short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
دریای تب/یادداشتی از میترا داور

معاش

نویسنده: حمیدرضا اکبری شروه

انتشارات: مهیستان

چاپ اول: 1388

تعداد صفحه: 60 صفحه

قیمت: 2000 تومان

 

 

مروری کوتاه بر مجموعه داستان معاش نوشته حمید رضا اکبری شروه

مجموعه داستان "معاش" شامل  هیجده داستان کوتاه است، این مجموعه  از نگاهی صدای دریاست، آفتاب تیز جنوب و سایه درخت‌های نخل و اضطراب" معاش". برش هایی کوتاه از زنده‌گی مردم جنوب: آبادان و  بوشهر در  دو دهه بعد از انقلاب. درون مایه تعدادی از داستان ها همان نام کتاب است؛ "معاش"، درد جاودانه‌ی معاش در شکل بومی آن، از کباب سگ ها گرفته در داستان معاش تا خرید و فروش قاچاق در بنادر نزدیک. زبان در این مجموعه پویا و زنده  است همانند صدای دریا. خواننده زیر و بم صدای موج دریا و بوی نخل ها را از نوشته در می‌یابد و از این جهت به تمامی هنر است…  و مردها در این مجموعه می‌روند، نیستند و تب نبودشان خانه را مضطرب و پیر می کند… و نمی آیند و… و سایه ها…  دست ها بی سایه هستند و انسان ها نیز گاه بی سایه و همین است که نوشته قلب را میکوبد و می رود… همان موج های جنوب … بی رحم درساحل دریا …

از داستان ناتمام که کامل است به تمامی... در انتها باید گفت تمرکز بیشتر روی درون مایه می توانست این مجموعه را به تمامی ماندگار سازد و همچنین عدم استفاده از کلمات بومی به نظر از ضروریات ادبیات فارسی می باشد.


‌‌متن کامل را ببینید
سه فلش فیکشن از مرجان مجیدی

 

 

 

 

 

. پارچ پر را خالی می کنی و لیوان خالی پر می شود . یاد حرف دکتر می افتی:

ـ اگر داروهایتان را به طور کامل مصرف کنید حتما خوب می شوید .

کشو را باز می کنی . از لابه لای بهم ریختگی وسایل گوشه قرمز قوطی قرص خودنمایی می کند . برش می داری . لیبلش را می خوانی : محتوی 100 قرص . یعنی از امروز تا صد روز دیگر . یعنی تقریبا یک چهارم سال. یعنی تقریبا یک فصل. سرت دوباره درد می گیرد. صد روز زمان خیلی زیادی است و تو حوصله اش را نداری . قوطی پر را خالی می کنی و مشت خالیت پر می شود . دست پرت را خالی می کنی و دهان خالیت پر می شود . لیوان پر را خالی می کنی و معده خالیت پر می شود. زمان زیادی لازم نیست . نیم ساعت دیگر زندگی از تو خالی می شود.

. اگر در را باز می کردی و من بر نمی گشتم الان مجبور نبودند تکه تکه های تنم را از زیر کامیونی که راننده اش برای آمدن به خانه تو عجله داشت ، در بیاورند.


‌‌متن کامل را ببینید
خاطراتی با طعم سیگار!/داستان کوتاه از شاهین قلی

 

 

 

 

 

 

مدت ها گذشت تا فهمیدم این مزه ی پک اول چیه! سال اول دانشگاهم بود. تو کافه دارکوب با نیما و مهسا نشسته بودیم و داشتیم از سیاست صحبت می‌کردیم. اونجا بود که مهسا گفت:ـ از مزه کاغذ سوخته پک اولش خیلی خوشم میاد، سیگارهاتونو بدید من روشن کنم.

خودش از اون سیگارهای خیلی نازک داشت که هنوزم اسمشون رو یاد نگرفتم. داشتیم در مورد انتقاد از نظام حرف میزدیم که صحبت بالا گرفت تو همین صحبت ها بود که یه دفعه برق رفت و کافه تاریک شد و یواش یواش روسری مهسا هم از سرش افتاد، آخرش فهمیدم که مهسا کلاً دین رو قبول نداره.

