کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

24 متر پایین تر/داستان کوتاه/نگار حسین خانی

عصر شده است. شش و پنج را جمع می کنم. هخامنش با بی بی سور می زند. برگهایش را زمین می ریزد. می ایستم و آرام به بازویش تکیه می دهم. سیگار را با دست چپش می گیرد محکم پک می زند. آفتاب دارد کم کم می رود. هخامنش سرش را بر می گرداند. نگاهش می کنم. پیشانیم را می بوسد. بوی سیگار و ادکلن می دهد. یک کلاغ رد می شود. دو کلاغ. سه تا. شش تا. کلاغ کلاغ کلاغ. سیگارش را لب پنجره خاموش می کند.

 

پایین خلوت است. هخامنش با چشم و ابرو به مرد روی چمن ها اشاره می کند. مرد پایش را روی سنگی گذاشته آرنجش را به آن تکیه می دهد دهانش را توی دستش مشت کرده و به زن نگاه _ کرد.

 

زن به چپ بر می گردد خم می شود سرش را بالا می گیرد و به مرد نگاه می کند دامنش را از زیر پای مرد می کشد.

 

مرد کمر زن را می گیرد خم می شود رویش زن خودش را عقب می کشد سرش را بالامی گیرد نگاه می کند به بالا نگاهش جایی وسط زمین و آسمان منتظر می ماند لبهای مرد به گردنش نزدیک شد.

 

زن پشتش را به مرد می کند به هم می چسبند چانه ی مرد روی کتفش تکیه می کند زن دستش را بر می گرداند و با پشت گردن مرد بازی می کند مرد کف دستش را روی شکم زن گذاشته است.

 

بر می گردم. هخا روی شومینه دستش را دور گردن من حلقه کرد بود دو خط موازی قرمز از این طرف صورتم به آنطرف کشیده شده است. انگار خوشحالم. بر میگردم به هخا نگاه می کنم. جلوتر می رود. دستهایم را به لبه ی پنجره تکیه می دهم.

 

از هم جدا می شوند. سایه ای بین زن و مرد تا آنطرف درخت کشیده می شود. درخت ده قدمی زن است. مرد به درخت زل زده. زن با سایه حرف می زند. دستهایش را روی شانه های مرد می گذارد مرد نگاهش را از درخت روی زن می کشد کمرش را می گیرد زن به سایه لبخند می _ زد.

 

هخا تا کمر آویزان می شود. آویزان می شوم. سایه پررنگ تر می شود. زور می زنیم سایه را ببینیم. دستش را می بینیم که جلو می آید و به چپ اشاره می کند. صاف می شوم. زن به چپ می رود.

هخا آرام می گوید:

_ پاش رو دیدم. اِ اِ ...

 

دارد می افتد. کمرش را می گیرم پرت نشود. می ایستد. سایه همچنان سایه است. زن روی چمن ها دراز می کشد یک پایش را از زانو خم می کند به طرف بالا دامنش تا روی رانش بالا می آید مرد می دود. هخا سریع نگاهم می کند. مرد دامن زن را تا زانویش پایین می کشد. سرم را تکان می دهم. دیدم.

 

مرد کمک می کند زن بلند شود زن روی زانو ایستاد. خم شد. بلند شد. زن می خندد. بخندد. بیشتر بیشتر، کمتر! مرد بچرخد. زن دستهایش را بالا بگیرد. مرد می چرخد. می رقصند. سیاه کنار سفید می ایستد. سیاه در سفید می رود. سیاه در سفید. چلیک.

 

هخا دست می کشد پشت گردنش. خیسی قطره چکیده شده پشت گردنش را با شلوارش پاک می کند. زن به بالا نگاه می کند. آفتاب رفته است. آسمان پر از ابرهای کبود شده است.

 

مرد به زن نگاه می کند. چلیک. من و هخا به هم نگاه می کنیم. هخامنش می خندد. چلیک. چلیک. زن دامنش را جمع می کند در دستش. مرد دنباله ی دامن زن را می گیرد. زن لق می زند. می دوند. چلیک چلیک چلیک باران ریتم می گیرد. یقه ی پیراهن هخا را می گیرم و می کشمش تو.

 

لنگه ی پنجره را چفت می کنم. سایه پاک شده است. مرد سه پایه اش را زیر بغل زده و بند کیفی را از گردنش رد می کند.

 

بی بی سور وسط برگهای پشت و رو، به رو افتاده است. تنم بوی سیگار و ادکلن گرفته. هخا ورق ها را بر می زند. جلوی آینه می ایستم. بخندد! خط نارنجی از اینطرف صورتم تا آنطرف کشیده می شود. چلیک.

 

خرداد 87

 

 

 
***************
کارگاه داستان نویسی وانکا . با مدیریت شیوا ارسطویی