شعری از فرناز حسینی به مناسبت 8 مارس روز زن
صدای بی ثمر زوزهی گرگی
بر بالین حجلهی من
جای تازیانهی زندگی
مرگ کودکم در شکم
جای تازیانهی زندگی
لمس پدرم قبل از زنگ مدرسه
جای تازیانهی زندگی
لب گزیدهی مادرم در بوسه ای حرام
مدیر و سردبیر
alireza.ajali@gmail.com
دبیر بخش
زنان
مقالات و آثار خود را در حیطه ی زنان به این ایمیل بفرستید:
چشمه کتاب | علیرضا اجلّی (بادکنک قرمز) | کانون ادبیات ایران | جن و پری | نشر جامه دران | نشر کتاب مس | هفتان | خوابگرد | دیباچه | رمز آشوب |وازنا | عروض | دینگ دانگ | دانوش | آتی بان | غور غور | همراوی | دوشنبه (نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی) | شیوا مقانلو | علیرضا مجابی
سامان رسا
_ تو به شانس اعتقاد
داری؟
_ خوب آره، چون الان اینجام.
_ عجیبه نه؟
_ آره، خیلی.
_ می ترسم.
_ از چی؟
_ شاید آدم بدشانسی بودم.
_ آره. شانس آوردی خوش شانسی.
" قاتل دهن گشاد "
محدثه فرهاد کیایی
پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن. چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود. لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه. چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش. قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. ... متن کامل
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: محمدحسن
فرازمند
پرنده اي
آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط
اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي
چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش...
متن
کامل
ده نکته
براي نوشتن داستاني در حد انتشار
مشخص کن که برای تو چه جالب
است، جالب ترین موضوعات را در زندگی ات پیدا کن، و از نگاه خاص خودت بنویس.
بزرگترین مزیت ها در صنعت نشر این است که ما مالک داستانیم و تنها ما می توانیم
بنویسیم. از این فرصت باید استفاده کرد
اسم رایج آن فلش فیکشن یا داستان کوتاه کوتاه است. داستانی بین 300 تا 1000 کلمه. بلند تر از میکرو فیکشن (10 تا 300 کلمه) اما کوتاهتر از داستان کوتاه مرسوم ( 3000 تا 5000 کلمه که قابل قبول بیشتر مجلات است. ) فلش فیکشن داستانی معمولی با کمترین کنش است. این مقاله سعی دارد که روش بخصوصی را برای نوشتن فلش فیکشن ارائه دهد. نویسندگان می توانند اگر دوست دارند روی داستان شان اندکی تمرکز کنند
نشستن زير درختان زيتون و چشيدن طعم گيلاس
مروری
بر فیلم شناسی عباس کیارستمی
در ابتدا قبل از هر بحثی، بر این قضیه تأکید میکنم که شخصأ علاقه مند به دسته بندی نیستم و در این نوشتار به ناچار و برای رسیدن به هدفی که تنها با این امر میسر می گشت این طبقه بندی صورت گرفته است
زنان معمولآ قشری از جامعه را تشکیل می دهند که در مورد آنها حرف و حدیث های زیادی وجود دارد! عده ای از آنها به عنوان پله های ترقی استفاده کرده و با دادن شعارهای فمنیستی راه را برای پیشبرد هدف های خود هموار می کنند. در مقابل با عده ی دیگری مواجه هستیم که مانند دیوار بتونی روبروی زنان می ایستند و زنان را فقط در چارچوب آشپرخانه می بینند و دسته آخر عده ی کمی هستند که با نگاه واقع بینانه به مسائل این جنس خاموش اما کلیدی جامعه نگاه می کنند
یک روز که روی تختم دراز کشیده بودم به این فکر کردم که چقدر دوست دارم کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. ولی به این دلیل که در خانه ی پدر و مادرم زندگی می کنم نمی توانم. بعد به این فکر کردم که در تمام عمر چقدر شانس دارم که کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. یا در معنای کلی تر زندگی مستقل را تجربه کنم
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به
دنیا بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
جای تازیانهی زندگی
صدای بی ثمر زوزهی گرگی
بر بالین حجلهی من
جای تازیانهی زندگی
مرگ کودکم در شکم
جای تازیانهی زندگی
لمس پدرم قبل از زنگ مدرسه
جای تازیانهی زندگی
لب گزیدهی مادرم در بوسه ای حرام
جای تازیانهی زندگی
هتک حرمتم در پس آن کوچهی شهر
جای تازیانهی زندگی