پک دوم، سرشار از حس خوبه. اونقدر اشتیاق داری برای دود که یه نفس عمیق می‌کشی تا همه‌اش رو بکشی تو سینه‌ات. اولین بار سروش اینو یادم داد، ترم دوم بودیم، یه 3 4 هفته ای بود که حسابی اسیرش شده بودم. عصر دلگیری بود. رفتم اتاقشون و گفتم بیا مهمون من. رفتیم تو تراس، دید که من دود رو خوب نمی‌فرستم تو. گفت:ـ سیگار رو داری حروم می‌کنی، نفس عمیق بکش تا دود به نافت برسه...

--------

کافه داستان:

داستان کوتاه "خاطراتی با طعم سیگار" شاهین قلی، روایت سیال دودسیگار مانندی است از زندگی شخصیت اول که این دود سیگار پیوندی ناگسستنی با خاطرات او دارد. اما نویسنده در نبرد بین خاطره نویسی و روایت داستان وزنه‌ی داستانی اثر را بیشتر کرده و با همین امر توانسته است در بین کلماتی که بوی دود می‌دهند اثری با فضای سیال و اتاقی پر از دود را طراحی کند. در این مسیر شاید تصاویر ناب‌تری می‌توانست به وجود بیاید و توصیف شود اما همین خالی از تصویر بودن اثر و گنگی و سیالیت موجود در داستان آن را تا سطح یک داستان مینیمالیستی و کم گوی مورد قبول بالا برده است.


‌‌متن کامل را ببینید
روی پله های سنگی/داستان کوتاه از راحیل آشناگر

نظرات:

معتضدیان: یکی از بهترین داستان های کافه بود ؛ باید دو بار خوند.

ابراهیم: لحن داستان زیبا بود. جملات مرتب و در جای خود اورده شده بود. بعضی جاها که میشد بیشتر رو فضا سازی کار بشه به راحتی رها شد و این در حالیه که در یک جا فضا سازی به اوج رسید: "بلند شد و کمی نفت در بخاری ریخت. شعله بخاری دوباره جان گرفت...."

تارا: همين ابهامي که در کل داستان جريان داره باعث مي شه مخاطب با رغبت و اشتياق داستان رو تا به آخر دنبال کنه با همه ي اين تعاريف در بعضي جاها خوب شخصيت پردازي نشده و گره اصلي داستان اون طور که بايد باز نشده.

افسانه: داستان توصیف خوبی داشت.

-----------

می‌گفت:ـ پدر بابایی کارمون همین بوده، چایی گذاشتیم جلوی مردم و این قهوه خونه که می‌بینی، توش همیشه بساط سنگ بازی به راه بوده. مردا وقتای مختلف روز می‌آن اینجا و سر بازی شرط می بندن. اما این عباس چموش، هر کی سرش شرط بسته برده، حرومزاده انگار تو جیبش یه دست سنگ اضافی داره.

چند باری که همدیگر را دیده بودند، حسابی شیفته دکتر شده بود. هر روز ظهر که او را از دور می دید صدایش می کرد:ـ دکتر جان بفرما، یه لقمه غذا!

و یک دست به شلوارش می‌دوید سمت دکتر.

یک روز صبح دایی رفعت رفته بود درمانگاه. حرف‌های بیخود می‌زد و مدام شلوارش را بالا می‌کشید. از دایی بعید بود که قهوه خانه را آن وقت روز ول کند و برای حرف‌های بی سر و ته به درمانگاه برود.

دو استکان چای ریخت و گفت:- دایی یکبارم چای ما رو بخور. بشین ببینم چی شده. چرا بهم ریخته ای..؟!

دایی رفعت دستش را پشت گردنش کشید و به دور و اطراف نگاهی انداخت و روی صندلی نشست. فارسی و گیلکی را قاطی کرده بود.

- بخشی زای، شرمنده، می تونم یه سوال واورسم دکتر جان؟

و مشتش را وا کرد.

- بی ادبیه دکتر جان، اینو چطور باید؟

و ادامه نداد. انگار نمی‌دانست چطور باید جمله اش را تمام کند. خندید و رفت کنار دایی نشست.

- اینو از کجا آوردی دایی؟!


