کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

رهایی/فلش فیکشن/حمید اباذری

حالا که از دستش راحت شده ام ، اول مثلثی می شوم، نه مربع، شاید هم استوانه ای، نه! نه! این همه سال استوانه ای بودم... وای باورم نمی شود که بالاخره رها شده ام. چقدر بزرگ و کوچک می شد، این آخری ها هم شکمش شده بود اندازه توپ بسکتبال. خوب بهتر هست بجای فکر به گذشته به آینده فکر
کنم. راستی حالا چه کار باید بکنم؟
-       ببخشید شما به تازگی جدا شده اید؟
-       بله بله همین چند دقیقه قبل
-       بفرمایید سوار شوید تا آسمان راه درازی داریم....
-       ممنونم، شما هم روح هستید؟
-       تقریبا ... ما فرشته هستیم.