کافه داستان ۳ دبیر برای بخش های داستان کوتاه شعر و مقاله نیاز دارد. اگر مایلید با کافه داستان در این زمینه همکاری کنید به ما ایمیل بزنید
آخرین فرصت برای تحویل بیوگرافی و عکس و رزومه برای "دبیری" هر بخش و یا حضور در "همکاران دیگر" به کافه داستان تا ۲۶ بهمن ۸۸ می باشد. با ایمیل کافه داستان در ارتباط باشید... بعد از ۲۶ بهمن دبیران هر بخش و همکاران دیگر معرفی می شوند.
مدیر و سردبیر
alireza.ajali@gmail.com
دبیر بخش
زنان
مقالات و آثار خود را در حیطه ی زنان به این ایمیل بفرستید:
کانون ادبیات ایران | جن و پری | نشر جامه دران | نشر کتاب مس | هفتان | خوابگرد | دیباچه | رمز آشوب |وازنا | عروض | دینگ دانگ | دانوش | آتی بان | غور غور | همراوی | دوشنبه (نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی) | شیوا مقانلو | علیرضا مجابی
سامان رسا
_ تو به شانس اعتقاد
داری؟
_ خوب آره، چون الان اینجام.
_ عجیبه نه؟
_ آره، خیلی.
_ می ترسم.
_ از چی؟
_ شاید آدم بدشانسی بودم.
_ آره. شانس آوردی خوش شانسی.
" قاتل دهن گشاد "
محدثه فرهاد کیایی
پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن. چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود. لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه. چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش. قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. ... متن کامل
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: محمدحسن
فرازمند
پرنده اي
آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط
اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي
چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش...
متن
کامل
. يادداشت بی ملاحظه .
. خارج از ادبيات .
آزارهاي جنسي خياباني/سنگ فرش مثل خيابان/و خداوند زن را آفريد
. ترجمه .
ده نکته براي نوشتن داستاني در حد انتشار/هفت شيوه براي نوشتن فلش فيکشن /رابطه جنسي در داستان
. داستان کوتاه .
براي ديدن داستان هاي کوتاه کليک کنيد
. فلش فيکشن .
شنود/اول يا ميانه ي راه - آزادي مشترک - سفر - وصيت چوپان/رهايي/تو رو خدا/بازيگر زندگي/همسر خوب يا بد/تله/سگ آبي و رحمت خدا/آخرين بار
. نقد .
هياهوي بسيار براي
هيچ
يادداشتي بر کافه پيانو
. شعر .
باران/روياي هر روزه/خفتگان انتظار - هم بودگاه عصيان/اين روزها - شعر نو/يک عاشقانه آرام براي پابلو نرودا/حرف هاي در گلو مانده/من و بيهودگي ، تکرار ، ريحانه/ابرهاي بارانزا و ماگنوليا/رام نارام/کروکي يک قتل عمد
. مقاله .
