کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

آقای ب/داستان کوتاهی از مهسا قلم آرا

شايد نارسايي تنفسي يا يه سكته ي ناگهاني باعث شده كه آقاي ب اينطور بشه.يادم نيست اون قرصاشو كجا مي ذاشته ، يا اصلا الان درست هست كه من يه مشت قرص كه نمي دونم چيه به خوردش بدم، اصلا شايد حالش بدتر بشه و بميره. يعني آدمي كه سكته مي كنه اينطوري مي شه؟ اصلا اگه مرده باشه چي؟ ولي مگه مرده نبايد بو بگيره ، الان حدود 1 ساعتي هم گذشته ، ولي شايد اين براي بو گرفتن مرده وقت كميه.ولي من چه طور متوجه ي هيچ واكنش عجيبي نشدم ؟ شايد اگه همون لحظه اول مي فهميدم ،همه رو خبر كرده بودم و ديگه كار به اينجا نمي كشيد. شايدم اگه نبضش رو مي گرفتم و مي ديدم كه نفس نمي كشه و قلبش نمي زنه تا حالا انقدر داد و هوار زده بودم كه همه ي مردم ريخته بودن تو اتاق و ديگه اتاق جاي تكون خوردن نداشت. من شجاعتش رو ندارم كه با يه مرده توي يه اتاق باشم .نمي دونم وقتي چشم به يه مرده مي افته اول بايد چيكار كنم و بعدش بايد چيكار كنم. من به عنوان آخرين كسي كه توي اين اتاق بوده و اولين كسي كه جنازه ي آقاي ب بيچاره رو ديده چي بايد به همسر وفادارش بگم.فكر مي كنم ترجيح ميدم روز  خاكسپاري اون جا نباشم، چون شايد خودم رو مقصر بدونم كه چرا متوجه ي اون نبودم يا قبل از اينكه متوجه ي مردنش بشم بهش يه فنجون از قهوه هايي كه هميشه دوست داشت ندادم. چه طور ممكنه بتونم دوباره تو اين اتاق كار كنم .تنهايي توي اين اتاق از ترس و غصه ديوونه مي شم . حتي اگر كس ديگه اي هم به جاي آقاي ب بياد ،نمي تونم ببينم كه كسي پشت اون ميز مي شينه كه آقاي ب نيست. بايد از كارم استعفا بدم ، ديگه حتي اين شغل هم من رو ناراحت مي كنه.


متن‌‌کامل
سه فلش فیکشن از علی کرمی

الاغزایمر

 

مدتی‌یه حافظه‌شو از دست داده اما یهو گفت: «هی یادم اومد من کی‌ئم!»

-    کی؟

-     من الاغ سانچو پانزام!

لبخند زدم. وقتی عشقش ترکش کرد ازش خواستم فراموش کنه ولی مث همه‌ی کاراش زیاده روی کرد. عشقش، عینکش، موبایلش، کمی از موهای سرش، یکی از پاهاش و خودش رو هم فراموش کرد. مادرش معتقده که مویز براش خوبه اما اون همه‌ی مویزها رو جای این که بخوره، می‌کُشه. مویزا رو می‌ریزه زمین و با دمپایی میفته به جون‌شون. گفتم: «خب دیگه یواش یواش من برم» چار دست و پا پرید جلو پام و گفت: «بپر بالا، خودم می‌رسونمت!» دوستم جداً حالش وخیمه.

 

مرد آدمکش آدمخور، زن است!

 

وقتی قهرمان فیلم ترسناک، شخصیت بی‌همه‌چیز فیلم را کشت؛ از جام پریدم و مشتم را توی هوا گره کردم و چندبار فریاد کشیدم «ا... اکبر» ناصر چراغ را روشن کرد و گفت «اصلن ترسناک نبود» و رفت دستشویی و در آن‌جا را نیمه باز گذاشت. فرشید پیش از شروع فیلم می‌گفت «من اصلن از فیلم ترسناک نمی‌ترسم» اما حالا گردنش روی شانه‌ش افتاده بود، چشم‌هاش یک‌وری به سقف خیره مانده بود و کف سفیدی از گوشه‌ی لبش بیرون ریخته و خشکیده بود.