دلی شکسته تنی خسته از پس این همه تازیانهی نا برابر
آری آری
تازیانهی زندگی این است
سه سال پیش با یکی از دوستانم بحث میکردم و او مسئله ای را پیش کشید. به من پیشنهاد کرد که یک نُول یا داستان کوتاه بلند را شروع کنم و بنویسم. البته در طول زمان معینی. یادم میآید که همان وقت خندههای عصبی کردم و قضیه را زیاد جدی نگرفتم. من؟ نوشتن یک نُول که در عین حال یکدست هم باشد؟ با پیوستگی ساختاری؟ در چه مدت زمانی؟ چطور میتوانستم نود هزار کلمه را یکجا، در فرم نُول کنار هم بنویسم و با ریتم مناسب، هماهنگ کنم. یک ایده ای را یکدست جلو ببرم و در کل جملات و صفحات حفظ کنم. حتی فکر کردن به آن هم برایم دشوار بود و البته نشدنی. چطور یکدستی متن و پلات داستان را حفظ میکردم؟ با همان دوستم که پیشنهاد داده بود دوباره مشورت کردم. او جملهای به من گفت: "هر سفر دشواری با اولین گام ها شروع میشود" ها! چطور؟ استرس داشتم و فکر میکردم اگر نتوانم انجامش دهم یک ماه را بیهوده از دست دادهام. اعتقاد داشتم اگر به سمت مسیری اشتباه میرفتم نه تنها نمیتوانستم کار را به درستی انجام دهم بلکه همین تصویر غلط از نوشتن نُول مرا به ناکجا میبرد و بعدش در طول مدت یک ماه داستانی ناقص و ناهماهنگ خلق میشد. به هر حال به یاد داشته باشید من به مدت یک ماه، تماموقت و بی وقفه پشت میز کارم روی داستان کار کردم. انبوهی کاغذ و دست نوشته جلویم چیده بودم که تمام هم شده بود. اما بعد از شام دوباره روی آنها کار میکردم. نمیتوانم به شما دروغ بگویم که کار آسانی بود اما به تلاشش میارزید. حالا به شما توضیح میدهم که چطور این کار انجام شد:...
قصه های بهرنگ عنوان مجموعه داستان های صمد بهرنگی داستان نویس، محقق و مترجم ایرانی، این هفته توسط 2 انتشارات دیگر منتشر شد. انتشارات آناس در تبریز چاپ اول مجموعه کامل 23 قصه و یک مقاله این اثر را با تیراژ 1000 نسخه و قیمت 4500 تومان منتشر کرد. هم چنین انتشارات دانشگاهیان در تهران چاپ اول کتاب قصه های بهرنگ شامل 21 داستان و یک مقاله را در شمارگان 2100 نسخه و قیمت 6000 تومان عرضه کرد. داستان های بز ریش سفید و گرگ و گوسفند در مجموعه انتشارات دانشگاهیان منتشر نشده است. کتاب های جیمز آگوستین جویس مجموعه ای از داستان های کوتاه گزیده و ترجمه احمد گلشیری در 4000 نسخه و قیمت 6000 تومان توسط انتشارات نگاه، واتسلاو در برگیرنده مرور آثار اسلاو میر مروژک و تآتر معاصر لهستان ترجمه داود دانشور و مقاله ای از منصور براهیمی در 1100 نسخه و قیمت 3900 تومان به وسیله نشر بیدگل، سرود بی قراری درنگی در هستی شناسی شعر اندیشه و بینش احمد شاملو با اشاراتی به شعر فارسی کهن و معاصر نوشته دکتر علی شریعت کاشانی از طریق انتشارات گلشن راز در تیراژ 1500 نسخه و قیمت 9300 تومان، تئاتر ابسورد نوشته مارتین اسلین و ترجمه مهتاب کلانتری و منصوره وفایی توسط انتشارات کتاب آمه در 2000 نسخه 12000 تومانی و رمان ارباب پسر نوشته مهدی اخوان لنگرودی در 2200 نسخه به وسیله نشر ثالث هفته گذشته در نوبت چاپ اول منتشر شدند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*این بخش به بررسی کتاب های منتشر شده در طول هفته ی گذشته می پردازد.
شش سال قبل بود که مادربزرگم برای یکی از اهالی که تازه مرده بود یک گور کند.اون همیشه از کارش راضی بود . یعنی اینجور به نظر می رسید آخه شکایتی نمیکرد اما اون سال همش گریه میکرد و می گفت از این کار متنفره چون داره گور بهترین دوستشو میکنه.
یه شب توی قبرستون یه گور خالی پیدا کردم و تا مدت ها بعد هم اون گور همونجوری خالی بود.تعجب کردم چون هیچکس به تازگی نمرده بود.تا اینکه یک روز مادر بزرگم توی آشپز خونه افتاد .اولش فکر کردیم بازم از ناراحتی و فشار غش کرده اما اینبار اصلن به هوش نیومد.اون مرده بود و همه ی ما فقط تا چند دقیقه با بهت نگاش کردیم.انگار توقع نداشتیم یه گورکن بمیره یا داشتیم فکر میکردیم از این به بعد کی گورها رو میکنه.اون لحظه بود که من یاد گور خالی قبرستون افتادم.موقع مراسم تدفین به کشیش موضوع رو گفتم و اون هم گفت اون گور رو برای خودش کنده بوده...