نشستن زير درختان زيتون و چشيدن طعم گيلاس/كينه هاي ازلي در تاجر ونيزي/نقد ادبي چيست؟ قسمت اول/نقد ادبي چيست؟ قسمت پاياني/افسونه هاي هري پاتر
شايد نارسايي تنفسي يا يه سكته ي ناگهاني باعث شده كه آقاي ب اينطور بشه.يادم نيست اون قرصاشو كجا مي ذاشته ، يا اصلا الان درست هست كه من يه مشت قرص كه نمي دونم چيه به خوردش بدم، اصلا شايد حالش بدتر بشه و بميره. يعني آدمي كه سكته مي كنه اينطوري مي شه؟ اصلا اگه مرده باشه چي؟ ولي مگه مرده نبايد بو بگيره ، الان حدود 1 ساعتي هم گذشته ، ولي شايد اين براي بو گرفتن مرده وقت كميه.ولي من چه طور متوجه ي هيچ واكنش عجيبي نشدم ؟ شايد اگه همون لحظه اول مي فهميدم ،همه رو خبر كرده بودم و ديگه كار به اينجا نمي كشيد. شايدم اگه نبضش رو مي گرفتم و مي ديدم كه نفس نمي كشه و قلبش نمي زنه تا حالا انقدر داد و هوار زده بودم كه همه ي مردم ريخته بودن تو اتاق و ديگه اتاق جاي تكون خوردن نداشت. من شجاعتش رو ندارم كه با يه مرده توي يه اتاق باشم .نمي دونم وقتي چشم به يه مرده مي افته اول بايد چيكار كنم و بعدش بايد چيكار كنم. من به عنوان آخرين كسي كه توي اين اتاق بوده و اولين كسي كه جنازه ي آقاي ب بيچاره رو ديده چي بايد به همسر وفادارش بگم.فكر مي كنم ترجيح ميدم روز خاكسپاري اون جا نباشم، چون شايد خودم رو مقصر بدونم كه چرا متوجه ي اون نبودم يا قبل از اينكه متوجه ي مردنش بشم بهش يه فنجون از قهوه هايي كه هميشه دوست داشت ندادم. چه طور ممكنه بتونم دوباره تو اين اتاق كار كنم .تنهايي توي اين اتاق از ترس و غصه ديوونه مي شم . حتي اگر كس ديگه اي هم به جاي آقاي ب بياد ،نمي تونم ببينم كه كسي پشت اون ميز مي شينه كه آقاي ب نيست. بايد از كارم استعفا بدم ، ديگه حتي اين شغل هم من رو ناراحت مي كنه.
الاغزایمر
مدتییه حافظهشو از دست داده اما یهو گفت: «هی یادم اومد من کیئم!»
- کی؟
- من الاغ سانچو پانزام!
لبخند زدم. وقتی عشقش ترکش کرد ازش خواستم فراموش کنه ولی مث همهی کاراش زیاده روی کرد. عشقش، عینکش، موبایلش، کمی از موهای سرش، یکی از پاهاش و خودش رو هم فراموش کرد. مادرش معتقده که مویز براش خوبه اما اون همهی مویزها رو جای این که بخوره، میکُشه. مویزا رو میریزه زمین و با دمپایی میفته به جونشون. گفتم: «خب دیگه یواش یواش من برم» چار دست و پا پرید جلو پام و گفت: «بپر بالا، خودم میرسونمت!» دوستم جداً حالش وخیمه.
مرد آدمکش آدمخور، زن است!
وقتی قهرمان فیلم ترسناک، شخصیت بیهمهچیز فیلم را کشت؛ از جام پریدم و مشتم را توی هوا گره کردم و چندبار فریاد کشیدم «ا... اکبر» ناصر چراغ را روشن کرد و گفت «اصلن ترسناک نبود» و رفت دستشویی و در آنجا را نیمه باز گذاشت. فرشید پیش از شروع فیلم میگفت «من اصلن از فیلم ترسناک نمیترسم» اما حالا گردنش روی شانهش افتاده بود، چشمهاش یکوری به سقف خیره مانده بود و کف سفیدی از گوشهی لبش بیرون ریخته و خشکیده بود.
كاميون كه از كوچه رد میشود الاغ میايستد. بيچاره نرفته، خسته شده است. آخر چشمهايم زيادی چاق شده اند و از الاغ هم سادهتر پيدا نمیشود كه بشود ازش مفتی سواری گرفت. چشم هايم، مژههای سنگينش را ميزند به پهلوی الاغ، دوباره راه میافتد ميان مخروبه واژهها. واژه ها كه به نظر میآيد خيلیهايشان ناقص الخلقه اند؛ میآيند سراغ الاغ و با دهانهای كج و معوجشان میخندند.
