دود غلیظ سیگارت مرا به وسوسه انداخت که یکی روشن کنم. از آیینه ی کنار دستم به خوبی مشخص بودی. من پشت چراغ قرمز توقف کردم، دود سیگارم را بیرون دادم و از پشت عینک دودی به آیینه زل زدم. سیگار را گوشه ی لبهای قرمزت گذاشته بودی و انگار که خودت را در آیینه ورنداز می کردی. مسیر حرکت دو قطره اشک روی گونه هایت سیاه شده بود. تور سیاه روی سرت را عقب تر کشیدی، برگشتی و در صورت آرام پریچهر لحظه ای درنگ کردی بعد دست در موهایت بردی و یک دسته از آنها را توی صورتت ریختی. پک عمیقی به سیگارم زدم که چراغ سبز شد.
من چشمهایم را به جاده دوخته بودم _ نه _ انگار که دائما به تو نگاه می کردم. هوای تهران ابری بود. عینک دودی بیخودی روی دماغم سنگینی می کرد. برش داشتم که زنم از دستم گرفتش و در قابش گذاشت. چقدر بیخود باسلیقه بود!
نیم نگاهی به تو انداختم، رژ قرمزت را پر رنگ می کردی. نمی دانم چطور شد که اشکم سرازیر شد. زنم دستم را از روی دنده گرفت. ناخنهای بلندش پوستم را می خراشیدند، بهش گفتم که دستش را بردارد. حتمآ با خودش فکر می کرد طلاقش نمی دهم. چقدر احمق بود. هنوز هم هست.
نفسم را با اندوه بیرون دادم. کراواتم بیخودی گلویم را می فشرد. خواستم بازش بکنم که زنم به سمتم خم شد و خواست اشکهایم را پاک بکند. من دیوانه وار سرش فریاد کشیدم: « دستتو بکش! » تقصیر نداشت. اما من برای خاطر مامان باید چهل روز بیشتر تحملش می کردم. همین فردا کار را تمام می کنم. طلاقش را می دهم.
اصلا چرا این زن را گرفتم؟! همچین هم دور نیست. عاشقش شده بودم. من عاشق این زنیکه ی هوسران و خوشگذران شده بودم. مامان هم گفت که نه، اما منِ احمق گوش نکردم. برگشتم به صورتش نگاه کردم، چرا عاشقش شده بودم؟! خوشگل بود. انگار که گذاشته بود شریک من هم بفهمد که خوشگل است. من هم طلاقش می دهم تا با شریک عزیزم خوش باشد. دنیا و آدم هایش روز به روز کثیف تر می شوند، مثل روکش صندلی های ماشین من، مثل زن و شریک من و مثل تو. تویی که من هیچ وقت نفهمیدم بعد از پانزده سال چطور و از کجا و بعد از چهل روز فهمیدی که مادرت مرده و حالا می خواستی پایت را در خانه ای بگذاری که با هم خط های فرو رفتگی موزاییک های مربعی را با گچ دیوارهای خراب شده ی خانه ی همسایه پر رنگ می کردیم و لی لی می کشیدیم. یادم هست که مامان همیشه عصبانی می شد، یادم هست که همه ی حیاط را خودم تنهای تنها می شستم.
فکر کردی نگاههای تحقیر آمیز پدرت برایم بس نبود؟! فکر کردی نیش هایش که دائم به من و پریچهر بچه یتیم می گفت یادم رفته؟! نه، همه شان یادم هست. حتی یادم هست روزی را که مامان پدرت را ترک کرد. من هیچ وقت یادم نرفت که یادم باشد که مامان خاله ی من است. راستی، مامان برای تو کی بود؟! من که هیچ وقت احساس نکردم که مامان، مادرخودم نیست. از دست دادن یک مادر به اندازه ای برای انسان دردناک هست که نیازی به تجربه ی دوباره ی این فراق تلخ نباشد. مادر من انگار که دو بار مرد. مامان برای تو خیلی وقت بود که مرده بود.
جلوی همان خانه ترمز کردم. تو و زنم پیاده شدید و دوباره همدیگر را محکم بغل کردید. پریچهر پرسید: «نمیای؟» گفتم که نه. گفتم که باید بروم. باید می رفتم، چون تحمل آن خانه بی مامان و با تو برایم ممکن نبود. پریچهر می فهمید.
