت به خروجی سالن نزدیک می شد. با صدای کف زدن حاضرین، او هم سرش را بالا آورده بود و به سایه ای که داشت از اولین ردیف جلویی بلند می شد نگاه کرد. مرد درشت اندامي از پله‌هاي سِن بالا رفت. پشت تريبون قرار گرفت. وقتی اِسپات نور کاملا او را روشن کردسلطان شناختش، شريف گدا بود!