بعد از مرگ مادر بزرگم اهالی باید یه گورکن جدید پیدا میکردن اما هیچکس حتا تنها گدای شهرمون حاضر به قبول اینکار نشد . گور کندن یه جور حس چندش آور به همه منتقل میکرد. خیلی عجیب بود اما تا پنج سال بعد کسی توی شهرمون نمرد . و هیچ کس هم نگران نداشتن گورکن برای شهر نبود...
همه جا هستن. خونه رو کاملا تسخیر کردن. هر جا که نگاه می کنی یه تعدادیشون هست. فکر کنم کم کم تمام شهر رو تسخیر کنن. باور کن دیروز فقط 156 تاش رو خودم کشتم. دیگه حشره کش هم کارساز نیست. اولین بار که یکیشون رو دیدم از تو چاه فاضلاب اینقدر آروم و مظلوم شاخک هاش رو آورد بیرون و زل زد تو چشام که دلم براش سوخت. اما کاش هیچوقت دلم براش نمی سوخت اصلا نباید واسه حشره دل سوزوند وگرنه سوارت میشه همه جا سرک میکشه. الان هر کشو کابینت هر گوشه قالی هر جا رو نگاه کنی هستن. دور هم جمع میشن و واسه حمله نقشه میکشن. هدف هاشون رو هنوز نتونستم شناسایی کنم دارم به یه سر نخ هایی میرسم. اگه بفهمم که کی و چرا حمله می کنن شاید بشه یه کاری کرد. تعجبم اینه که من انواع سلاح سرد و گرم رو بکار بردم باور کن حتی سلاح گرم، یه دفعه خواستم لوله فاضلاب رو با دینامیت منفجر کنم اما بعد فهمیدم گند میزنم به همه چی. دیگه دارم کلافه میشم. دیگه کارم شده همین میفتم به جونشون تا جایی که جون دارم میزنمشون هیچی نمیگن حتی یه آخ کوچولو که دلم خنک بشه اینقدر میزنمشون که خودم از حال میرم وقتی نگاشون میکنم همونطور زل میزنن تو چشام مثل بار اول خیال میکنن من دیگه دلم واسشون میسوزه سوسک های کثیف.
- اگر بافور را برده باشم! چه آبروريزي مي شه؟! بچه ها ديگر ول نمي كنن.
زنش را صدا زد؛
- منيژه! منيژه!
منيژه صدای چرخ خیاطی را قطع کرد و با اكراه از اتاق ديگر پاسخ داد.
- چيه؟
- موقعه اي كه من رفتم اين پدرسگها رو بفرستم برن، نمي دوني توي دستم چي بود؟
- نه من از كجا بدونم، من توي اتاق بودم. حالا مگه چي مي خواسته توي دستت باشه؟
- مي گم نكنه بافوره رو برده باشم توي كوچه؟ حواسم كه نبود. عصباني بودم!
- خوب چه فرقي مي كنه؟ عالم و آدم كه مي دونن تو بافوره اي؟
- خيلي فرق مي كنه! آبروريزي مي شه، ديگه بچه ها ول نمي كنن!
منیژه بلند خندید و گفت:
- دیگه تو چی داری که ول نکنن!
و دوباره چرخ خیاطی را روشن کرد.
- مثلا مشورت كرديم ها!
کتاب هنر داستان نویسی با نمونه هایی از متن های کلاسیک و مدرن نوشته ی دیوید لاج و ترجمه ی رضا رضایی منتشر شد. دیوید لاج تاکنون رمان های متعددی نوشته و در حوزه ی نقد ادبی کتاب های تاثیرگذاری منتشر کرده است از جمله: زبان داستان، رمان نویسی بر سر دو راهی، شیوه های مدرن نویسی، کار کردن با ساختارگرایی، تئوری و نقد مدرن، جستارهایی در داستان و نقد و باز بنویس. هنر داستان نویسی مجموعه مقاله های او در روزنامه ی ایندیپندنت آن ساندی درباره ی شیوه ها ئ شگردها و جنبه های مختلف داستان نویسی است که 50 فصل دارد و هر کدام به موضوع و مبحث خاصی مربوط می شود و مجموع آن ها کلیتی از جهان رمان و داستان نویسی می سازد. نشر نی چاپ اول هنر داستان نویسی را در 424 صفحه به تعداد 2200 نسخه و قیمت 8000 تومان عرضه کرده است.