متن‌‌کامل
وقتی چشم ها چاق می‌شوند/داستان کوتاهی از اسری قراچه

كاميون كه از كوچه رد می‌شود الاغ می‌ايستد. بيچاره نرفته، خسته شده است. آخر چشم‌هايم زيادی چاق شده‌ اند و از الاغ هم ساده‌تر پيدا نمی‌شود كه بشود ازش مفتی سواری گرفت. چشم هايم، مژه‌های سنگينش را ميزند به  پهلوی الاغ، دوباره راه می‌افتد ميان مخروبه واژه‌ها. واژه ها كه به نظر می‌آيد خيلی‌هايشان ناقص الخلقه اند؛ می‌آيند سراغ الاغ و با دهان‌های كج و معوجشان می‌خندند.

ــــــــــــــــــــــــــ

 

کافه داستان: "وقتی چشم ها چاق می‌شوند" جهان داستانی ذهنی و مبهمی دارد که به غایت زبان محور است و کلمه ها در بافت متن نقش گرداننده ی داستان را دارند. نویسنده؛ عناصر و ترکیب های معمول داستان نویسی را کنار گذاشته است و این بار با نگرشی دیگرگون به داستان کوتاه، مبدع فضایی سوررئال و هجو آلود شده است.


متن‌‌کامل
من و بابام + مامان و داداشم/داستان کوتاهی از نگین رجبی
 

ما  4 تا همسایه داریم  که یه اکیپ 5 نفره تشکیل دادن که پنجمیش مامان منه. همیشه از اینکه خاله  صداشون کنم متنفر بودم، به اسم صداشون می کنم و هر دفعه به طور محسوسی نارضایتیشونو ابراز می کنن و در جواب می گن: جانم خاله جان. هر 4 تا خاله های قلابیم معتقدن که من شبیه بابامم ، مامان جانم پا رو هم از این فراتر می ذاره و می گه من فتوکپی برابر اصل بابامم : نوع راه رفتن ، نشستن و حتی اخم کردن. و اما بابام : مردی است مهربون ، عجول ، قدرت طلب ، به شدت وابسته به خانواده و عاشق سرو صدا ، البته با اولویت : VOA , BBC  ، رادیو فردا و تازگیا هم با وجود پارازیت به شبکۀ خبر رضایت می ده . ما همیشه تو خونمون به تعداد افراد خانواده رادیو و تلویزیون داریم ، اگه قرار باشه بابام بین فرمون و رادیوی ماشین یکی رو انتخاب کنه‌، جفت دستاش رادیو رو می چسبه! در کل من و بابام آدمایی هستیم پر از شگفتی ، غیر قابل پیش بینی ، فراموش کار ، غیر منطقی ، کنترل گر ، به شدت اهل معامله البته بدون هیچ ریسکی و هردو می میریم واسۀ مهران مدیری.


متن‌‌کامل
ریشه یابی مشکلات/داستان کوتاهی از حسین سعیدی

ستاره ها ریخته اند از بس که دود همه جا را فر گرفته، خورشید هم قهر کرده و لابد مثل همیشه چشم دیدن ماه را ندارد. ماه اما، با افاده در آسمان محو تماشای اندام باریک خود است. ماه که باشی چاق یا لاغر فرق نمی کند، ماهی! و حتی با ناز کردن هم دوست داشتنی! درختان را ببین! همگی لخت کنار خیابان صف کشیده اند. راستی اگر درختان نبودند شاید موسیقی هم وجود نداشت ، نه صدای تاری نه صدای گیتاری! پس چرا می گویند که درختان ساکتند؟! نه آقا! ماشین ها نمی گذارند صدای آنها را بشنویم. راستی ماشین ها را نگاه! دارند روی هم راه می‌روند خیابانها شده مثل آش رشته خان جون از بس که همه چیز دارد و آن همه چیز دارند در هم می لولند. آه کاش این مثال را نمی زدم ! آش رشته خوشمزه خان جون ! خان جون ! کاش این مثال را نمی زدم... ماشین های سرگردان در خیابان گویی دنبال چیزی می گردند.دنبال چه ؟! دنبال هر چه که باشند دودشان صاف می رود در چشم کسانی که دنبال کسی، ببخشید چیزی نمی گردند! آخ جان مشکل ریشه ای ترافیک را یافتم ! گفتم ریشه، یاد ریشم افتادم که از زور بی پولی زنگ زده!


