short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
ناتمام/داستان کوتاه/ابراهیم اسدی

باید از پدر و مادرم ممنون باشم که همین اتاق کوچیک بی قواره با تک پنجره ی رو به حیاط همسایه رو در اختیارم گذاشتند که بتونم در اون نفس لحظه های سرشار از جنونم رو بگیرم.  اما از روزی که همسایه از حضور همیشگی من پشت پنجره به پدرم شکایت کرده ، این پنجره هم باز نمیشه. جای شکرش باقیه که جلوی نور رو نگرفتند.

 

نمی دونم چرا با اینکه  دردی در سینه حس نمیکنم و غمی گلویم را نمی فشارد، دوست دارم بی هیچ دلیلی  فریاد بزنم هرچند که اینکار هم شدنی نیست. مادر  بارها  با لحنی تند به من پرخاش کرده که فریادهای گاه و بی گاه  من موجب آزار افراد خانواده و آبروریزی بین همسایه ها میشه، جالبه که وقتی این حرف رو میشنوم خنده ام می گیره.

 

مادر همیشه به پدر میگه این پسر دیوانگیش به تو رفته، ولی من فکر میکنم دیوانگیم به خودم رفته. پدرم تقصیری نداره.

 

از خودم خوشم نمیاد. دوست دارم یه چیزی بنویسم ولی انگار نمیتونم. بالاخره یک روز چیزایی رو که دوست دارم روی کاغذ میارم. فکر همه جاش رو کردم. نه مثل دید زدن حیاط همسایه هاست و نه مثل فریاد زدنه که باعث آبروریزی بشه. اصلا به هیچ کس نوشته هام رو نمیدم که بخونه.

 

تازه مگه من دیوانه ام؟ خوب که فکر میکنم می بینم، پس چی هستم!؟ دیوانه ام دیگه.

میخواهم با خودنویس پدر،روی برگه های  سفید باقی مونده از دوران دانشگاهم بنویسم:

« باید از پدر و مادرم ممنون باشم که...»

 

تمام کف اتاق را برگه های کاغذ سیاه شده پوشانده است. ترکیب خط زیبای روی برگه ها، رنگ آبی جوهر و قسمتهای سفید کاغذ چشم را نوازش می دهد.انگار بادی که از میان پنجره به داخل می وزد، اوراق را در کف اتاق بی هیچ نظمی پراکنده است. روی تمامی برگه ها یک متن تکراری با تاریخهای متفاوت به چشم میخورد. با کنجکاوی برگه ای را برمیدارم که نا تمام ماندن نگارشش توجه ام را به خود جلب کرده است. شاید جوهر خودنویس در حین نوشتن این برگه به اتمام رسیده است. حس  غریبانه ای  مرا در بر می گیرد. آیا امکان دارد با تمام شدن جوهر خودنویس، زندگی  نویسنده ی این برگه ها هم به پایان رسیده باشد؟...

 

صدای گفتگوی همسرم با کسی که از بنگاه معاملات املاک برای نشان دادن خانه همراهمان آمده است، مرا از خیالاتم خارج میکند. مامور بنگاه در حال تعریف از خانه است.

دست نوشته ی ناتمام باقی مانده در دستم نگاه آشفته ام را به سوی متن میکشاند:

« باید از پدر و مادرم ممنون باشم که...»

 

16 امرداد 1387

مشهد