گل به گل اش شكفت و لم داد به صندلی ماشين. دست برد طرف بخاری و شيارهای گرما پاشيد تو صورت اش. برف ديشب رو زمين بود و باز يكريز می باريد. خُلقِ هوا تنگ بود و دل او خوش. روشنی كه پر می گرفت و سياهي می شد، شب اش می شد شب چله. تو دل اش بود همين كه يلدا آمد، آنقدر لُپ هايش را بمكد كه جيغ اش در آيد. پيش پيش همه چيز را فرستاده بود. طبق صورتی كه مادر داده بود. پشمك از هر رنگ و شكل اش وحلوا نيز، گردويی، كنجدی و هويج پسته ای. سيب و انگور و انار هم از هركدام سه چهار ديس پُر و پيمان و كادو شده. با نايلون های شفاف و روبان های سرخ و صورتی و گل های زرد داوودی. گيوی و موز هم كه جعبه ای. نُقل و آجيل و شيرينی هم كنارشان. هفت تا هم هندوانه ی درشت سَوا كرده و رو جبين هر كدام سكه ای طلا چسبانده بود. بخاطر يلدا می مرد و او را با دنيايی عوض نمی كرد. دوست داشت كه امروز، كاش نصف شب هم می گذشت و اما شب آنها، هرگز سحر نمی شد. مثل آدامسی كه هنوز شيرينی اش تو دهان آدم ماسيده باشد و نخواهد كه لذت اش را گم كند، اوهم نمی خواست طعم لحظه ها را از دست بدهد. هرچند ياد فردا برايش دلپذير تر بود. عيد قربان بود وشب عروسی شان.
سه سالی بخاطر يلدا دويده بود و هفت ماهی می شد كه نامزد كرده بودند، با هزار دنگ و فنگ . پدر يلدا سفت و سخت مخالف بود و می گفت: « يك جورهايی با هم ناجوريم. بوی گوشتی كه شنيدی تو دهنت مزه نمی كند. انگشت نما مان نكن و برو رد كارت .» روز عقد هم آتشی بود ونيش زبان اش به زن اش.
يلدا را نمی ديد خيالاتی می شد و با خود می گفت: « كاشكی قد عروسک های باربی بود و می گذاشتم لای حريری زر بافت و لحظه ای از خود جدا نمی كردم .» هوای ماشين، دم بود و او خيره در برگی تاسيده و آويزان، نگاه اش را با شاخه ای لخت و برفينه پوش قاب گرفته بود.
بيشتر از پيش سرش را تو صندلی يله كرد و تا يلدا، بزك كرده و خندان، از آرايشگاه در بيايد و با تلنگري بيدارش كند، حسابی خوابش برده بود. هر دو خنديدند و تخته گاز، دور شدند و اما ماشين، ليز خورد و سپرش، لب جدول را ليسيد و ايستاد. اما باز كركر خنديدند و لبهاشان رو هم خورد و مه، محوشان كرد. راه هم كه افتادند و نور ماشين مه را شكافت، صورت هر دو گل گلی بود و صدای موزيک، بلندتر و بلند تر، گوشها شان را پر می كرد و حس می كردند كه با داغی تن هم، همچنان دارند می سوزند.
هيچوقت تو برف وسرما، اينقدر گرمشان نشده بود و هنوز از گرم گرفتن سير نبودند كه رسيدند دم خانه. رفتند تو و افتادند تو حال و هوای ضيافت. دوست داشتند امشب را چنان سنگ تمام بگذارند كه دراز نای شب را نيز از تک و تا بيندازند. مادرش اما غريبی می كرد و ته دل اش هيچ خوشحال نبود.
انگار كه كفتر چاهی بود و فرسنگها از جا و مكان اش دور افتاده بود. اين رخت و ريخت ها را دوست نداشت و هياهوی اركستر هم گوش اش را می آزرد و مثل تندری كه بغرد و زير رگبار و رگه هايش، يكی را تنها و بی پناه گير بيندازد، ته دل اش را آشوب می انداخت . اما بخاطر اسماعيل تاب آورد. از فک و فاميل هايش امشب را آنجا كسی نبود و دعوت آنها برای فردا بود. اهل جنجال و بيا و برو نبودند و دل چركين هم بودند كه چرا ميان آن همه دختر های طاق و جفت فاميل يكی را نگرفت و رفت دنبال يک غريبه. دخترش هم كه دربدر بود. شوهرش دسته گلی به آب داده و در تبعيدی ناخواسته می زيستند.
