short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
هیاهوی بسیار برای هیچ/نقد/مهرداد زمانی

 

 

    شطرنج با ماشين قيامت
    نوشته: حبيب احمدزاده
    ناشر: سوره مهر
    سال نشر: 1386 (چاپ چهارم)
    قيمت: 3100 تومان
    تعداد صفحات: 312 صفحه

 

 

 

 

 

میتوان خوشحال بود که ادبیات امروز ایران صاحب چهره ای شده که به رسالت اجتماعی خود التزام عملی دارد، چه از باب اینکه از تجربه خویش از جنگ بی پیرایه داستان میگوید و هم اینکه بعنوان یک فعال اجتماعی نسبت به پس لرزه های دفاع مقدس (همچون واقعه 12تیر 67، سقوط ایرباس ایران) واکنشی فراتر از صدور بیانیه های مرسوم میدهد و با حضور در صحنه اجتماع و با یاری سایر هنرمندان یک اجماع مردمی در محکومیت واقعه راه می اندازد.

 

 حبیب احمدزاده را هم میتوان از جنس نسل تازه راویان ادبیات جنگ نامید و هم نه! در رمان "شطرنج با ماشین قیامت" بعنوان آخرین اثر چاپ شده وی، روایتی را میخوانیم از روزهای محاصره آبادان در اوایل جنگ تحمیلی از نگاه یک دیده بان که نیروهای ایرانی را در تقابل حضور یک رادار پیشرفته دشمن در منطقه نشان میدهند.

 

 کتاب با 3 پیش درآمد از 3 کتاب مقدس آغاز میشود، هبوط آدم از بهشت (به روایت تورات) دروغ پطرس و انکار مسیح (از انجیل) و آیاتی از سوره تکویر در خصوص نشانه های قیامت، که هرکدام از اینها به تناوب در داستان بازگو میشوند که در ایجاد بار دراماتیکی داستان کمترین نقش را ایفا میکنند. و صرفاٌ یک استفاده ابزاری برای صدور بیانیه هایی در جهت ایجاد عمقی کاذب به ماجراهای ساده داستان است. چنانکه در نقد مفاهیم کلام صلح طلبانه یک کشیش از سوی دیده بانی جوان که در خوانش یک یادداشت کوتاه به زبان انگلیسی از ترکیبMy Father  بیشتر را نمی فهمد چنین پاسخی را میخوانیم :

 

" دعا کن ، ولی میدونی اعتقاد من، درباره ی این جور دعا خوندن چیه؟درست مثل مرد سالمی یه که میتونه کار کنه، ولی گدایی میکنه " ص 240

 

و از این دست پاسخهایی که در تمسخر نگاه مقابل راوی (نویسنده) با آدمها و شرایط اطرافش داراست اما در عین حال دارد از آن ارتزاق میکند در جای جای رمان کم نیستند، و اگر در گفتگو نگنجد درشخصیت پردازی آن را میبینیم، صلح طلبی کشیش ها به ترس تعبیر میشود و دیالکتیک مهندس ، جنون ادواری است و یا حتی  شخصیت پرویز که از آغاز داستان حضور دارد همیشه در حال نقد شدن است .

 

و به قول فروغ فرخزاد :

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را...

 

 ادبیات جنگ ما بقولی دارد از تنگ نظری ها جدا میشود اما چه سود که از یکسویه نگری فارغ نخواهد شد. جمله آغازین بیانیه انتهایی قاسم فصل الخطابی است بر تداوم این یکسو نگری ها :

 

" قاسم مکث طولانی کرد،خیلی طولانی | و در اینجا قطعاٌ همگان منتظر| ـ با اینکه خیلی چیزا تو این دنیا جواب دو دوتا چهارتا نداره و .... " الخ

 