‌‌متن کامل را ببینید
گروه ضمیر: سفر ادبی، هنری به دریاچه شورمست

گروه ادبی، هنری ضمیر برگزار می کند:

سفر ادبی، هنری به دریاچه شورمست. باز هم قرار است به یک سفر ادبی، هنری و تفریحی برویم، یک سفر دو روزه. آخر تابستان در کنار دریاچه شورمست...

درياچه طبيعی شورمست در شهرستان سواد كوه در ۶ كيلومتري غرب شهر پل سفيد و در ارتفاعات مشرف به اين شهر در مجاورت روستاي شورمست واقع شده. وسعت آن ۱۵۰۰۰ متر مربع و عمق آن حدود ۶متر است ، جنگل اطراف آن پوشيده از درختان كهنسال توسكا است. زمان حرکت ۲۵ شهریور، آخرین پنجشنبه تابستان و مهلت ثبت نام ۲۱ شهریور مصادف با روز سینما است. ۲۰٪ تخفیف ویژه برای دانشجویان هنر در نظر گرفته شده و برای ثبت نام محدودیت وجود دارد و کسانی که زودتر ثبت نام کنند در اولویت هستند. آخرین پنجشنبه و جمعه تابستان در کنار دریاچه شورمست همراه با برنامه های ادبی، هنری و همراهان ادبیات و هنر. برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر با شماره ۷۶ ۱۱۶ ۱۶ ۰۹۳۵ تماس بگیرید.


‌‌متن کامل را ببینید
تب/داستان کوتاه از ندا دلیل

مرغِ همسایه روبه‌رویی ریز خندید. از اون خنده‌هایی که جلو دهنشونو میگیرن تا مثلاً بقیه نبیننشون. همون موقع یه کبوتر اومد لبِ پنجره نشست و قهقهه زد. گوشامو محکم گرفته بودم ولی باز صداشون میومد. به من می خندیدن، به حماقتام، به زودباوریهام. پریدم دَمِ پنجره و سرشون داد زدم:ـ بسه دیگه...تمومش کنین... کبوتره پرید ولی گلوشو جا گذاشت، بازم از توش صدایِ قهقهه میومد، ولی اینبار رنگش خونی بود، با فشار بیرون میزد، با همون لرزشِ تند و ریز. انقدر اخم کرده بودم که حس می‌کردم پوستِ پیشونیم داره ورقه میشه و میریزه. خودمو انداختم رو تخت، هر دفعه جا به جا می‌شدم صدایِ چوبهاش که از درد ناله می‌کردن تو گوشم می‌پیچید، انگار داشتن یکی یکی استخوناشو جا مینداختن. از درد بویِ تب گرفته بود. مرتب عرق می‌کرد. حتی گردن پنکه هم درد گرفته بود از بس چرخیده بود و باز چرخیده بود و بازم... با هر بار چرخیدن گردنش تیریق تیریق صدا میداد. دهنش صدایِ خِر خِر میداد از بس هی فوت کرده بود. ولی باز بی فایده بود تبش هی بالاتر می‌رفت. صداش از اون گرمی در اومده بود. عینِ یخمکهایی که وقتی از مدرسه برمی‌گشتم تو راه می‌خریدم و از وسط نصفشون می‌کردم و با ولع می‌خوردم شده بود، اونقدر یخ بود که چند بار از وسط نصف شد. دوست داشتم باز بخنده. چرا؟ ولی خندشم دیگه مثه قبل نبود. اصلاً دیگه نمی‌خندید. نشناخت منو...!!!


‌‌متن کامل را ببینید
گفت و گو با محمّد آشور/حمیدرضا اکبری شروه

محمّد آشور

متولد 12 آبان 1351 در شهرستان کرج

عضو پیوسته انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران.

عضویت در تحریریه و سرویس ادبی ماهنامه‌ی "نامه".

دبیر بخش ایران سایت بین‌المللی "ماه و هور".

عضو شورای سردبیری ماهنامه‌ی "آناهید".