فكرش همه پيش دخترش بود كه كوچكی هايش سرمايی بود و حالا تو سوئد می چائيد. فقط بعضی وقتها صدايش تو گوشی تلفن می پيچيد و يا می نشست پای تلويزيون و تماشای فيلم هايی كه از او داشت. فيلم ها را عقب و جلو می زد و از چين وچروک های صورت او غصه اش می گرفت.
وقت شام بود و همه داشتند سر پا، شامشان را می خوردند كه اسماعيل، با بشقابی غذا و ليوانی آب، كشيده شد پيش مادرش. ديد كه رو مبل كز كرده و راحت نيست. بعد، پچ پچ مادرش آمد: « قلبم بد جوري می تپد و شام كه خورديم مرا برسان خانه. آنجا راحت ترم. اين هرّ و كر ها مثل آتش های زير پاتيل، جوشي ام می كنند .امشب را كه سر وقت بخوابم، فردا سرحال ترم. احوال پرسی و خوشامد گويی هم كم كاری نيست پسرم. انشاء الله كه پای هم پير شويد! »
يلدا ديد كه اسماعيل، پيش خانم جان چنان نشسته كه انگار نه انگار مهمانيست. رفت جلو و ميان خنده های شل و ولی كه صورت اش را می پوشاند، باخانم جان گرم گرفت و واسه اسماعيل، چشم نازک كرد. وقتی هم كه فهميد تو اين هير و وير، اسماعيل می خواهد بزند بيرون كه مادرش را برساند، كفری شد و كشيدش به خلوتی. گفت: « تو خودت نمی بری. همه كه خاطر آدم را نمی خواهند، هزار جور حرف در می آورند. اين خنده ها و من بميرم و تو بميری ها همه اش الكی يه. »
خانم جان با خدا حافظی از بزرگترها، عصا زنان از پله ها سرازير می شد كه آژانس ايستاد دم در. اسماعيل مادر را نشاند تو ماشين و به راننده سپرد: « تا مطمئن نشدی در را به هم نكوفته دور نشو ! »
يلدا و اسماعيل پله ها را دوتا يكی كرده و دستشان رفت طرف گيلاس ها و هورت هورت، ريختند تو حلق. خنده خنده ای كرده و قل خوردند وسط ازدحام. تن و بدن ها لرزيده و دست به دست داشتند می رقصيدند كه يكهو اركستر بريد و پاكوبی ها آرام شد. گفتند: "نويد" آمده و به افتخارش كف مرتبی زدند. به محفل ها ديگر رقاصه نمی آمد. به شكلی همه واهمه داشتند. اما رقاص چرا. "نويد" ها بودند و وقتی افتاد به رقص و كرشمه، يكی گفت: « اگر جميله اينجا بود و باز آن شور و حال قديمش را داشت، او هم می كشيد كنار و می ايستاد تماشای مرد كه. ابروهای برداشته، جثه اي نرم و گوشتالو و دنيايی ناز و عشوه . الهی كه نميری نوید! »
زن و مرد حلقه زده و دست ها همه بالا و خيلی هم داشتند سر سری فيلم می گرفتند. يلدا كه چين و شكن موهايش رها بود به غمزه گفت: «عجب پپه اي! » و اسماعيل لَخت و ميگسار، هورا كشيد. يلدا هم. نويد هم لوس شد و شوخ و شنگ چسبيد از يلدا و هل اش داد وسط. نوبتی هم اگر بود نوبت يلدا بود. همه دست زده و زوم كردند رو يلدا. بزن بشكنی شد كه نگو. اسماعيل اما يک چيزيش شد و از دست يكی كه چشمان بابا غوری اش بد شكلی می دويد دوربين را كشيد بيرون. فيلم را پس و پيش كرد و ديد كه فقط يلداست و سينه هايش و لرز و قر برجستگی ها. برزخ شد و با بد اخمی، دوربين را زد زمين و چسبيد از خِرِ يارو. يلدا ميخكوب شد و اسماعيل جا كن. مادر يلدا لب گزيد و رنگ تو چهره ی شوهرش نديد. يلدا كه مبهوت بود و گيج و مفلوک، چشم چشم كرد كه يكی آنها را از هم جدا كند كه تا خواست يكی جلو بيايد، خون دماغ افتاد رو زمين. بعدش اسماعيل آرام گرفت و بقيه هم تا ببينند كی به كيه ميان هير و وير، با بند و بساطشان زدند بيرون. اسماعيل داشت فک هاش را رو هم می فشرد و می خواست بنشيند گوشه ای كه، چيزی خورد پسِ قفايش و گيج و ولو افتاد. تاچكه های خون بجوشد و پيراهن سپيدش را گل گلی كند جز يلدا و دو سه فاميل نزديک كسی نمانده بود. تو دلشان آشوب بود كه اسماعيل قد راست كرد و دست برد به سوزش زخم اش.
