کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

سگول/داستان کوتاه/عباس موذن

سگولی را كه دو روز پيش آورده بودم خونه، بالاخره مادرم ديد. تف كرد رو زمين و با جارو افتاد به جونش. سگول بچاره زوزه كشيد و دمش رو برد زير شكمش و فرار كرد تو زير زمين. تف، لعنتم كرد و گفت: « خدا ذليلت كنه، بچه! تا همه جا رو نجس نكرده، زود از اون پايين بيارش بيرون و بندازش بره و گرنه تو و اونو با هم از خونه مي اندازم تو كوچه. همه چيزمون بس بود، كم و كسريمون فقط يه توله سگ بود! »

 

دلم واسه‌اش سوخت، سگول را مي‌گم. توي جوی كوچه، زير پل ديدمش. نميدونم چي شد كه يه هويي دنبالم راه افتاد. فكر مي‌كنم چون دستي روي سرو گوشش كشيده بودم، خوشش اومده بود. گفتم: «تو كه حيوونا رو دوست داشتي؟»

چشم غره رفت و گفت: «من به گور پدرم خنديدم. هنوزم دوست دارم، اما نه حيووناي نجسو. حالا بايس تموم ظرف و ظروفم را خاك مالي كنم تا پاك بشن.»

گفتم: «پس چرا واسه ماري كه توي زير زمين مياد، آب نمك ميزاري تا بخوره؟»

گفت: «اولا كه اون يه مار سيده. مادرم هم همين كار را مي‌كرد. تو هم بايد بعد از من اين كار را بكني. همه‌ي اهل خونه را مي‌شناسه. بو مي‌كشه. هيچ وقت نشده كسي را نيش بزنه.»

 

هميشه آخراي تابستون ميومد روي كف آخرين پله‌ي زير زمين، چمباتمه مي زد. بعدش سرشو مي‌ذاشت تو كاسه‌ي مسي پر از آب نمك و مثل كسي كه ثمور زده باشه به جونش هورت مي‌كشيد. اول زمستونا هم غيبش مي‌زد. مار كلفتي بود كه يه نوار قرمز از فرق سرش تا نوك دمش كشيده شده بود. قرمز و براق. وقتي مي‌اومد من و بابا و معصومه گاهی وقتا هم مادرم، از بالاي پله‌ها نگاش مي‌كرديم. يه نوار قرمز كه روي زمين حركت مي‌كرد. خوشكل بود.

 

يه بار وسطاي تابستون مادر بزرگم اونو زير بالشش ديد. دست برده بود زير بالشش كه حس كرده بود يه چيز نرمي زير دستشه. بالشش را كه بلند كرده بود، اونو ديده بود، «بسم الله» گفته بود و صلوات فرستاده بود. اونم آروم رفته بود تو زير زمين. اما نمي‌فهميدم چرا عزيزم گفت اون يه مار سيده! فكر  مي‌كنم چون یه خط قرمز رو كولش بود، مي‌گفتن سيده. مثل مورچه‌هاي سيدي كه قرمز بودند. جرآت نمي كرديم اونا را بكشيم. يه بار خواهرم يكي‌رو رو دستش كشته بود. مادر بزرگم دو ركعت نماز توبه خواند و معصومه تا دو سه روز نمي‌تونست درست و حسابي غذا بخوره. احساس گناه مي‌كرد. حتا اون روز واسه مورچه‌ي سيد گريه هم كرد.

 

صبح زود سگول را گذاشتم روی سکان دوچرخه ام و رفتم آن طرف پل قدیم. آفتاب نرمی روی رودخانه افتاده بود و آب را برق می انداخت. زنجیر دوچرخه‌م می‌خورد به روپوش آن و گژژژژ گژژژژ صدا می‌کرد. صدای جتی که تازه از پایگاه شکاری بلند شده بود، سگم رو ترسوند. خواست از روی سکان پایین بپره که با یه دستم گرفتمش. به امام زاده حسن رسیدم. پیاده شدم و دوچرخه را به طرف قبرستان علی بالا بردم. روی تپه دوچرخه ام رو زیر درخت کُنارِ خشکی تکیه دادم و سگول را گرفتم و نشستم روی سنگ قبری که تکه پاره بود. بعد از این که یه خرده باهاش بازی کردم به‌ش گفتم:

«دیدی که؟ اگه خونه می‌موندی مادرم با جارو یا پاره آجر، می‌کشت ات!»

 

سرشو بوسیدم و پریدم رو زین و تلو تلو کنان از روی سنگ قبرها افتادم توی سرازیری جاده رودخونه. وقتی بر می‌گشتم جرآت نکردم به پشت سرم نگاه کنم. می ترسیدم چشماش بهم زل زده باشه.

انگار رو دلم دمکن گذاشته بودند. نمی‌دونم واسه چی، گاهی وقتا این جوری می‌شدم. شایدم به خاطر سگولم بود. آخه همون شبی که گذاشتمش توی قبرستون تا صبح خوابم نبرد. فکر می‌کردم، تنهایی توی قبرستون بلایی سرش میاد و ممکنه خوراک توره ها بشه. سر شب، مار و مورچه و سگول تا صبح توی مغزم با هم مخلوط شده بودند و نمی‌ذاشتن بخوابم. اما بالاخره ستاره ها باعث شدند نصف شب خوابم بگیره.

 

 

 

 

***************
کارگاه داستان نویسی وانکا . با مدیریت شیوا ارسطویی