آثار منتشر شده:

1-   این همه رد پای تو تا کجاست که می‌رود، نشر شولا، 1380

2-   خیس حرف‌های دوباره‌ام، انتشارات داستان‌سرا، 1382

3-   من اینم از خودم - درست شنیدی!-، انتشارات داستان‌سرا، 1382

4-   یک سیب در سه دیس، انتشارات داستان‌سرا،1387

مجموعه شعرهای مشترک با شاعران دیگر:

1-   توتیا و شهروندان واژه (جلد1)، نشر آرویج، 1380

2-   توتیا و شهروندان واژه (جلد2)، نشر آرویج، 1381

3-   توتیا و شهروندان واژه (جلد3)، نشر نگیما، 1383

4-   کتاب نگیما (جلد1)، نشر نگیما، 1382

چاپ شعر ، مقاله و گفت‌و‌گو در روزنامه‌ها و مجلات ادبی:

شرق، همشهری، اطلاعات، اسرار، دنیای سخن، کارنامه، آدینه، نگاه نو، سینما و ادبیات، هنر و ادبیات، عصر پنجشنبه، گوهران، بایا، نامه، نافه، گیله‌وا، پیام شمال، کلک، آناهید، معیار، خوانش، آزما، رودکی، انشا و نویسندگی، ایران‌دخت، شهروند (کانادا)، فرخار (افغانستان)، کتاب هفته، بلم، پلک، دال، پروین، هشتاد، نسیم جنوب، صبح آزادی، پیام کرج، صبح کرج، همشهری جوان، رایزن جوان، پیک آستارا، پهلوان و ارمغان فرهنگی.

انتشار شعر و مقاله در سایت‌های ادبی.

برای خواندن گفت و گو بر روی "متن کامل را ببینید" کلیک کنید


‌‌متن کامل را ببینید
دختران سرزمین من/داستان کوتاه از غزل عبداللهی

. او قبل از اینکه شب برسد با دو بلدچی که اینکاره بودند روی نوک پا راهی غیر قانونی ترین مرز کشورش شد. آهی در بساط نداشت. و این ارزانترین راه ممکن برای رسیدن به موفقیت بود. در تاریکی مطلق چند کیلومتری باید از میان کوره راهها پیاده میرفتند تا به بندر برسند و آنجا دزدکی سوار یکی از کشتی ها شود. با خودش گفت ممکن است برخی ها این دزدکی رفتن را به حساب بی عرضگی و فلاکت بگذارند ولی خیل عظیمی هم خواهند بود که این را به حساب کنجکاوی بگذارند برای کسب  تجربه. اصلا میتوانم یک داستان بنویسم که در آن یک نفر میخواهد قاچاقی از کشور خارج شود و بعد در مصاحبه هایم بگویم من دست به نوشتن نمی برم مگر آنکه خودم را جای کاراکترش گذاشته باشم. البته بهترین حالتش آن است که رفتنم را  به مسائل سیاسی ربط بدهند. بله این چیزها را به راحتی میتوان  با یک داستان جنجال برانگیز رفع و رجوع کرد.

. نویسنده ی مورد علاقه ی او دوست دختری به نام ماریا داشت که تا آخر عمر به او وفادار ماند، با اینکه ازدواج رسمی در کار نبود .ولی هیچ کدام از عشق های زندگیش این چیزها سرش نمی شد. معمولا اولین دعوت به خانه اش بعد از یک قرار توی سینما بود. سر شب که شاد و خندان از سینما بر میگشتند  آنها را کنار خودش روی صندلی جلوی ماشین مینشانید. به سمت سوییت اجاره ایش میراند. از تجربه های توی کتابها هم استفاده میکرد با تمام توان صحبت از عشق میکرد.

. زمانی به خودش آمد که دید با دختران بالای 35 سال میپرد و تا حال هیچ چیز بدرد بخوری ننوشته است.

. در یک بعد از ظهر خنک پاییزی کشتی اش به ساحل رسید او روی عرشه دست به کمر ایستاده بود و به دهها ماری که داشتند برایش دست تکان میدادند پاسخ میداد.


‌‌متن کامل را ببینید
مرگ/داستان کوتاه از مصطفی یگانه

- ما اطراف صحنه جرم و خود مقتول را خوب گشتیم اما چاقوئی که شما گفتید رو پیدا نکردیم!

ـ نمی‌دونم شاید چاقو نبوده.

