کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

زندگی با شکوه/داستان کوتاه/عباس موذن

همیشه چند نفر هستند که خودشان را چسبانده اند به دیگران.

 

 از زیر سایه ات نان می خورند و رشد می کنند. ابتدا آرام نفس می کشند و سپس  یَله می شوند و خرناس کشان شروع می کنند به بلعیدن. بی حساب و کتاب می بلعند. همه ی زندگیشان بی حساب و کتاب است. طوری بر روی شانه های روح ات می نشینند که نمی توانی نفس بکشی . گویی جلوی تنفس ات را می گیرند و باعث می شوند تا ریه هایت ورم کنند.

 

از خودت متنفر می شوی. این که چرا از همان اول اجازه داده ای در کنارت راه بروند و بر تو تکیه دهند. رهایت نمی کنند.

 

 انگار که تو داری در زیر سایه آنها راه می روی و زندگی می کنی. دلقکانی که حالا دیگر صاحب اندیشه شده اند. به جای تو فکر می کنند. به جای تو تصمیم می گیرند و حتا به جای تو عصبانی  می شوند، تا جایی که مردم را  لگد  می زنند چون خود را صاحب آن ها می دانند. از هیچ کس و هیچ چیز واهمه ندارند و نمی ترسند. از کسی عذرخواهی نمی کنند چون اصلا کار اشتباهی از آنها سر نمی زند. معنانی قانون را خوب می فهمند و آن را به دل خواه خود تفسیر می کنند.

 

البته وجود اینها برای تو تازگی ندارد. همه جا هستند. همه جا بوده اند. در روزگار مشخصی زندگی نمی کنند. زمان هم از پس آنها بر نمی آید. شاید به خاطر این است که تاریخ را آن ها نوشته اند. همیشه سرحال و سرزنده اند. پیر نمی شوند. در زندگی پدرم و پدربزرگم نیز بوده اند. بر روی زمین کشاورزی ، توی کوره های آجر پزی و کارگاه های کفش دوزی و بوتیک ها و مغازه ها، سر میدان ها و اداره و مدرسه، حتا در قبرستان و مراسم روضه خوانی و یا جشن های عروسی. آن ها پیامبران عصر حاضرند. روشن فکرند. مخ شان آنقدر روشن است که نگاه کردن با آن ها کور ات می کند. برای هر لقمه ایی که می گیری به تو پیشنهاد می دهند. در انتخاب نوع قلمی که برای نوشتن مشق شب می کنی، حضور دارند. کت و شلوار شیک می پوشند و بهترین و گرانترین دفتر و دستک را برای خود انتخاب می کنند و شق و رق راه می روند، گویی که استخوان گردنشان را از گرازها به ارث برده اند. اتومبیل گران قیمت خریده اند و درخانه انبارکرده اند ولی بر الاغ سوار می شوند!

 

حالا شناختی؟ می دانم که می دانی. آن ها موجودات بی نظیری اند.

 

مثل سایه بی ثبات و در زوایه های بی نهایتِ زندگی، متحرکند. وقتی دو قدم راه می روی زود خسته می شوی چون آن قدر نزدیک ات هستند که احساس می کنی همیشه یک نفر دیگر را با خودت به این طرف و آن طرف حمل می کنی. عصبانی که می شوی مثل بز اخ وش به تو نگاه می کنند و سر را به نشانه گوش دادنِ به حرف های ات تکان می دهند. اما وقتی از اتاق ات بیرون می روند، می شوند همان خر و همان دو مَن، جو. خواب خوش را از تو می گیرند. از گرسنگی و سرطان هولناک ترند. نصف شب ها توی خواب های ات رخنه می کنند و نمی گذارند حتا کپه ی مرگت ات را بگذاری و راحت بخوابی. مجبور می شوی نصف شب بیدار شده، در رختخواب غلت بزنی. مجبور می شوی نیمه شب دندان هایت را مسواک کشیده وضویی بگیری. بالاخره با خودت فکر می کنی، برای رهایی از آنها دو رکعت نماز بخوانی. نیت که می کنی هنوز سوره ی حمد را تا نیمه نرفته ای که بر تو هجوم می آورند. حتا در کار خدا هم دخالت می کنند . خدا را سرو ته می کنند تا کلافه شود و تو را رها کند یا تو او را رها کنی . در این لحظه زمان آنقدر کند می شود که گویی سال هاست در آن برهه از هستی گیر افتاده ای و حالا صدای پوسیده شدن روح ات دارد گوش های ات را کر می کند.

 

 از مدیران دروغین خدا به خدا پناه می بری. صبح که می شود به صورت زیبای دخترت  نگاه می کنی که دارد سرزمین پریان را خواب می بیند. از پنجره که بیرون را نگاه می کنی، گرگ شب- میش صبح را پاره کرده است و حالا دارد برای فریب تو خودش را در پوست شکارش مخفی  می کند.

 

رهایت می کنند؟ اما نه! کمی پیش تر از آن، موقعی که داری خواب خدا را می بینی آن ها  رهایت کرده بودند. در این لحظه زمان شروع می کند به دویدن. با خود فکر می کنی، چاره ای نداری، برای لقمه ای نان باید بیرون بروی و خودت را به فریب آن ها بفروشی . به یاد بردگان رمان «کلبه ی عمو تام» می افتی. با این تفاوت که آن ها گاهی از زیردست اربابان خود در می رفتند و رهایی را حتا برای اندکی مزمزه می کردند، ولی تو باید به آنها التماس کنی تا به تو کار بدهند تا گرسنه نمانی . تعجب نکن چون حالا آنها صاحب شش دانگ تو شده اند و بر تو حکمرانی می کنند.