کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

اول یا میانه ی راه - آزادی مشترک - سفر - وصیت چوپان/فلش فیکشن/حمید اباذری

 اول یا میانه ی راه

- خوشا به حالت. تو زندگی راحتی داری. با متانت تمام روی سنگ های آبشار رودخانه می نشینی و ماهی هایی را که برای رسیدن به ابتدای رودخانه بر خلاف آب شنا می کنند و از روی سنگها می پرند، شکار می کنی و می خوری . ولی من باید کلی روی آب دریا پرواز کنم و با دقت به زیر نگاه کنم تا یک ماهی را ببینم و برای گرفتنش شیرجه بزنم.

خرس قهوه ای لبخندی زد و به مرغ ماهی خوار دریایی گفت:

شاید! ولی من ماهی هایی را شکار می کنم که از دریا راهشان را برای رسیدن به ابتدای رودخانه و تخم ریزی شروع می کنند و برای هدفشان شدیدا تلاش می کنند، ولی تو ماهی هایی را شکار می کنی که یا در اول خط هستند یا آخر خط.


آزادی مشترک

می توانستیم یکی باشیم و شاخه هایمان را به هر سویی که دلمان می خواست بگسترانیم. اگر حتی چند متر بیشتر بین ما فاصله بود باز هم می توانستیم آزادانه شاخه های دو سویمان در طرحی کاملا قرینه بگسترانیم و در این دشت برهوت بیش از بیش فخر بفروشیم. ولی ما دو تا هستیم، دو درخت با فاصله کمتر از یک متر ، آنهم در دشتی که تا چشم کار می کند، فقط ما اعضای سبزش هستیم. ما در کنار هم بزرگ شدیم و یاد گرفتیم که شاخه هایمان را در سویی می توانیم به هر صورتی بگسترانیم که دیگری نباشد. پس یک سویمان فقط به بالا گسترش پیدا کرد و سوی دیگرمان به هر سویی. هر چند هر کداممان به تنهایی طرحی آزادانه نداریم ولی در کنار هم جفتی آزاد هستیم.

 سفر

فرشته قبل از شروع سفر یکی دیگر از مسافران به او یک سیب داد و از او خواست هر کجا که سیب دید انرا ابتدا از عمق جان بو کند تا به یاد سرزمین اصلیش بیفتد و هیچگاه فراموش نکند که بالاخره باید برگردد. انسان به زمین امد ولی هر جا سیب دید مجبور شد آنرا بدون هیچ فکر و بویی بخورد چون سفر سختی داشت و گرسنه می شد.

وصیت چوپان

چوپان در تمام عمرش، از صبح تا بعد از ظهر را برای گله اش صرف می کرد و از بعد از ظهر تا صبح فردا را برای خود و خانواده اش. در لحظات آخر عمرش وقتی خواست مهمترین پند زندگی اش را به پسرش که مثل خودش چوپان شده بود، بدهد ، متوجه شد که هر کدام از گوسفندهای گله با تلاشها و زحمتهای او بعد از چند سال به آرزوهایشان رسیده اند ، ولی خودش و بچه هایش هیچ گاه به آرزوهایشان نرسیده اند. او به فرزندش ، وصیت کرد که تمام طول روزش را به گوسفندها اختصاص دهد.

 

 

 

 

 

***************
کارگاه داستان نویسی وانکا . با مدیریت شیوا ارسطویی