ــــــــــــــــــــــــــ
کافه داستان: "وقتی چشم ها چاق میشوند" جهان داستانی ذهنی و مبهمی دارد که به غایت زبان محور است و کلمه ها در بافت متن نقش گرداننده ی داستان را دارند. نویسنده؛ عناصر و ترکیب های معمول داستان نویسی را کنار گذاشته است و این بار با نگرشی دیگرگون به داستان کوتاه، مبدع فضایی سوررئال و هجو آلود شده است.
ما 4 تا همسایه داریم که یه اکیپ 5 نفره تشکیل دادن که پنجمیش مامان منه. همیشه از اینکه خاله صداشون کنم متنفر بودم، به اسم صداشون می کنم و هر دفعه به طور محسوسی نارضایتیشونو ابراز می کنن و در جواب می گن: جانم خاله جان. هر 4 تا خاله های قلابیم معتقدن که من شبیه بابامم ، مامان جانم پا رو هم از این فراتر می ذاره و می گه من فتوکپی برابر اصل بابامم : نوع راه رفتن ، نشستن و حتی اخم کردن. و اما بابام : مردی است مهربون ، عجول ، قدرت طلب ، به شدت وابسته به خانواده و عاشق سرو صدا ، البته با اولویت : VOA , BBC ، رادیو فردا و تازگیا هم با وجود پارازیت به شبکۀ خبر رضایت می ده . ما همیشه تو خونمون به تعداد افراد خانواده رادیو و تلویزیون داریم ، اگه قرار باشه بابام بین فرمون و رادیوی ماشین یکی رو انتخاب کنه، جفت دستاش رادیو رو می چسبه! در کل من و بابام آدمایی هستیم پر از شگفتی ، غیر قابل پیش بینی ، فراموش کار ، غیر منطقی ، کنترل گر ، به شدت اهل معامله البته بدون هیچ ریسکی و هردو می میریم واسۀ مهران مدیری.
ستاره ها ریخته اند از بس که دود همه جا را فر گرفته، خورشید هم قهر کرده و لابد مثل همیشه چشم دیدن ماه را ندارد. ماه اما، با افاده در آسمان محو تماشای اندام باریک خود است. ماه که باشی چاق یا لاغر فرق نمی کند، ماهی! و حتی با ناز کردن هم دوست داشتنی! درختان را ببین! همگی لخت کنار خیابان صف کشیده اند. راستی اگر درختان نبودند شاید موسیقی هم وجود نداشت ، نه صدای تاری نه صدای گیتاری! پس چرا می گویند که درختان ساکتند؟! نه آقا! ماشین ها نمی گذارند صدای آنها را بشنویم. راستی ماشین ها را نگاه! دارند روی هم راه میروند خیابانها شده مثل آش رشته خان جون از بس که همه چیز دارد و آن همه چیز دارند در هم می لولند. آه کاش این مثال را نمی زدم ! آش رشته خوشمزه خان جون ! خان جون ! کاش این مثال را نمی زدم... ماشین های سرگردان در خیابان گویی دنبال چیزی می گردند.دنبال چه ؟! دنبال هر چه که باشند دودشان صاف می رود در چشم کسانی که دنبال کسی، ببخشید چیزی نمی گردند! آخ جان مشکل ریشه ای ترافیک را یافتم ! گفتم ریشه، یاد ریشم افتادم که از زور بی پولی زنگ زده!