نیما یوشیج و نقد ادبی در ادامه ی طرح پژوهشی نقد ادبی در ایران و نشر کتاب های روشنگران و نقد ادبی، علی دشتی و نقد ادبی، خانلری و نقد ادبی و احسان طبری و نقد ادبی به نظریه های انتقادی نیما در مباحث گوناگون می پردازد. عباس پارسی پور مولف این کتاب است که فصل های 9 گانه ی آن عبارتند از: مقدمه ی خانواده سرباز، ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان، حرف های همسایه، تعریف و تبصره، نامه ها (به میرزاده عشقی، شین پرتو، خانلری و ...)، نقد داستان، نقد نمایشنامه، نقد شعر (به احسان طبری و احمد شاملو) و مقدمه های نیما به دفترهای شعر جرقه، آخرین نبرد و کوچ. چاپ اول کتاب نیما یوشیج و نقد ادبی را انتشارات سخن در 360 صفحه و با تیراژ 2200 نسخه با قیمت 12500 تومان منتشر کرده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*این بخش به بررسی کتاب های منتشر شده در طول هفته ی گذشته می پردازد.
سکوت غليظ و غليظ تر می شد. مرد با دستپاچگی گفت : "چرا ضبط رو روشن نکردی؟ اون موقع ها می گفتی گرمی خونه موزيکه..." و کنترل ضبط را برداشت. نوای حزن انگيزی در خانه پيچيد. مرد شروع کرد به زمزمه با آهنگ و تکيه داد به پشتی مبل. نگاهش را به سراپای زن گرداند و روی صورت مهتابيش متوقف شد:" هنوزم خيلی قشنگی..." سر زن با حرکتی که يادآور شرم بود به پائين خم شد. مرد کنارش نشست و دستانش را به دست گرفت: " ببين جوجو... من می خوام... يعنی می خواستم... تمام اين مدت می خواستم... می خواستم که برگردی. بيای دوباره با هم زندگی کنيم، هر جور که تو بخوای زندگی کنيم... تورو خدا بمون پيشم... ول کن اون مرتيکه گه رو..." صدای مرد گرفت: " چيه اون عوضی لندهور؟ به خدا هيچکس قد من دوست نداره، هيچکس..." شانه مرد لرزيد و صورتش را در انگشتان زن پنهان کرد: " به خدا خيلی عاشقتم..." و زن را در آغوش گرفت. زن مقاومتی نکرد. مرد موهای لخت و قهوه ايش را بوسيد، لبانش را. انگشتان لرزانش را به بدنش کشيد و گريبانش را بوئيد.زمزمه کرد: " باشه جوجو؟"
بدن زن رهای رها بود.
مرد در آغوشش گرفت و به سمت اتاق خواب رفت.
هاروكی موراكامی
كارم تموم شده و تو خيابون تركمنستان هستم.از اونجا يه تاكسي ميگيرم براي ميدون هفت تير. امروز نبايد زياد خودمو خسته كنم. امشب شب قدره. ميخوام شبو بيدار بمونم و دعا كنم. خداخدا ميكنم ماشين راحت گيرم بياد و سريع برسم خونه. راننده تاكسي كه پيرمردي نسبتا لاغر با موهاي ريخته و عينكي به چشمه، منو تا سر كريم خان هم ميرسونه بعدش تا ميدون توحيد هم ميبره. منم خوشحالم از اين كه با يه ماشين ميام خونه. مرد بسيار مودبي بود. در جواب اين كه مسير بعدي تون كجاست گفت هرجا شما بريد. اشتباه كردم كه نگفتم ستارخان. اين جوري پياده روي هم نداشتم.
این است تاثیر تلویزیون: چقدر ساده و عادی به فجایع نگاه میکنیم. به آوارگی، به مرگ! واقعاً تاثر برانگیز است. بعد همان فرد به محل کارش میرود. در آنجا خوشبختانه از تلویزیون خبری نیست. اما میدانید او یاد گرفته ربات باشد و مصرف گرا، سر کار بدون هیچ خلاقیتی مانند یک ربات برنامه ریزی شده به کارش ادامه میدهد تا پایان ساعت کاری به خانه میآید. تلویزیون را روشن میکند. مسابقه، سریال، کلیپ یا یک چیز در همین زمینه نشان میدهد. نمی خواهم در اینجا در مورد سریال حرف بزنم چون خودش مقاله ای جداگانه میطلبد. میخواهم راجع به "ویدئو کلیپ" بحث کوچکی را باز کنم: فرض کنید فردی جلوی تلویزیون دراز کشیده و دارد آخرین ویدئو کلیپ فلان خواننده را میبیند. چند زن که با لباس های سکسی و عجیب در حال انجام حرکاتی هستند که فقط در کانالهای پرنو میتوان نمونهاش را دید و در برخی جاهای کلیپ رقص های دسته جمعی خواننده با چند رقصنده دیگر؛ که من را یاد فیلمهای هندی میاندازد. شاید همهی اینها باهم بد نباشد اما نقطه اسفناکش اینجاست: در این اثر نه خواننده صدا دارد. نه موزیک علمی هست. نه ترانهی خوب. بنابراین اثر ترجیح میدهد مخاطبش را در حاشیه نگه دارد.