متن‌‌کامل
سه داستان کوتاه از ثنا نصاری

 

 

. ها! داره یادم میاد. بهار بود. تو عاشقم بودی. از محضر که  اومدیم بیرون داشتی بال در می آوردی. نه؟ ناراحت بودی. داشتی می رفتی جبهه. آب ریختم پشت سرت. گفتم الهی به حق این غروبی بری و برنگردی. رفتی جبهه. بیست سال منتظرت شدم. شوهر نکردم. موهام رو هم رنگ نکردم. اما نیومدنت که تقصیر من نبود. اصلاً من خونه بابام بودم که تو رفتی. گیجم کردی. حالا هی هر شب خوابم رو خراب میکنی که چی بشه؟ فکر کردی خیلی زرنگی منو فرستادی دنبال نخود سیاه و رفتی؟ بدبخت! من خودم وقتی جنازه ات رو آوردن چادرم رو وارو کردم و توی صحن حرم دور زدم. یه نفر اومد پرسید: « می خواهی صیغه بشی؟


متن‌‌کامل
روایت در آینه.نگاهی به داستان بلند" مسئله زنها بودند"( علی صالحی – نشرثالث 1387).مهرداد زمانی

سومین اثر علی صالحی اینبار بر خلاف 2 اثر قبلی اش یعنی کولی عاشق (نشرمیناـ 1380) و لکه های گل (ققنوس ـ 1385) که هردو مجموعه ای از داستانهای کوتاه بودند ،داستان بلندی بود بنام " مسئله زنها بودند" . اینکه بخواهیم به مقایسه این کتاب با نوشته های قبلی وی بنشینیم بخاطر ساختار متمایز آن امری بیهوده است،اما خاصیت داستان های صالحی یا به عبارتی شباهتهایش چه در قالب کوتاهش و چه این اثر متاخرش در این است که بطور مستقیم با روایت سروکار داریم،و مفاهیم در لابلای داستان در وجهی سایه وار حرکت میکنند تا راهی به ذهن خواننده بیابند،از داستان " دوباره وا میگردیم" از مجموعه اول تا " گم شدن زنی بنام گل افروز" از مجموعه دوم، کارکرد مفاهیم داستانی در پس روایتی محکم و چهارچوب دار قرار میگیرد،که در جهت غنای تکنیکی اثر جریان پیدا میکند.  داستان بلند " مسئله زنها بودند" نیز بر همین پایه شکل میگیرد،از همان جملات آغازین داستان،نویسنده با بیان روایتی از مخمصه ایي که امیر صادقی(شخصیت اصلی داستان) در آن اسیر است می پردازد.


متن‌‌کامل
سه فلش فیکشن از بنفشه بندعلی

 

 

- حتما تا حالا تموم شده

- آره

شماره ی 5476 نگاهی به مقوای نصب شده بر روی چهارچوب پنجره می اندازد و به 1740 می گوید: ولی گفت علامت میده. نگاه کن مقوا داره تکون میخوره !

1740 با سردی نگاهی می اندازد و می گوید :  داره باد میاد. جدی نگیر.

6081 که جوانترین فرد سلول بود می ایستد و ناباورانه به پنجره ی نزدیک سقف چشم میدوزد. از بحثهای مذهبی آنان در مورد روح و اختیار و بعد از مرگ چیزی نمی فهمد فقط می خواهد  به چشم ببیند که ...

- خودتو خسته نکن جوون

5476 می گوید: نکنه می ترسی شرطو ببازی؟!