. ها! داره یادم میاد. بهار بود. تو عاشقم بودی. از محضر که اومدیم بیرون داشتی بال در می آوردی. نه؟ ناراحت بودی. داشتی می رفتی جبهه. آب ریختم پشت سرت. گفتم الهی به حق این غروبی بری و برنگردی. رفتی جبهه. بیست سال منتظرت شدم. شوهر نکردم. موهام رو هم رنگ نکردم. اما نیومدنت که تقصیر من نبود. اصلاً من خونه بابام بودم که تو رفتی. گیجم کردی. حالا هی هر شب خوابم رو خراب میکنی که چی بشه؟ فکر کردی خیلی زرنگی منو فرستادی دنبال نخود سیاه و رفتی؟ بدبخت! من خودم وقتی جنازه ات رو آوردن چادرم رو وارو کردم و توی صحن حرم دور زدم. یه نفر اومد پرسید: « می خواهی صیغه بشی؟
سومین اثر علی صالحی اینبار بر خلاف 2 اثر قبلی اش یعنی کولی عاشق (نشرمیناـ 1380) و لکه های گل (ققنوس ـ 1385) که هردو مجموعه ای از داستانهای کوتاه بودند ،داستان بلندی بود بنام " مسئله زنها بودند" . اینکه بخواهیم به مقایسه این کتاب با نوشته های قبلی وی بنشینیم بخاطر ساختار متمایز آن امری بیهوده است،اما خاصیت داستان های صالحی یا به عبارتی شباهتهایش چه در قالب کوتاهش و چه این اثر متاخرش در این است که بطور مستقیم با روایت سروکار داریم،و مفاهیم در لابلای داستان در وجهی سایه وار حرکت میکنند تا راهی به ذهن خواننده بیابند،از داستان " دوباره وا میگردیم" از مجموعه اول تا " گم شدن زنی بنام گل افروز" از مجموعه دوم، کارکرد مفاهیم داستانی در پس روایتی محکم و چهارچوب دار قرار میگیرد،که در جهت غنای تکنیکی اثر جریان پیدا میکند. داستان بلند " مسئله زنها بودند" نیز بر همین پایه شکل میگیرد،از همان جملات آغازین داستان،نویسنده با بیان روایتی از مخمصه ایي که امیر صادقی(شخصیت اصلی داستان) در آن اسیر است می پردازد.
- حتما تا حالا تموم شده
- آره
شماره ی 5476 نگاهی به مقوای نصب شده بر روی چهارچوب پنجره می اندازد و به 1740 می گوید: ولی گفت علامت میده. نگاه کن مقوا داره تکون میخوره !
1740 با سردی نگاهی می اندازد و می گوید : داره باد میاد. جدی نگیر.
6081 که جوانترین فرد سلول بود می ایستد و ناباورانه به پنجره ی نزدیک سقف چشم میدوزد. از بحثهای مذهبی آنان در مورد روح و اختیار و بعد از مرگ چیزی نمی فهمد فقط می خواهد به چشم ببیند که ...
- خودتو خسته نکن جوون
5476 می گوید: نکنه می ترسی شرطو ببازی؟!

کف دست اش را نشان داد. نشستم کنارش و نایلون ذرت را گذاشتم روی پاهاش. گفت:« واقعاً بهم عادت کردی؟» گفتم:« تا حالا کسی بهت عادت نکرده؟»
خیره شد به دریا. هنوز داشت گوشۀ لب اش را می جوید. انگار با خودش باشد گفت:« چه می دونم شاید.» گفتم:« عاشق چی، تا حالا هیچکی عاشقت شده؟» خندید:« گمون نکنم.» نگاه ام کرد:« حتماً از باکو خوشت اومده!» گفتم:« شهر قشنگی یه!» گفت:« مگه زشتی هاشم دیدی؟» گفتم:« به هر حال از این جا که مثل نقاشی بچه هاست؛ یه کشتی، چند تا ابر اون بالا، مرغای دریایی و اون جا هم ردیف خونه ها.» گفت:« توی یکی دو هفته اصل قضیه رو نمیشه دید.»
داشتیم از کنار سکوهای نفتی می گذشتیم که دکل های بلندشان پیدا بود.گفتم:« خب حالا اصل قضیه چی هست؟» شانه بالا انداخت. کشتی بوق کشداری زد بعد کج کرد و از جزیره فاصله گرفت.