ـ قسمت اول
کتاب نون نوشتن محمود دولت آبادی که در برگیرنده ی شرح احوال سالیان نویسنده (59 تا 74) است نیز هفته ی گذشته منتشر شد. دولت آبادی درباره ی کتاب می نویسد: آن چه در این گاهی نوشتن ها آمده است در مسیر مدتی پانزده - شانزده ساله نوشته شده و هیچ کوششی به جهت تغییر یا تحریف آن چه اندیشیده و نوشته ام انجام نگرفته. خواسته ام هر آن چه در هر هنگام یادداشت کرده ام بیاید، از آن که خود بدانم در چه گاه چه می اندیشیده ام و شما نیز اگر خواستید بدانید! نشر چشمه، چاپ اول نون نوشتن را در تیراژ 5000 نسخه و با قیمت 5500 تومان عرضه کرده است. در حوزه ی شعر دفتر قایق سواری در تهران سروده ی محمد علی سپانلو به چاپ دوم رسید. محمدعلی سپانلو، متولدِ 1319 است و تا به حال بیش از پنجاه جلد کتاب در زمینههای شعر و داستان و تحقیق، به صورتِ تالیف و یا ترجمه، منتشر کرده است. سپانلو با پرتو نوری علاء ازدواج کرده و شهرزاد سپانلو حاصل این ازدواج است. شعرهایی چون باز تدفین اسکلت جنگجویان کهن، تبرک مرد کور، مهتابی ماهیگیران مرده، گذرگاه، عاشق زن ساعت لذت ساختن لابیرنت، سه منزل آوارگی و ... در این دفتر به چشم می خورند. نشر افق دفتر قایق سواری در تهران را در 3000 نسخه و با قیمت 3000 تومان منتشر کرده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*این بخش به بررسی کتاب های منتشر شده در طول هفته ی گذشته می پردازد.
باز هم دیر شده...لباس هایش نامرتب است و جزوه های پراکنده او را به وحشت می اندازد..
خیابان ها را یکی پس از دیگری می دود...حواسش کاملا پرت است...
بند کفش هایش باز شده...خیابان آخر را می گذراند....پرنده ای زخمی به او لبخند می زند...
و صدای ترمز ماشین می گوید که امتحان تمام شد...
- من دیگه هیچ احساسی بهت ندارم عزیز. کنترل اعصابش را از دست داده بود. با فریاد گفت: پس به من نگو عزیز، تو حتی هیچوقت نفهمیدی که میم آخر عزیز چقدر می تونه ارزش داشته باشه. آن کوه یخ از حرفهای آن دختر چیزی نمی فهمید. عزیز گفتن برایش مانند سلام گفتن از روی عادت بود. نه سلامتی طرف برایش مهم بود و نه حتی کسی عزیزش بود. در مقابل آن همه سردی چشمهای دختر پر از اشک شد می خواست فریاد بزند ولی بغض گلویش را گرفته بود. او بی توجه به حالت غمگین دختر ادامه داد: - احساس تو مشکل خودته. آدمها در طول زندگی فراز و فرود... دوباره می خواست با بحثهای منطقی و ریاضی گونه اش ماجرا را ختم به خیر کند. ولی مگر احساس و عشق در قالب هیچ فرمول ریاضی ای می گنجید؟! در مقابل حرفهای سرد و بی روح آن آدم آهنی دستهایش را بالا برد و بر سینه ی او با خشم کوبید. سینه ای که شاید صدای آهن از آن بلند شود. صدای تپش قلب... نه، بعید بود!. دستهای مردانه و قوی او جلوی مشتهای بیشتر را گرفتند. پس بر پیراهن او چنگ انداخت و باز هم به راحتی دستهایش از پیراهن او جدا شدند. دستهایش برای همیشه جدا شدند... او رفت و پس از رفتن او مشت گره کرده اش وجود چیزی را در خود حس کرد. آن را باز کرد و آخرین یادگاری از او را دید و اشکهایش جاری شد. آخرین یادگاری ؛ تنها یک دگمه.
مُرِضا زد زيرِ دست هاي سيد: « چطور سه ماهِ آزگار زنِ من پيشِ تو بود محرم نا محرمي نبود!؟»
سيد گفت: « زنِ تو نبود، ما و شما هم توفير داريم، شيطان برود توي جلدمان اقلكن بلديم حلالاش كنيم»
جمعه صورتاش را چسباند به صورتِ زي زا. زي زا هيچ واكنشي نشان نداد، فقط پلك هاياش را گذاشت روي هم...
