کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

خود زنی/داستان کوتاه/علیرضا ذیحق

سايه ی آلا چيق روسرش بود كه شيرين غريبی كرد. نشست روپتوی تازده ی روتخت و شد عين آتش گردانی پر از آتش. حرفي نزد. چيزي درون اش سوسو زد و تخم چشمهايش لرزيد. دست اش رفت به نرمه ی گوش شيرين كه يكهو دل شيرين شورزد. دست اش داغ بود و يك مشت هراس، توصورت اش.  خون، خون اش را می خورد كه خرخره ی شيرين را سفت گرفت. بعدش خنديد و ناز كرد و ماچ اش. بس كه مست كرده بود هنوز عاشق اش بود. غلغلک اش داد و همه حرف هايی كه نوک زبان اش بود، درز گرفت. اما اشک درچشمان اش گرديد و سينه به سينه ی شيرين  گفت: "چرا تولكی و تنت لغوه گرفته؟ ششدانگ اون بچه از كيه؟ كی تودلت انداخته؟  شايد بخشيدمت، حرف بزن! "

 

رنگ به صورت شيرين نبود كه طناب پيچ شد و و شل و ول افتاد روتخت. صدايش جيغ جيغی شد و گفت: " بگذار زندگی مون رو بكنيم. كم سختی نكشيديم. بچه، بچه ی خوته لا مروّت. توكه مث يه چينی عتيق هوام روداشتي، يهو چی به گوشت ريختند كه شدی تيغ و خوردی به قلبم؟ "

 

او كه فک هايش را رو هم می فشرد ،گيس شيرين را  چنان كشيد كه خون جوشيد و بالا آورد و افتاد به سرفه . صدايش خسته بود : " مگه من كم دوستت داشتم شيرين ؟ گفتم كه هيچ چيز اين بچه  به من نمی خوره و گفتی تا قد نكشيده كه چيزی نميشه گفت . می دونی كه خيلی ها رو دور زدم و رسيدم اينجا .اما چرا حرومی ؟ مگه اون غلتيدن ها، بوسه ها ، لمس ها چی كم داشت كه پشت پا به بختمون زدی ؟ "

 

شيرين بر بر نگاه اش كرد و ناليد : "تو هوش و حواست سرجاش نيست .  كاردی بزن رو دلم و خلاصم كن ! "

 

او گفت : " علفهای هرز رو بايد وجين كرد . گُر كه گرفتيم دلواپس نباش . اين باغ سوخته و هر چی كه داريم و نداريم می مونه واسه " پونه ". حالا بچه ی هركی ام ميخواد باشه . اون الف بچه كه گناهی نكرده . منم ديگه دل و دماغی واسه زندگی ندارم !"

 

دست برد به پيت ِپرِ زيرِتخت و  تاآخرين چكه – چكه های آن، همه را خالی كرد رو رخت و ريخت اش و نشست بغل شيرين و با كاردی زد تو گره طناب و پيش ازآن كه سيگاري بگيراند گفت: "برو شيرين! وسواسی كه تو فكرم افتاده مريضم كرده و می دانم كه همه ی حرفات درسته . اما باز اين فكر لعنتی مث خرمگسي تو ذهنم می چرخه و تا كاری دستت ندادم برو پشت رُل و پا به گاز دور شو كه حالاش هم پونه دلشوره ات را داره ! اما اون عشوه مرمری كه می گفتن رو برام بگو . كی ها بهت  عشوه مرمری می گفتن ؟ چرا می گفتن؟"

 

شيرين ،  مبهوت شعله ای كه دودش چشم را می سوزاند ، وامانده و لرزان داشت دور می شد كه كارگردان كات داد.  سكانس بعدی ماند برای بعد از ناهار  و اما  انگار او هم يک چيزيش شد. ريخت به هم و لمَ داد به سپيداري پير. به قابيل فكر كرد و هابيل . ديد كه ديگر هابيلی نمانده . زندگی شده چشم در برابر چشم . اما همه می پايند كه يک جوری دم به تله ندهند .قرار بود كه تو سكانس  مانده ، ابهامی باشد و اينكه مردی درميان دود و آتش قهقهه اي سرداده و بگويد : " نارو زدی و نارو خوردی . هرچی بود همه حرف بود !"  اما اينكه اين مرد برادرش هست يا كس ديگرو اينكه شوهر شيرين می مانَد و يا نمی مانَد، آخر فيلم هيچ مشخص نشود . می خواست كه اگر تو گيشه گرفت ، " خود زنی 2 " را كليد بزند. به خود فكر كرد و ديد، خودش هم كه به خيال اش هابيل است ، قابيلي بيش نيست .  او هم دارد مثل همه لاپوشانی مي كند كه شايد سهمی بيشتر ببرد. فقط اين وسط چيزی كه اتفاق می افتد ، دستی است كه رنگ خون نمی گيرد .