با کسی بودن از کسی خواستن به کسی دادن همه لذتی در میان دارد.تو احساس می کنی اورا در بدن خود وارد کرده ای یا به بدن او وارد شده ای و چون میله ای دراز ویا شاید هم کج در مدلهای مختلف و در اندازه های گوناگون درمیان انگشتان مختلف حس اش می کنی می فشاری نوازش می دهی و …

مرد جوان آرام روی تخت خزید. حمیده به ساعت دیوار نگاه کرد. ساعت، 15:45 دقیقه را نشان می داد. مرد لب هایش را به سمت لبهای حمیده نزدیک کرد. بی اختیار سرش را برگرداند. خودش را در اختیار مرد گذاشته بود. دیگر هیچ احساسی نداشت. تنها به ساعت نگاه می کرد و ثانیه ها را می شمرد. وقتی ثانیه شمار آخرین ثانیه 16:45 را طی کرد از کنار مرد جوان که بی حال روی تخت خوابیده بود بلند شد.

پرنده که باشی، با فکری به بزرگی آسمان
و قلبی به پهنای پرواز
سخت ترین چیز برایت، حبس در قفس قصابی است
که هر از گاهی با دندانهای ریخته اش به تو لبخند بزند
وآب و دانی را از روی ترحم به تو بدهد
و از همه بدتر صدای تو را تقلید کند
که ترا ترغیب به آواز
کلاغ که باشی شاید کسی تو را نگاه نکند
ولی از شر قصابها نیز در امانی


در این کارگاه آثار نویسندگانی مثل: ارنست همینگوی، ریموند کارور، چارلز بوکفسکی، ریچارد براتیگان و... بررسی می شود.
ته بار اِل مانند و تاریک بود و با یک دیوارۀ مشبک از سالن اصلی جدا می شد و از همان جا هم نور ضعیفی می گرفت. دور تا دور کاناپه های ارزان چیده بودند و وسط یک طاووس خشک شده روی پایه ای برنجی با دهان باز و چشم های وق زده نگاهم می کرد. انگار چیزی را که می دید باور نمی کرد. تو نخ طاووس بودم و هنوز چشم ام به تاریک روشن عادت نکرده بود که سایه وار خزید و گردنم حلقه شد توی دست هایش. تازه حالیم شد که یک هوا از من بلندتر بود.
آره این روزا بیشتر احساس می کنم که دوستش داشتم.اما نمی دونم که اونم منو دوست داشت یا نه.اصلا می تونست دیگه کسی رو دوست داشته باشه یا نه.تو عمرش فقط عاشق دو نفر شده بود.یکیش که از همون عشقای نوجوونی بود اون یکی هم که اواخر زیاد یادش می کرد مال روزایی بود که تازه مادرش فوت کرده بود.دختر یکی از بستگان نه چندان دورشون که باهاشون رفت و آمد نداشت.عباس جز به من و خانوادم که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و یکی دو تا از خانواده های فامیل به کسی علاقه ای نشون نمیداد.از همون روزای اول متوجه علاقش شده بودم چون بیشتر از معمول حواس پرت و پرانرژی شده بود.
بیش تر وقت ها روی شبکه خبر است تا بابا خونه است همیشه می توان به این طریق بودن و نبودن بابا را حس کرد.من روی کاناپه می نشینم و یک سیب دستم می گیرم کارد را بر می دارم بابا عصبانی می شود و می گوید : دروغ محض اینها خجالت نمی کشند و کنترل را به دست می گیرد و تلویزیون را خاموش می کند .تلفن خانه به صدا در می اید و بابا قصد بیرون رفتن از خانه را دارد می ایستد و می گوید : با من کار داشتند من نیستم.
اوایل زیاد تحویلش میگرفتم شاید خجالت بکشد و دست از زندگیام بردارد. اما دیدم نه خیلی زود آمد خواست با پرویز خویش شود. این آشی بود که خودم پخته بودم. وقتی از پرویز میخواستم عکس العملی نشان بدهد بیانصاف فقط میخندید.
چراغ قرمز راهنمایی که سالهاست سبز نمیشود، و انعکاس نور زًل زده آفتاب از نردههای سفید گورستان بر روی ماشینهای پشت ترافیک، همه گواهی میدهد که بیدارم به غیر از مردی که قصد دارد از بالای برج بلند خیابان خودش راا به پائین پرتاب کند.