مُرِضا و پدرخواندهي زي زا، سَرِ زي زا قمار كرده بودند و مُرِضا مثلِ هميشه برده بود، اما صداياش را درنياورده بودند كه كسي موش بدواند توي كارشان. مُرِضا اين طور خواسته بود. در قبالِ اين مساله و مخفي ماندناش، قول داده بود از اموال باخته، آنقدري پساش بدهد كه باز بتواند راحت زندگياش را بكند. گفته بود: « ناسلامتي خويشايم ديگر! »
بعد هم زي زا را از او كيخاهي 3 كرده بود و هر چقدر آسِدفرمان به گوش شان خوانده بود كه كارِ درستي نيست، اعتنا نكرده بودند و سيد هم ناگزير و بي دل، خطبه خوانده بود. پدر خوانده گفته بود:
«حالا كه خيال ات آسوده شده مالِ خودت است، بگذار يكي دو سالي بگذرد كه توش و تواني پيدا كند»
مُرِضا گفته بود: « دَبه درنياور رفيق. من كه نمي برم باهاش زمين شخم بزنم. به ظاهرش نگاه نكن، دختر ها كنار شوهر كه باشند زودتر بزرگ مي شوند.تازه سن و سالِ ما هم ديگر از نامزد بازي و اين حرف ها گذشته، فكرِ حرفِ مردم هم باش»
گفته بود: «من كه بچه نيستم، نترس حواسام به همه چيز هست»
همان شب كه مُرِضا دختركِ دَه ساله را برده بود حجله، زناش مرگِ موش خورده و تا فردا صبح هم كسي نفهميده بود مُرده. مُرِضا حاضر نشده بود حتّا براياش مراسم بگيرد.گفته بود:
« توي شرع آمده كسي كه اين بلا را سرِ خودش بياورد مراسم ندارد،مگر نه سيد!؟»
دلاور قره داغی در سال 1963 در سلیمانی عراق متولد شد. از این شاعر تا کنون 12 مجموعه شعر مستقل به چاپ رسیده است .او جزو شاعران نسل سوم و از هم نسلان بختیار علی، کژال احمد، فرهاد پیربال است. نگاه او به شعر نگاهی خاص و به دور از کلیشه های مرسوم است. نگاهی انسانی و در عین حال دردناک به وضعیت بشر در زمانه ی معاصر دارد که از او شاعری توانمند با قابلیت های متفاوت و پویا ساخته است. او نیز سرود بی قراری، درماندگی، غربت، جنگ و آهنگ های فراموش شده ی پاک انسانی را در آثارش می سراید. دلاور قره داغی دستی توانا در ترجمه و برگردان آثار برتر کلاسیک ادبیات داستانی جهان نیز دارد. برخی از آثار نیکوس کازانتزاکیس را به کردی برگردانده است . سه اثر داستانی از " گلی ترقی" و یک اثر از "عباس معروفی" و کاری از بهرام بیضایی از دیگر ترجمه های این شاعر است. دلاور قره داغی سال هاست مقیم کشور سوئد می باشد.
ولی آغاز کجا بود؟ چرا بشر متفکر، به خود فروشی آن هم از نوع پست مدرن رسید؟ چرا مردم قبایل آدم خوار را میکشیم و خود جنین انسان سرخ شده میخوریم؟ چون ما ساعت سوئیسی میبندیم. لباسمان دی اند جی است. ماشینمان بنز است. ولی آنها لباس ندارند. ساعتشان آفتاب است. ماشین سوار نمیشوند. موبایل و اینترنت ندارند. چرا انجمن حمایت از حیوانات تشکیل میدهیم آنوقت خون مغز بچه میمون زنده را میخوریم؟ چون ما مصرف گرا هستیم. این توجیهی است برای اینکه دلقک باشیم؟ در کتاب پازولینی از زبان پازولینی در جایی او میگوید: "من روزی امیدم به کارگران کشورهای جهان سوم بود تا ما را از این زندگی مصرفی نجات دهند..." اما چرا این اتفاق نیفتاد و خود این کارگران، طبقه بورژوا را تشکیل دادند؟ به نظر من اتفاقی که افتاد البته نه از همان اول، کم کم آگاهانه پیش رفت و مانند یک سم در رگهای بشریت تزریق شد قطره قطره و نسل به نسل و هیچ عجله ای هم در کار نبود؛ چون میدانستند با ابزاری که در دستشان بود میتوانستند اهداف خود را پیش ببرند و ما را به سوی هرزه شدن سوق دهند.
