کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

حنجره ی لال/داستان کوتاه/علیرضا ذیحق

انبوه خاكستر، بر شيار موزائيک های تيره ي حياط خشكيده بود و با چكّه های سرخ خونی كه خيسم كرده بود می آميخت. منقلی واژگون با زغال های نيم سوخته و سيخ های زنگ زده، نقش زمين بود و آسمان پر ابر و تيره، هوای باريدن داشت.

 

خانه ای بود نقلی و متروک اما غريب. نا آشنا می نمود همچون زخم من كه بی هيچ دردی، خونش برجامه ام شتک می زد و بر خاكستران خاموش می ريخت. رعدی در آسمان خروشيد و من تا به خود آمدم جوی هاي پُری از آب های سياه را ديدم كه از شيار موزائيک ها راه افتاده بود و مرا با زخمي كه توانم را گرفته بود، با خود می بُرد. در سياهی غرق بودم. نه پائی براي رفتن بود و نه دستی برای تقلا. حنجره ی لالی بودم كه بی هيچ صدايی فرياد رسی را می جويد.

 

همچون كسوفی كه مثل آواری سياه بر سر فرود آيد و مديدی بعد، سياهيها به روشنايی گرايد، ديری نپائيد كه خود را در حال و هوای غروبی خفه يافتم كه در انتهای بن بستی باريک، حلقه ی دری را می زدم و دختركی با چشمان سياه، از شكاف ديوارهاي كاهگلی همسايه، نگاه هراسناكی به من داشت. به در كوفتنم بی سبب بود، زيرا تكيه ی سنگين من هر دو لنگه ی در را از هم گشوده بود. گامی كه پيش نهادم، واهمه ای در تنم افتاد. خانه ای پيدا نبود. در برهوتی رها شده بودم كه بر خاک تشنه ی آن جز تكدرخت خشكيده بيدی پيدا نبود. اما خاكسترهای پراكنده در شيار خاكهای خشكيده همچنان پيدا بود و قطره های كدرِ خون من كه از زخم تنم می ريخت، با آنها می آميخت.

 

سايه ای نگاهم را به سوی خود كشيد و در قامت بيد خيره ماندم. مردی و زنی ديدم به زير بيد آرميده. پيش رفتم. همان منقل واژگون با سيخ های زنگ زده آنجا بود و زن، پيچيده در جامه ای سرخ و فيروزه، با زلفانی بلند و آراسته جامی سرخ را از سبويی سفالی پر ميكرد. مرد، به تفأل ديوانی گشوده بود و كركسی در دور دستها، انتظار می كشيد.

 

دشنه ای كه برقش بدجوری به چشم می زد، به زير شال مرد پيدا بود و صدای خراشيده اش كه مرا می خواند آنچنان برايم آشنا می نمود كه زخم تنم. اما تا يادی در من زنده شود، سرگيجه ای سخت به زمينم افكند. وقتی پا شدم آسمان خاكستری بود و من خيره در طناب داری كه از بلندای شاخه ی درخت توتی آويزان بود.

 

سرم كه به موزائيک های كف حياط خورده بود بدجوری بادكرده بود و هر چقدر سعی می كردم كه سرم را يك جوری از گره دار عبور دهم موفق نمی شدم. از كُنده ای كه زير پايم بود پائين آمدم و با خنده ی دختركی كه بر بالای شاخه توت می چيد، حسی در من پا گرفت كه برای لحظاتی، زخمی را كه بی صدا هستی ام را می گرفت فراموش كردم. خود را از درخت بالا كشيدم و به دخترک كه رسيدم، نگاههای پر هراس زنی را ديدم كه دمی قبل، برای مرد همراهش، جامی پُر به دست داشت. پائين آمدم و از اينكه لحظه ها چنين پر شتاب فاصله را پر می كردند، دلم گرفت. به تابی كه از درخت توت آويزان بود تكاني دادم و خواستم از در بروم بيرون كه زن، سبويی به دستم داد و گفت: « همه خون دليست كه بايد بخوری! آرامت می كند. به زير درخت بيد مجالش نشد. كركسی تو را از من ربود. می بينی كه پهلوت هم از چنگالهايش زخمه! ».

 

خواستم سبو را برگيرم كه دشنه ای كاری از پشت به پهلويم نشست و چشم در چشم زن، دستانم شانه هايش را چسبيد. اما در نگاهم او جز مشتی خاک نبود. خاكی كه در لای دستانم با شدتی تمام می فشردمش. مرد همراه با خنجری كه دسته ی ياقوتی اش رنگ خون من را داشت، زنگ سيخ ها را پاک می كرد و زن، دل و جگرهايی را كه در جامی بُرنزی انباشته بود، به سيخ مي كشيد و روی منقلی با زغال های افروخته، جزغاله می كرد و خنده ی شادمانی اش گوشم را می آزُرد.

 

جز چشمان كم فروغی كه می رفت در تاريكی ها گم شود، دل و دماغی در من نمانده بود و برای آخرين بار، به چشمان زن كه روزی ديدگان دختركی سياه چشم در آن جا داشت خيره  بودم و به مرد همراهش می نگريستم كه چشمانش به چشمان كركسی می مانست و با ديدن من، بال گشود و با چنگالهای تيزش، مرا ربود و در اعماق سياهيها غرقم كرد. منقلی واژگون با خاكسترهای پراكنده و زغال های نيم سوخته، نقش زمين بود و خنده های زن، در سياهيها هم شنيده می شد.

 

 

 

 

 

 

***************
کارگاه داستان نویسی وانکا . با مدیریت شیوا ارسطویی