پا گذاشت رو شيشه های خرد شده و تا كوچه رفت و نشست پشت رل. يلدا هم ضجه زن و اشكبار، چنگ و چنگولش به به برفهای ماشين بود كه برف پاک كن ها چرخيدند و ماشين غلتيد تو مه.
چله تمام بود و سفيده كه می زد عيد قربان بود و عصرش عروسی و شب اش حجله. ماشين را تو كوچه ول كرد و رفت تو دالانی كه می خورد به حياط. گوسفند قربانی را ديد و حوصله و سليقه ی مادرش را. سينه ريزها و آويزه های طلا را گردن گوسفند آويخته و آينه ای عتيق و نقره كار را رو پيشانی اش بند كرده بود. صبح فردا پيشكش يلدا می شد كه سنت بود و شگون داشت و تو خانه ی هر نو عروسي بايد گوسفند می كشتند. اسماعيل خنديد و ودر روشن چراغی كه به نظرش سوسو مي زد خيره در آينه، دلمه های خون را ديد كه داغ بود و هرچه پاک می كرد، باز شيار ديگری می افتاد. دل اش هوای مادر را كرد و خواست بلند شود كه نای رفتن در خود نديد. خيال برش داشت و تو فكرش همه شمايل های مادر و خواهرش بود و يلدايی كه با لباس عروسی هی به هم خورده و كج و كوله مي شد. پدرش ابراهيم نيز تو چل چلی اش، چست و چابک كفن می دريد و سراسيمه دست می بُرد به رختي سياه. آن قدر سياه كه با پرهای كلاغ زاغی، هيچ مو نمی زد.

کافه داستان کلآ هر اثری که کیفیت مطلوب داشته باشد منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و شعر های خود را به ایمیل کافه داستان ارسال نمایید
مجموعه شعر "درها و کوچه" رضا مرادی اسپیلی ـ نشر ثالث ـ قیمت: ۱۲۰۰۰ ریال
مجموعه داستان "در کوچه های ما" آیدا مرادی ـ نشر شهروند ـ قیمت: ۱۰۰۰۰ ریال
. خارج از ادبیات .
آزارهای جنسی
خیابانی
سنگ فرش مثل خیابان
. داستان کوتاه .
برای دیدن داستان های کوتاه کلیک کنید
. فلش فیکشن .
شنود/اول یا میانه ی راه - آزادی مشترک - سفر - وصیت چوپان/رهایی/تو رو خدا/بازیگر زندگی/همسر خوب یا بد/تله/سگ آبی و رحمت خدا/آخرین بار
. نقد .
هیاهوی بسیار برای
هیچ
یادداشتی بر کافه پیانو
. شعر .
باران/رویای هر روزه/خفتگان انتظار - هم بودگاه عصیان/این روزها - شعر نو/يک عاشقانه آرام برای پابلو نرودا/حرف های در گلو مانده/من و بیهودگی ، تکرار ، ریحانه/ابرهای بارانزا و ماگنولیا/رام نارام/کروکی یک قتل عمد
. مقاله .
نشستن زیر درختان زیتون و چشیدن طعم گیلاس/كينه های ازلی در تاجر ونيزی/نقد ادبی چیست؟ قسمت اول/نقد ادبی چیست؟ قسمت پایانی/افسونه های هری پاتر
. ترجمه .
ده نکته برای نوشتن داستانی در حد
انتشار
هفت شیوه برای نوشتن فلش فیکشن
رابطه جنسی در داستان