دوباره استارت زدم. نمی دانستم کجا باید بروم. از خانه ام بیزار بودم، خانه ام را هنوز با زنم تقسیم می کردم، اما از روزی که گفتم می خواهم طلاقش بدهم، چمدانم را بستم و هرگز پایم را در آن خانه نگذاشتم. باید جایی پیدا می کردم، فقط دو ساعت در خیابانهای شلوغ تهران بی هدف چرخیدم.
من چقدر خر بودم که می آمدم جلوی دبیرستانت نگهبانی می دادم که مبادا کسی نگاه چپت بکند. به مامان گفتی که آبرویت را می برم. فکر می کردی که بزرگ شده ای. خیال بزرگ شدن همیشه از خصوصیات بارز کوچکی مغز بوده. فکر کردی من هیچ وقت نفهمیدم که آن پسرکی که همیشه پیراهن قرمز می پوشید و جلوی قنادی سر کوچه می ایستاد، دوست پسرت بود؟ فقط نفهمیدم که چندمین دوست پسرت بود.
به خودم آمدم دیدم که دوباره کنار مزار مامان نشسته ام. سنگ مزار سیاه بود، رویش طلایی نوشته بودند آرامگاه مادری مهربان. بغض در گلویم برای چندمین بار پیاپی شکست. سیگاری آتش زدم. آفتاب غروب می کرد و هوا سرد می شد و مامان زیر این خاک چهل روز بود که می پوسید. برای چه آمده بودم؟! مامان مرده بود. باید باور می کردم که دیگر نیست. حتی باید باور می کردم که زیر این خاکها هم جز مشتی ناخن و استخوان و چند دسته موی سفید چیزی نیست. تصور اینکه کسی با بیل روی مامان خروار خروار خاک بریزد و پریچهر کنار این گودال سرد و تاریک که مامان توش دراز به دراز آرمیده بود ضجه بزند، در این چهل روز کاری فراتر از دشوار بود.
چرا هیچ کس به من نگفت که مامان رفت؟ چرا هیچ کس از من اجازه نگرفت که مامان را خاک بکنند یا نه؟ همه اش تقصیر پریچهر است. اما انگار به تو گفتند؟ نگفتند؟ چرا، پریچهر گفت که تو نیامدی. اصلآ به خودت زحمت ندادی که بیایی. بهتر شد که نیامدی. مامان هیچ وقت تو را نفرین نکرد، اما من کردم. چون با رفتن تو مامان شکست.
راستش من که نفهمیدم در آن مردک چه دیدی که گذاشتی و رفتی. هیچ وقت نگفتی که از بعد از آنکه مامان پدرت را ترک کرد منتظر مرگ پدرت بودی، اما می دانم که خودت پدرت را هم کشتی که بتوانی با آن مردک هوسباز که سن پدرت را داشت به همان بهشت خرابشده ای بروی که آرزویش را داشتی. مامان که هیچ باور نمی کرد بروی. هیجده سالگی برای فرار یک دختر از خانه که هیچ، از شهر کشورش، کمی زود نیست؟!
اگر می دانستم قرار است کسی تو را باخبر بکند خودم با دستهای خودم می کشتمش. همین، مامان مانده بود که در چهلمین روز درگذشتش دختر بدکاره اش کنار مزارش دو قطره به زور اشک بریزد و بعد رژ لبش را پررنگ بکند و از ترس، بلیط برگشتش را برای همین امشب رزرو بکند. پریچهر می گفت که از من خجالت می کشی، گفتم تو از مامان هم خجالت نمی کشیدی.
یادم رفت ازت بپرسم که اگر می توانی زن من را هم با خودت ببری. بهش قول داده ام با شریکم به ماه عسل بفرستمشان. اما حیف که من حتی فراموش کردم به تو سلام بکنم، وگرنه می پرسیدم.
