کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

يک عاشقانه آرام برای پابلو نرودا/شعر/سهراب طاووسی

مي روم،

مي روم هم گوی ماه شوم.

اما دلواپس،

دل وا پس از پس اضطراب كلمه ها.

انگار هزار قطره منتظر،

منتظر دريا شدن.

 

و من

    --من ساده

 اين بارهم دلم را فرش حرف هايش می كنم.

"حرف از روشنائي و آب بزن "

ابتدا حرف از باران می زند

طغيان،

مي كو بم كلمه را:

              نه!

من حتا يك بار دريا را نديده ام.

 

مي شنود...

و بعد آواز در هم دريا كه مي آيد.

و بعد كلمات كه چه بی حجاب خود را نما يش می دهند...