متن‌‌کامل
شعری از مریم روشن پروا

 

 

هزار پرنده ی لال

 

هزار قفس بی آواز

 

وآسمانی که

 

سرخ تر از همیشه

 

می نویسد

 

پاییز را


متن‌‌کامل
بارکاز/داستان کوتاهی از حمید شریف زاده

کف دست اش را نشان داد. نشستم کنارش و نایلون ذرت را گذاشتم روی پاهاش. گفت:« واقعاً بهم عادت کردی؟» گفتم:« تا حالا کسی بهت عادت نکرده؟»

خیره شد به دریا. هنوز داشت گوشۀ لب اش را می جوید. انگار با خودش باشد گفت:« چه می دونم شاید.» گفتم:« عاشق چی، تا حالا هیچکی عاشقت شده؟» خندید:« گمون نکنم.» نگاه ام کرد:« حتماً از باکو خوشت اومده!» گفتم:« شهر قشنگی یه!» گفت:« مگه زشتی هاشم دیدی؟» گفتم:« به هر حال از این جا که مثل نقاشی بچه هاست؛ یه کشتی، چند تا ابر اون بالا، مرغای دریایی و اون جا هم ردیف خونه ها.» گفت:« توی یکی دو هفته اصل قضیه رو نمیشه دید

داشتیم از کنار سکوهای نفتی می گذشتیم که دکل های بلندشان پیدا بود.گفتم:« خب حالا اصل قضیه چی هست؟» شانه بالا انداخت. کشتی بوق کشداری زد بعد کج کرد و از جزیره فاصله گرفت.


متن‌‌کامل
آدم تنها/داستان کوتاه و شعری از نازنین رحیمی

با کسی بودن از کسی خواستن به کسی دادن همه لذتی در میان دارد.تو احساس می کنی اورا در بدن خود وارد کرده ای یا به بدن او وارد شده ای و چون میله ای دراز ویا شاید هم کج در مدلهای مختلف و در اندازه های گوناگون  درمیان انگشتان مختلف حس اش می کنی می فشاری نوازش می دهی و  


متن‌‌کامل
دست های یخی/داستان کوتاهی از امین حیدری

مرد جوان آرام روی تخت خزید. حمیده به ساعت دیوار نگاه کرد. ساعت، 15:45 دقیقه را نشان می داد. مرد لب هایش را به سمت لبهای حمیده نزدیک کرد. بی اختیار سرش را برگرداند. خودش را در اختیار مرد گذاشته بود. دیگر هیچ احساسی نداشت. تنها به ساعت نگاه می کرد و ثانیه ها را می شمرد. وقتی ثانیه شمار آخرین ثانیه 16:45 را طی کرد از کنار مرد جوان که بی حال روی تخت خوابیده بود بلند شد.

 


متن‌‌کامل
پرنده و قصاب/شعری از حسین سعیدی

 

 

 

 

 

 

پرنده که باشی، با فکری به بزرگی آسمان

                                 و قلبی به پهنای پرواز

سخت ترین چیز برایت، حبس در قفس قصابی است

که هر از گاهی با دندانهای ریخته اش به تو لبخند بزند

وآب و دانی را از روی ترحم به تو بدهد

و از همه بدتر صدای تو را تقلید کند

                                 که ترا ترغیب به آواز

کلاغ که باشی شاید کسی تو را نگاه نکند

         ولی از شر قصابها نیز در امانی


متن‌‌کامل
معرفی یک کارگاه داستان نویسی

در این کارگاه آثار نویسندگانی مثل: ارنست همینگوی، ریموند کارور، چارلز بوکفسکی، ریچارد براتیگان و... بررسی می شود.


متن‌‌کامل
بار/داستان کوتاهی از حمید شریف زاده

ته بار اِل  مانند و تاریک بود و با یک دیوارۀ مشبک از سالن اصلی جدا می شد و از همان جا هم نور ضعیفی می گرفت. دور تا دور کاناپه های ارزان چیده بودند و وسط یک طاووس خشک شده روی پایه ای برنجی با دهان باز و چشم های وق زده نگاهم می کرد. انگار چیزی را که می دید باور نمی کرد. تو نخ طاووس بودم و هنوز چشم ام به تاریک روشن عادت نکرده بود که سایه وار خزید و گردنم حلقه شد توی دست هایش. تازه حالیم شد که یک هوا از من بلندتر بود.