دختر رفته است. او که می رود همه چیز به هم می ریزد و دیگر نمی توانم ادامه بدهم. مرد سوار آسانسور می شود. بوی دریا و ماهی را حس می کند. تصمیم می گیرد که از پله ها بالا برود. کاری کرده اند که آسانسور بوی ماهی بدهد. ۳۵۲ ژله را بالا می رود. دری را که به طبقه ای باز شود نمی بیند. در پشت بام را باز می کند. آب شور و ماهی های کوچک و بزرک و کاغذ های پاره با موجی بزرگ مرد را تا پایین پله ها می آورد.
- متن کتاب -
جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها ـ نویسنده: مجید تیموری ـ نشر چشمه ـ ۷۲ صفحه
فردا پنج شنبه ساعت ۱۵، جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها در ضمیر با حضور نویسنده نقد می شود. حضور در این جلسات برای عموم آزاد است. آدرس: گیشا، جنب بازار نصر، خیابان فاضل غربی، پلاک ۳۷، زنگ اول، طبقه همکف. تلفن: ۸۸۲۸۳۵۶۴
کافه داستان هر اثری که کيفيت مطلوب
داشته باشد و توسط سردبیر و دبیر هر بخش تائید شود منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و
ترجمه های خود را به ايميل کافه داستان ارسال نماييد:
cafedastan@gmail.com
"ریپا من عاشق تو ام
چشمام رو از کاسه در آوردم و پرت کردم طرفش. اونم گذاشت تو کاسه ی چشمش. گفت_ چه خوشگل شدی.زبونم رو کشیدم بیرون و انداختم تو دهنش. گفت_ ریپا، ریپا من عاشق تو ام. داستان های دیگر
" ابرهای
بارانزا و ماگنولیا "
سارا محدث
در شهری که جنازه ی فرشتگاناز سقفش چکه می کند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود
چه باور کنی یا نه ،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهش کردی
و از قضا درست خواندی!... متن کامل
" اداره پست "
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: علیرضا اجلی
داخل که شدم اون شروع
کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش
حرومزادهای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو
ببینم. فحش ندید، آقا. "
" باهوش حرومزاده، تو
یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!
"
اون کاغذهام رو پرت
کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "
گفتم :_ " چرت و پرت
نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "
" چند وقته تو اداره
پست مشغولی؟ "
" سه هفته.
"
" آقای جانسون 30 ساله
که داره تو اداره پست کار می کنه. "
" چه ربطی داره؟
"
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "... متن کامل
"و خداوند زن را آفرید"
فرناز حسینی
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا
بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی
نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و
خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را
آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را
آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او
نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های
تنها کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه نباشد...
اما خداوند
هم نتوانست سیاهی روح زن را ببیند... متن
کامل
سه شعر از عطاالله آشتیانی
برای خلق آزادی
سر
"الف" را هم کلاه گذاشتند
در
جمع دوستان
بارها
ویران کردیم و
دوباره
از نو ساختیم
تمام
بیانیه ها را
در
تیررس عموم
پشت
درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور
آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند
"چشمۀ آسمان"
سعید سرحدی
هراسان از هجوم سگهای نیستی، در میان درختهای سنگی این شهر پرغبار، ناخواسته بر زمین افتاد. با سینه ای سوزان، در حسرت نفسی برای زندگی، به پر پر شدن شعله های خورشید در افق خیره شد. ندا آمد که : « بیم از خود دور کن که چون چشمۀ جوشان آسمان از درون سینه ات طلوع کند ، با گرمای تابش آن از دم زدن بی نیاز شوی ». رخساره اش گرم شد و نگریست پرنده ای را که از میان خاکستر خورشید به آسمان پر گشود. دیگر برای زنده ماندن نیازی به تنفس نداشت.