در کل رمان یکجور مجادله با مدرنیته و مظاهر آن در جریان است، که قرار است مجادله با رادار پیشرفته دشمن (یا بقول مهندس ماشین قیامت و یا بنقل راوی هیولای الکترونیکی) به عنوان شاخصه این تفکر باشد وگره اصلی ماجراها را رقم بزند. در این تقابل البته جدای اینکه  اندیشه های مدرن تخطئه میشوند هر چیز که بویی از مدرنیته می دهد چیزی برای گفتن ندارد، نگاه کنید پالایشگاه نفت بعنوان نمادی از صنعت مدرن در بک گراند تصاویر داستان در حال سوختن است این سوختن آنقدر بی ارزش توصیف شده که حتی دود ناشی شعله های این ثروت ملی هم مزاحم کار دیده بانی راویست و دل سوزی های یک کارگر پالایشگاه برای ذوب شدن آن دیوانگی نامیده میشود.

 

این نگاه به ارتش هم بعنوان یک ساز و کار دفاعی مدرن هم برقرار است، تمسخر درجه ها، تفرعن و غرور سرگرد و...

یا ساعت الکترونیکی سر چهار راه که بقول راوی ای کاش پاندولی بود و الا از کار نمی افتاد و نمونه هایی از این دست.

 

 داستان قرار است مکاشفه ای باشد در دل یک شهر محاصره شده، پرویز (راننده ماشین غذا) دیده بانی را از بالای برج (شاید برج امیال بشری) پایین میکشد که چند روزی جای او را به هنگام مرخصی بگیرد. داستان نشان میدهد که کسی که دیده بان بوده و بقولی مدعی دیدن آنچه نادیدنی است از اطراف خود بر روی زمین غافل است.

 

در این مکاشفه دیده بان (راوی یا همان نویسنده) این مسیر را تنها در مقام مشاهده خلق میکند از تعمق و تحلیل وقایع دور میشوند و هر آنچه تحلیل میشود در تقابل همان مضمونی است که در بالا گفته شد. مشاهده ما به شکلی خیلی سطحی ما را به نقطه صفر تمدن باز میگرداند و نبردی برای تنازع بقاء (خوردن شام )، نگاه کنید به حرکتی که در شب عملیات جهت رسیدن به ساختمان هفت طبقه به بهانه خوردن شام و با هدف احساس مسئولیت در برابر این افراد که امشب شهر گلوله باران خواهد شد.

 

 در جهان داستان بدون در نظر گرفتن ریتم کند سیر وقایع در بیان داستانی آن ما با نویسنده ای مواجهیم که بیش از آنکه داستان پردازی کند به داستان سرایی روی آورده است و پایه متن را بر گفتگو ها بنیان نهاده، درون مایه اثر و طرح کلی وقایع کشش چنین داستان بلندی را در خود ندارد و داستان ها و شخصیتهای حاشیه ای نیز خود بطور جداگانه  موجب کندی و در بعضی مواقع گسستگی ریتم را بهمراه دارند.

 

این را در کنار یک نثر ناهمگون از راوی که گاهی میان شاعرانگی و کلام عامیانه سرگردان است:

 

" آفتاب ظهر، کاملاٌ سطح سیاه آسفالت را از آن خود کرده بود و..." ص 53

شاید این زن و دختر بدبخت،امروز به جای تمام این ابرها گریه کرده بودند" ص 11۱ 

 

در مقابل :

 

" چشمانم را گرد کردم،دلم میخواست از رو برود ولی نرفت! کار داشتم، وگرنه در موقعیت عادی، شاید نیم ساعت به این بازی رو کم کنی ادامه میدادم "ص 52

 

" با استارت اول، ابوطیاره پرویز روشن شد و همزمان...."ص 111

 

 با این همه تلاش نویسنده از دور شدن از آن ادبیات حماسی مرسوم و نگاهی در جهت بیان روزمرگی های جنگ قابل ستایش است تا در این برهوت کتابخوانی شاهد چاپ چهارم این رمان در مدت کوتاهی از چاپ اولش باشیم قطعاٌ ادامه چنین روندی در تعالی هنر داستان نویسی این نسل مثمر ثمر خواهد بود .