* از این پس مجموعه مقالاتی با نام "خودفروشی پست مدرن" را می توانید در کافه داستان ببینید.
شايد نارسايي تنفسي يا يه سكته ي ناگهاني باعث شده كه آقاي ب اينطور بشه.يادم نيست اون قرصاشو كجا مي ذاشته ، يا اصلا الان درست هست كه من يه مشت قرص كه نمي دونم چيه به خوردش بدم، اصلا شايد حالش بدتر بشه و بميره. يعني آدمي كه سكته مي كنه اينطوري مي شه؟ اصلا اگه مرده باشه چي؟ ولي مگه مرده نبايد بو بگيره ، الان حدود 1 ساعتي هم گذشته ، ولي شايد اين براي بو گرفتن مرده وقت كميه.ولي من چه طور متوجه ي هيچ واكنش عجيبي نشدم ؟ شايد اگه همون لحظه اول مي فهميدم ،همه رو خبر كرده بودم و ديگه كار به اينجا نمي كشيد. شايدم اگه نبضش رو مي گرفتم و مي ديدم كه نفس نمي كشه و قلبش نمي زنه تا حالا انقدر داد و هوار زده بودم كه همه ي مردم ريخته بودن تو اتاق و ديگه اتاق جاي تكون خوردن نداشت. من شجاعتش رو ندارم كه با يه مرده توي يه اتاق باشم .نمي دونم وقتي چشم به يه مرده مي افته اول بايد چيكار كنم و بعدش بايد چيكار كنم. من به عنوان آخرين كسي كه توي اين اتاق بوده و اولين كسي كه جنازه ي آقاي ب بيچاره رو ديده چي بايد به همسر وفادارش بگم.فكر مي كنم ترجيح ميدم روز خاكسپاري اون جا نباشم، چون شايد خودم رو مقصر بدونم كه چرا متوجه ي اون نبودم يا قبل از اينكه متوجه ي مردنش بشم بهش يه فنجون از قهوه هايي كه هميشه دوست داشت ندادم. چه طور ممكنه بتونم دوباره تو اين اتاق كار كنم .تنهايي توي اين اتاق از ترس و غصه ديوونه مي شم . حتي اگر كس ديگه اي هم به جاي آقاي ب بياد ،نمي تونم ببينم كه كسي پشت اون ميز مي شينه كه آقاي ب نيست. بايد از كارم استعفا بدم ، ديگه حتي اين شغل هم من رو ناراحت مي كنه.
الاغزایمر
مدتییه حافظهشو از دست داده اما یهو گفت: «هی یادم اومد من کیئم!»
- کی؟
- من الاغ سانچو پانزام!
لبخند زدم. وقتی عشقش ترکش کرد ازش خواستم فراموش کنه ولی مث همهی کاراش زیاده روی کرد. عشقش، عینکش، موبایلش، کمی از موهای سرش، یکی از پاهاش و خودش رو هم فراموش کرد. مادرش معتقده که مویز براش خوبه اما اون همهی مویزها رو جای این که بخوره، میکُشه. مویزا رو میریزه زمین و با دمپایی میفته به جونشون. گفتم: «خب دیگه یواش یواش من برم» چار دست و پا پرید جلو پام و گفت: «بپر بالا، خودم میرسونمت!» دوستم جداً حالش وخیمه.
مرد آدمکش آدمخور، زن است!
وقتی قهرمان فیلم ترسناک، شخصیت بیهمهچیز فیلم را کشت؛ از جام پریدم و مشتم را توی هوا گره کردم و چندبار فریاد کشیدم «ا... اکبر» ناصر چراغ را روشن کرد و گفت «اصلن ترسناک نبود» و رفت دستشویی و در آنجا را نیمه باز گذاشت. فرشید پیش از شروع فیلم میگفت «من اصلن از فیلم ترسناک نمیترسم» اما حالا گردنش روی شانهش افتاده بود، چشمهاش یکوری به سقف خیره مانده بود و کف سفیدی از گوشهی لبش بیرون ریخته و خشکیده بود.
