short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
یک آسمان کودکی/داستان کوتاه/علیرضا ذیحق

در گوشه ای از دنيا ـ هر آنجا كه به تو نزديكتر است ـ مردی دولتمند و نيكوكار می زيست كه شايع بود اگر به گنجی دست نمی يافت، هرگز اين حشمت و شكوه را نداشت. به همين خاطر هم روزگاری پسركی فقير، به قصر آن مرد پيرسالی می رود كه روزی او نيز مثل وی آهی در بساط نداشت. پسرک، بيزار از فقر، كنجكاو رازی بود كه بداند چطور مي شود گنجي يافت. مي خواست وارد قصر شود كه قراولان، تا ژنده پوش اش ديدند او را از در براندند. اما پيرمرد كه در دورترها زير سايه ي درختي نشسته و شاهد واقعه بود كسي را فرستاد كه آن ريز پسر را پيش او آورد.

پسرك كه رسيد پيرمرد به احترام وي بلند شد و او را كنار خود رو نيمكتي نشاند و از ميوه هايي كه تو بشقاب بود براي او يكي پوست كَند و پرسيد: »حرفت چيه پسرم؟« پسرك كه اعتماد به نفس اش را بازيافته بود گفت: »مردم مي گويند كه زماني شما نيز مثل من هميشه گشنه بوديد و حتي كفشي به پايتان نبود.«

پيرمرد گفت: »مردم هر چه مي گويند درست است پسرم! چرا با اينكه ميداني و مطمئني باز مي پرسي؟«

پسرك گفت: »مي خواستم اگر نقشه اي از گنجي داري كه هنوز سراغش نرفته اي آن را به من بدي كه شايد با پيدا كردنش سعادتمند و پولدار شدم.«

پيرمرد با لبخندي اسم او را پرسيد و پسرك گفت: »نام من داراست.«

پيرمرد گفت: »تو كه دارايي پس دردت چيست؟« گفت: »من فقط اسمم داراست و با مادر و خواهرم سارا، بي چيزتر از آنيم كه حتي سقفي بالاسرمان باشد. آمدم بگويم اگر نقشه ي گنجي نيز نداشتي برايم بگويي كه چطور مي توانم واقعاً »دارا« شوم!«

پيرمرد كمي انديشيد و بعد با لحني محزون پرسيد: » از چه رو اين سؤال را از كساني نكردي كه آنها نيز زماني فقير بودند و حالا بيشتر از من دارند؟«

پسرك گفت: »آخه شما هم خوبيد و هم پولدار. نيكي هاي شما را همه تعريف مي كنند و من نيز مي خواهم اگر روزي توانگر مردي شدم نيكوكاري را از ياد نبرم.«

پيرمرد گفت: »رازي را كه مي جُستي خود يافته اي و حتماً به آرزوهايت خواهي رسيد.«

پسرك در انديشه شد و غرق عطر گلها، خاموشي گزيده و همانطور كه نشسته بود خوابش برد. خود را در بياباني پرريگ و بي علف ديد كه خارها تا سينه اش قد كشيده و هيچ تنابنده اي پيدا نبود. تشنه كام مي دويد و به هر آب و چشمه اي كه مي رسيد تازه مي ديد كه همه سراب است. روزها و شبها چنين مي گذشت و ديگر نه نان پاره اي داشت و نه در قمقمه اش حتي قطره آبي.

عرق ريزان و نااميد فراز تپه اي رسيد و در چشم اندازی دور، جويی درخشنده ديد و آفتابي كه شايد دوباره گول اش مي زد. در فرودش به سوي آب، گريزناك و عطشناك مي رفت كه ناگه آهويي از پا افتاده و غمين ديد كه مرگ تو چشمانش خانه كرده بود.

 آهو را بر دوش گرفت و بيش از آنكه خود را بينديشد با بارِ روشانه اش به آبي رسيد كه ديگر سراب نبود. آهو كه سيراب شد خود نيز جرعه اي خورد و وقتي هر دو تاب و تواني يافتند آهو تني به آب زد و از رود گذشت. او هم براي اينكه خستگي اش را جايي زير شاخ و برگ درختان مخفي كند با پويه هاي آهو مي رفت كه سراپرده هايي برافراشته ديد. آهو كه قدم تيز كرده بود به چادري ابريشمين رفت كه تار و پودش همه نقره و طلا بود. او نيز نزديك شد و صداي گريه ي شوقي شنيد كه آهو را در بغل مي فشرد. بعد، ناله و آه و هق هق آن زيبا صنم شنيد كه باز، زار ـ زار براي آهويش مي گريست و مي گفت: »آمده اي و مي بينم طربناكي! اما مرهم زخم ام را با اينكه قرار بود تا غروب، يكي بي آنكه خود بداند با خودش بياورد هنوز نياورده است. آه اگر آن ره گم كرده باز نيايد ديگر هيچ آيينه اي را نيز رغبت ديدار من نخواهد بود. اي خدا كه در خواب من، آن بنفشي هاي گلي خاردار را نشانم داده و گفته اي كه تا غروب هديه ي تو خواهد شد تا شكاف زخم چهره ام را درماني باشد پس چرا تا حالا نفرستاده اي؟«

او كه اين شنيد ياد خاري افتاد با گلهاي بنفشي كه در ريگزاراني بس دور، آن را ديده و از گلهاي آن يكي چيده بود. درست لحظه اي كه آفتاب، نورش را تو كوله پشتي مي نهاد، او گل را هديه ي آن رعنا نمود و آهو را بوسيد و خواست برود كه سلطان دياران را ديد و زنان و مرداني كه بر سر و روي او سكه هاي طلا مي ريختند.

به دستور سلطان، حكيمان آمدند و صداي طبل و دهل و آواز، دشت را آكند. شهزاده هم كه افسانه نامش بود طبق عهدي كه داشت به عقد و عروسي وي در آمد. سالها بعد كه او با مال و منال و شوكتي فراوان به زاد و بومش برگشت همه گفتند: »حتما كه گنجي يافته است!«

پسرك كه خواب بود بيدار شد و در حالي كه خيره به پيرمرد نگاه مي كرد گفت: »همه چيز را فهميدم!«

پسرك با جامه هاي ژنده از قصر خارج مي شد كه ديد مادر و خواهر تو كالسكه اي زرين او را صدا مي كنند. تأمّلي كرد و تا جواب حيرتش را بيابد آن پيرمرد گامي پيش نهاد و گفت: »تو نقشه ي گنج را يافته اي و از اين لحظه به بعد داراي دارايي و با خانواده ات صاحب تالارها و اتاق هايي مجلل در گوشه اي از اين قصر. تو وقتي آمدي سرشار از عطري بودي كه مرا ياد خدايي انداخت كه هر چه را هم كه نمي خواستم هديه ي من كرده بود.«

روزي و روزگاري كه آن پسرک، پيري فرزانه شده بود و فردايش را ديگر قرار نبود ميهمان جهان باشد به شاگردانش، فرجامين سخن اش را چنين گفت: »تا گفتاري نيك، كرداري نيك و پنداري نيك با شما نباشد، بهروزي هرگز سراغتان را نخواهد گرفت.»