بلند شدم و خودم را تکاندم. کت و شلوار سیاهم گویا خاکی شده بود. هوا دیگر تاریک تاریک بود. دختر و پسر جوانی کنار خاک خیس مزاری آهسته شمع روشن می کردند و می گریستند. پریچهر به من نگفت، من دلم می خواست همه ی آن شبهایی را که نبودم تا صبح کنار مزار مامان گریه بکنم، اما حیف از وقتی هم که فهمیدم نمی توانستم کنار مامان بمانم، چون هیچ باورم نمی شود که این مشت استخوان زیر این خاک مال مامان باشد. شاید مامان خودش را از من قایم کرده باشد. قایم موشک بازی خوبی نیست، هیچ وقت نبود. از همان بچگی که خودش را قایم می کرد تا من و تو و پریچهر پیدایش بکنیم. تو از پیدا کردن مامان خسته می شدی، پریچهر می گشت و می گشت و من عصبانی گوشه ای می نشستم و مامان می فهمید که غرور پسرانه ام هیچ وقت به من اجازه نمی دهد که بگویم چقدر از این بازی بیزارم. اما حالا حتی غرور مردانه ام هم نمی تواند مانع فریاد این حرفها شود. من از قایم موشک بیزارم.
ماشین را روشن کردم. پریچهر گفته بود که برای شام برگردم. من نمی خواستم ریخت نحس تو را ببینم. شاید برای اولین بار احساس کردم که خانه ای ندارم که بروم. برای اولین بار می خواستم در تهران به هتل بروم.
یک دیازپام خوردم. سیگار دیگری آتش زدم و با کفش روی تخت دراز کشیدم. فردا زنم را طلاق می دهم. تمام مهریه اش را هم می دهم. برای من فقط سه دانگ از شرکت می ماند و لباسهایم. سه دانگ را هم به شریکم می فروشم و می روم. باید از این شهر بروم. نه، فکر نکن مثل تو از اینجا به بهشت فرضی ات فرار می کنم. می خواهم به شمال بروم. پریچهر دیگر تنها نیست، قرار بود قبل از مرگ مامان عروسی بکند. به تلفن چی هتل گفتم که به شماره ی پریچهر زنگ بزند و بگوید که من در هتل هستم. گفتم که هیچ تلفنی را وصل نکند. خودم هم تلفن را از پریز کشیدم. میل به غذا هم نداشتم. دستم را از زیر سرم برداشتم و زیر بالش فرو بردم. می شد من هم مثل مامان بیدار نشوم. اما در لحظه، حتی نمی توانستم بخوابم. قیافه ات از جلوی چشمهایم دور نمی شد، انگار که می خواستم با کابوس برگشتن تو به خواب بروم.
من گیج بودم که احساس کردم یکی با مشت های محکم و مداوم به در اتاقم می کوبد. با هزار زور بدن لَخت و بی حسم را بلند کردم و در را باز کردم. پریچهر خودش را توی بغلم انداخت و با هق هق گفت که مامان مرد.

کافه داستان کلآ هر اثری که کیفیت مطلوب داشته باشد منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و شعر های خود را به ایمیل کافه داستان ارسال نمایید
مجموعه شعر "درها و کوچه" رضا مرادی اسپیلی ـ نشر ثالث ـ قیمت: ۱۲۰۰۰ ریال
مجموعه داستان "در کوچه های ما" آیدا مرادی ـ نشر شهروند ـ قیمت: ۱۰۰۰۰ ریال
. خارج از ادبیات .
آزارهای جنسی
خیابانی
سنگ فرش مثل خیابان
. داستان کوتاه .
برای دیدن داستان های کوتاه کلیک کنید
. فلش فیکشن .
شنود/اول یا میانه ی راه - آزادی مشترک - سفر - وصیت چوپان/رهایی/تو رو خدا/بازیگر زندگی/همسر خوب یا بد/تله/سگ آبی و رحمت خدا/آخرین بار
. نقد .
هیاهوی بسیار برای
هیچ
یادداشتی بر کافه پیانو
. شعر .
باران/رویای هر روزه/خفتگان انتظار - هم بودگاه عصیان/این روزها - شعر نو/يک عاشقانه آرام برای پابلو نرودا/حرف های در گلو مانده/من و بیهودگی ، تکرار ، ریحانه/ابرهای بارانزا و ماگنولیا/رام نارام/کروکی یک قتل عمد
. مقاله .
نشستن زیر درختان زیتون و چشیدن طعم گیلاس/كينه های ازلی در تاجر ونيزی/نقد ادبی چیست؟ قسمت اول/نقد ادبی چیست؟ قسمت پایانی/افسونه های هری پاتر
. ترجمه .
ده نکته برای نوشتن داستانی در حد
انتشار
هفت شیوه برای نوشتن فلش فیکشن
رابطه جنسی در داستان