کافه داستان هر اثری که کيفيت مطلوب
داشته باشد و توسط سردبیر و دبیر هر بخش تائید شود منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و
ترجمه های خود را به ايميل کافه داستان ارسال نماييد:
cafedastan@gmail.com
8 مارس، روز جهانی زن/یادداشتی از سیّد محمّد صدرالغروی
سابقه تاریخی هشتم مارس به سال 1857 باز می گردد. در این روز زنان کارگر به منظور کاهش ساعت کار دست به تظاهرات زدند. در حمله پلیس شهر نیویورک به صفوف تظاهرات زنان، چند تن کشته و تعداد زیادی دستگیر شدند. اگر چه تظاهرات زنان در خون نشست اما به کوشش کلارا زتکین در سال 1910، یاد آن روز هرگز از خاطره ها محو نشد و روز هشتم مارس به روز همبستگی بین المللی زنان تبدیل شد. نام کلارا زتکین به عنوان یکی از پیشاهنگان برای کسب حقوق زنان و مبتکر برقراری روز جهانی زن در تاریخ ثبت شده است. درک مسایل اجتماعی، قدرت تفکر، اراده و انسان دوستی مشخصاتی بودند که از ابتدای جوانی شخصیت او را برجسته می کردند. کلارا زتکین شغل معلمی را انتخاب کرد و به مثابه انسانی با دانش و خستگی ناپذیر، به آموزگار میلیون ها زن مبدل گردید. به مسایل فرهنگی و تربیتی اهمیتی خاص می داد و هنر و ادبیات را سلاح نیرومندی در پیکار برای زندگی بهتر مردم می دانست. درد و رنج زنان را درک می کرد و سخنگوی آنان بود. کلام نافذ و توانایی در برقراری ارتباط با زنان به وی کمک می کرد تا آنان را به مبارزه اجتماعی جلب کند. زنان و دختران از هر گروه و دسته به او مراجعه می کردند و از راهنمایی هایش برخوردار می شدند. متن کامل
خود فروشی پست مدرن – قسمت اول*/فرناز
حسینی
صنعت توریسم تایلند میشود فاحشه خانه هایش و دولت نیز حمایت کامل خود را اعلام میدارد. این است رهاورد مدرنیته و مصرف گرایی. واقعاً چه بر سر ما آمد که به اینجا رسیدیم؟ از کی شروع به خودکشی کردیم؟ تا کجا میخواهیم دلقک های توی سیرک باشیم؟ با نگاه اجمالی بر تاریخ بشر تا قبل از جنگ جهانی دوم به نکته جالبی بر میخوریم؛ گویی مردم متفکر بعد از جنگ شروع به تمام شدن کردند! روانشناس بزرگی مثل فروید متعلق به قبل از جنگ جهانی دوم است یا گوستاو فروبه یا نقاشی مانند ونگوگ که پایه گذار 2 سبک از نقاشی بود. گریفیث، آیزنشتاین و...! متن کامل
از این پس مجموعه مقالاتی با نام "خودفروشی پست مدرن" را می توانید در کافه داستان ببینید.
"ریپا من عاشق تو ام
چشمام رو از کاسه در آوردم و پرت کردم طرفش. اونم گذاشت تو کاسه ی چشمش. گفت_ چه خوشگل شدی.زبونم رو کشیدم بیرون و انداختم تو دهنش. گفت_ ریپا، ریپا من عاشق تو ام. داستان های دیگر
" ابرهای
بارانزا و ماگنولیا "
سارا محدث
در شهری که جنازه ی فرشتگاناز سقفش چکه می کند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود
چه باور کنی یا نه ،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهش کردی
و از قضا درست خواندی!... متن کامل
" اداره پست "
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: علیرضا اجلی
داخل که شدم اون شروع
کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش
حرومزادهای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو
ببینم. فحش ندید، آقا. "
" باهوش حرومزاده، تو
یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!
"
اون کاغذهام رو پرت
کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "
گفتم :_ " چرت و پرت
نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "
" چند وقته تو اداره
پست مشغولی؟ "
" سه هفته.
"
" آقای جانسون 30 ساله
که داره تو اداره پست کار می کنه. "
" چه ربطی داره؟
"
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "... متن کامل
"و خداوند زن را آفرید"
فرناز حسینی
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا
بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی
نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و
خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را
آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را
آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او
نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های
تنها کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه نباشد...
اما خداوند
هم نتوانست سیاهی روح زن را ببیند... متن
کامل
سه شعر از عطاالله آشتیانی
برای خلق آزادی
سر
"الف" را هم کلاه گذاشتند
در
جمع دوستان
بارها
ویران کردیم و
دوباره
از نو ساختیم
تمام
بیانیه ها را
در
تیررس عموم
پشت
درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور
آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند
"چشمۀ آسمان"
سعید سرحدی
هراسان از هجوم سگهای نیستی، در میان درختهای سنگی این شهر پرغبار، ناخواسته بر زمین افتاد. با سینه ای سوزان، در حسرت نفسی برای زندگی، به پر پر شدن شعله های خورشید در افق خیره شد. ندا آمد که : « بیم از خود دور کن که چون چشمۀ جوشان آسمان از درون سینه ات طلوع کند ، با گرمای تابش آن از دم زدن بی نیاز شوی ». رخساره اش گرم شد و نگریست پرنده ای را که از میان خاکستر خورشید به آسمان پر گشود. دیگر برای زنده ماندن نیازی به تنفس نداشت.