متن‌‌کامل
اسم من عباس نیست/داستان کوتاهی از اسری قراچه

آره این روزا بیشتر احساس می کنم که دوستش داشتم.اما نمی دونم که اونم منو دوست داشت یا نه.اصلا می تونست دیگه کسی رو دوست داشته باشه یا نه.تو عمرش فقط عاشق دو نفر شده بود.یکیش که از همون عشقای نوجوونی بود اون یکی هم که اواخر زیاد یادش می کرد مال روزایی بود که تازه مادرش فوت کرده بود.دختر یکی از بستگان نه چندان دورشون که باهاشون رفت و آمد نداشت.عباس جز به من و خانوادم که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و یکی دو تا از خانواده های فامیل به کسی علاقه ای نشون نمیداد.از همون روزای اول متوجه علاقش شده بودم چون بیشتر از معمول حواس پرت و پرانرژی شده بود.


متن‌‌کامل
این جا همه چیز عادیست!/داستان کوتاهی از نرجس هاشمی

بیش تر وقت ها روی شبکه خبر است تا بابا خونه است همیشه می توان به این طریق بودن و نبودن بابا را حس کرد.من روی کاناپه می نشینم و یک سیب دستم می گیرم کارد را بر می دارم بابا عصبانی می شود و می گوید : دروغ محض اینها خجالت نمی کشند  و کنترل را به دست می گیرد و تلویزیون را خاموش می کند .تلفن خانه به صدا در می اید و بابا قصد بیرون رفتن از خانه را دارد می ایستد و می گوید : با من کار داشتند من نیستم.


متن‌‌کامل
دست ها بالا!/داستان کوتاهی از محمد امین محمدی

اوایل زیاد تحویلش می‌گرفتم شاید خجالت بکشد و دست از زندگی‌ام بردارد. اما دیدم نه خیلی زود آمد خواست با پرویز خویش شود. این آشی بود که خودم پخته بودم. وقتی از پرویز می‌خواستم عکس العملی نشان بدهد بی‌انصاف فقط می‌خندید.


متن‌‌کامل
کابوس/داستان کوتاهی از حسین کهندل

چراغ قرمز راهنمایی که سالهاست  سبز نمی‌شود، و انعکاس نور زًل زده آفتاب از نرده‌های سفید گورستان بر روی ماشین‌های پشت ترافیک، همه گواهی میدهد که بیدارم  به غیر از مردی که قصد دارد از بالای برج بلند خیابان خودش راا به پائین پرتاب کند.


متن‌‌کامل
جزیره‌ای برای تبعید کاغذ پاره‌ها در ضمیر نقد می‌شود

دختر رفته است. او که می رود همه چیز به هم می ریزد و دیگر نمی توانم ادامه بدهم. مرد سوار آسانسور می شود. بوی دریا و ماهی را حس می کند. تصمیم می گیرد که از پله ها بالا برود. کاری کرده اند که آسانسور بوی ماهی بدهد. ۳۵۲ ژله را بالا می رود. دری را که به طبقه ای باز شود نمی بیند. در پشت بام را باز می کند. آب شور و ماهی های کوچک و بزرک و کاغذ های پاره با موجی بزرگ مرد را تا پایین پله ها می آورد.

- متن کتاب -

جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها ـ نویسنده: مجید تیموری ـ نشر چشمه ـ ۷۲ صفحه

 

فردا پنج شنبه ساعت ۱۵، جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها در ضمیر با حضور نویسنده نقد می شود. حضور در این جلسات برای عموم آزاد است.  آدرس: گیشا، جنب بازار نصر، خیابان فاضل غربی، پلاک ۳۷، زنگ اول، طبقه همکف. تلفن: ۸۸۲۸۳۵۶۴