short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
من مُردم/داستان کوتاه/معصومه میرابوطالبی

من مُردم. به همین سادگی. اولش فکر کردم شوخی است اما نه، راستی راستی توی تابوت بودم. خیلی داد و هوار کشیدم که من زنده­ام، اما هیچ کس نمی­فهمید. پشت سر جنازه­ام، همه گریه می­کردند، مادرم ، پدرم ، همسرم ، بچه­هایم. دلم خیلی برای بچه­ها می­سوخت. یتیم شده بودند. دوست داشتم گریه کنم اما نمی­توانستم. اصلاً انگار دلم نمی­آمد. انگار یک جور راحتی توی وجودم بود که دوست نداشتم به همش بزنم. همسرم سیاه پوشیده بود و جلوتر از بقیه می­رفت. آرام آرام گریه می­کرد.

 

 کم­کم حوصله­ام سر رفت. اینها می­خواهند تا آخرش گریه­زاری کنند و تو سر خودشان بزنند. از آنها جدا شدم تا کمی بگردم. دیگر مالِ خودم بودم، خودِ خودم.

 

اول دوست داشتم به یک نفر سر بزنم. او هم  توی  قبرستان بود. یک دفعه دیدمش. آن طرف خیابان ایستاده بود و نگاهم می­کرد. مثل آن موقع­هایی که زنده بود. می­خواستم بروم بپرسم این دنیا چطوری است، اما از اول نباید روی خوش نشان می­دادم. آن موقعی که زنده بود هم اصلاً به او روی خوش نشان ندادم. چند بار آمد توی کوچه، جلویم ایستاد تا حرف بزنیم، اما ساکت و سر به زیر رفت. منتظر بودم بیاید خواستگاری­ام، اما نیامد. دو روز بعد اعلامیه­اش را توی کوچه دیدم. خیلی گریه کردم، اما نصف شب، آن هم زیر پتو تا هیچ­کس نفهمد. حتماً او که مرده بود، فهمیده. لبخند می­زد. لابد قند توی دلش آب شده بود که من مردم و حالا آمده­ام اینجا. آمد طرف من. موهایم زیر روسری بود. دست به سرم کشیدم. اصلاً من که روسری سرم نبود. موهایم را مرتب کردم.

_ ببخشید . منو یادتونه.

 

سرم را پایین انداختم. نباید خوشحالی را توی چشم­هایم می­دید.

_سخت نگیر. اینجا قاعده و قانون سختی نداره. به خاطر اینکه من رو نگاه کنی کسی سرزنشت نمی­کنه. حالا نگام کن. می­خوام چشماتو خوب ببینم.

 

پسرۀ پر رو. من که دیگر بچه نبودم. سن وسالی از من گذشته، هنوز کفنم خشک نشده بود. بچه دارم. این چه طرز صحبت با یک خانم است، آن هم برای اولین بار . پشتم را کردم، بروم که  بازویم را چسبید. از ترس جیغ کشیدم.

_ می­دونی چند وقته منتظرتم. می­دونی همش تو فکرت بودم. همش دنبالت بودم.

برگشتم و توی چشم­هایش نگاه کردم. بلند گفتم، شاید هم فریاد زدم:

_تو غلط کردی. من برای خودم زندگی داشتم. تو اصلاً کی هستی که زندگی من را زیر نظر داشتی.

خندید.

_این قدر زندگی زندگی نکن. دیگه از زندگی خبری نیست. تو مُردی.

 

چند قدم عقب رفتم. گریه­ام گرفت. دویدم تا از او دور شوم. نمی دانم کجا می­رفتم، دیگر خیابان­ها برایم آشنا نبودند اما می­دویدم. من شوهرم را دوست داشتم، حداقل خودم این طوری فکر می­کردم. او حق نداشت من را زیر نظر داشته باشد. اما او که مرده بود، چطوری من را زیر نظر داشت. گوشه­ای ایستادم و به دیوار تکیه دادم. چند ساعت از مرگم گذشته بود و او از من می­خواست همه را از یاد ببرم. اما واقعاً آنها از خودم هم مهم­تر بودند. خودم می­خواستم بروم و او را ببینم، اما حالا از او فرار می­کردم.کنار دیواری ایستادم و روی زمین نشستم. آفتاب بالای سرم بود اما هوا اصلاً گرم نبود. احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده . سرم را بالا کردم. دنبالم دویده بود. خندید.

 

_ فکر کردی به همین راحتی ولت می­کنم. تو دیگه اون آدم زنده­ای که بودی نیستی. اون یه دنیای دیگه بود و اینجا یه دنیای دیگه.

_ دست از سرم بردار. نمی­خوام ببینمت.

کنارم روی زمین نشست.

_ چرا؟ من بهت بدی کردم؟

_چرا دنبالم میای؟

 

دستم را گرفت. دستش گرم نبود. می­خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم اما او محکم دستم را گرفته بود. صورتش را آورد جلو. خودم را عقب کشیدم، اما فایده­ای نداشت. او صورتم را بوسیده بود. بدنم شروع کرد به لرزیدن. ترسیده بودم. سردم شد.

_ چرا وحشت کردی؟ گفتم که اینجا مثل اون دنیا نیست.

خودم را عقب کشیدم. دستم را ول کرد.

_ نترس. سخت نگیر. اینجا کسی بازخواستت نمی­کنه.

_ چرا فکر می­کنی من هم تو رو دوست دارم.

_ یادته چند ماه بعد از عروسیت اومدی سر قبرم.

فکر کنم از وحشت سفید شده بودم. یادم رفته بود. این را واقعاً یادم نبود.

 

_ مگه نمی­خواستی همون اول بیایی قبرستون دنبالم.  پاشو . پاشو بریم این اطراف رو نشونت بدم. می دونم خوشت میاد . پاشو دیگه .

 

و دستم را کشید و از زمین بلندم کرد.

_ بیا بریم. این صحنه رو نباید از دست بدی. وقتی می ذارنت تو قبر قیافه ات دیدنیه. خودت هم خنده­ات می­گیره.

دنبالش می­رفتم. نمی­دانم چرا هم ازش می­ترسیدم هم ...

 شوهرم  یک مشت خاک ریخت روی  لحد. مادرم از حال رفته بود. دختر کوچکم یک گوشه داشت بازی می­کرد . پسرم یواش یواش گریه می­کرد. مادر شوهرم برای زن­های دور و برش از خوبی­های من می­گفت.

دستم را فشار داد.

_ بریم . دیگه اینجا کاری نداری. اگه خواستی پنجشنبه­ها می تونی بیایی بهشون سر بزنی.

 

خودم را نگاه کردم. یک لباس صورتی کوتاه تا بالای زانو پوشیده بودم. لباسم آستین­های پفی کوتاه داشت. موهایم  با هر نسیمی می­رفت و می­آمد .

_ این جوری خیلی خوشگل­تر شدی. بریم.

 

و من را با خودش برد.