- یعنی چی شاید چاقو نبوده؟ شما به هر کس که تهدیدتون کنه حمله می‌کنید و از پا در می‌آریدش؟

ـ خوب اون مرد قصد داشت کیفم رو به زور بگیره.

- می شه برای دادگاه توضیح بدین که داخل کیفتون چه چیز با ارزشی بود که در مقابلش مقاوت کردید؟       

ـ قبل از اینکه برم شرکت هر روز وصولی‌ها و اگر چک برگشتی داشته باشیم را از بانک می گیرم، و اون روز چند چک بر گشتی داشتیم.

- شما برای چند چک بر گشتی اون مرد بیچاره رو از روی پل پرتاپ کردید پائین؟                                            

ـ نه این درست نیست من سعی کردم کمکش کنم.

- جناب قاضی برای آخرین بار گوش به اظهارات متهم دادید. او خطری بزرگ برای جامعه محسوب می‌شود. بعلاوه مرتکب قتل عمد شده. چرا که با توجه به سوابق پاک مقتول و پیدا نکردن سلاح سردش متهم در مرحله دوم اون رو از پل به پائین انداخته. درست زمانی که طبق اظهاراتش مقتول به او می‌خندیده و باور نمیکرده که او قصد جانش را کرده!

- ۱۰دقیقه تنفس اعلام میکنم تا قرائت حکم...

- آقای کوروش بختیاری شما مرتکب قتل عمد شدید و من شما را به اشد مجازات قصاص محکوم می کنم.

ـ اعدام!؟

ـ ها! بله؟!


‌‌متن کامل را ببینید
فاضلاب/داستان کوتاه از جمال الدین معتضدیان

یه دونه خوابوندم تو گوشش مث اینکه با سنگ بزنی تو پهلوی سگ و گربه. ولو شد رو تخت و زوزه کشید. ملافش که افتاد دیدم همه تنش کبوده؛ شستم خبر دار شد که قضیه چیه. بین همه شیون و زاریش در اومد گفت: به خدا گفتم تشنشونه. سر ظهری. میکوبیدن به در که آب میخوان. منم گفتم یه شربت کی و میکشه؟ و باز زوزه کشید. همینجوری هزار تا چرت و پرت از جلو چشام رد می شد. نمیدونستم میخوام چیکار کنم. زنم از اون طرف جیغ میزد که کجا میری؟ منم بی اختیار داشتم میرفتم. سوار ماشین شدم و رفتم سر همون میدون 3 تا افغانی سوار کردم و آوردم. زنمو کردم تو اتاق و در و روش قفل کردم. افغانیا رو هرکدوم یه جا مشغول کردم و دونه دونه می رفتم سراغشون و از پشت با سیم خفشون میکردم. بی سر و صدا، من لاجون که زورم به زنم هم نمی رسید 3 تا افغانی جون سقط و کشتم و بعد همشون و سر بریدم و انداختم تو چاه فاضلاب. این دیگه شده بود کارم. روزی یکی دو تا افغانی می آوردم و تو حیاط سر میبریدم. زنمو تو خونه زندانی کرده بودم , افغانیا رو می انداختم تو فاضلاب و نمی ذاشتم زنم خبر دار شه. یعنی اصلاً نذاشتم از خونه بیاد بیرون. یک کلام هم باهاش حرف نزدم تو این مدت. شبا رو هم تو حیاط روز میکرد و روزا هم که مشغول بودم. 10 روزی گذشته بود که یک شب هوس کردم تو خونه بخوابم. رفتم تو که دیدم زنم بزک کرده. صورتی چرک پوشیده و اشک میریزه که سرمه چشاش گونه هاش و داشت سیاه میکرد. دلم سوخت. رفتم آرومش کنم. همین که بغلش کردمو تو چشاش نگاه کردم دیدم حالم ازش به هم میخوره. نجسه و اگر 7 سال هم خاک مالیش کنی پاک نمیشه. انداختمش رو تخت و با دستام خفش کردم بعد تا صبح بغلش کردم و گریه کردم. دلم نیومد تو باغچه خاکش کنم. نگهش داشتم. دیگه بو کرده بود. شکمش ورم کرده بود و از دهنش آت و آشغال بیرون میومد؛ حمومش میکردم. لباساش و عوض میکردم. بهش غذا میدادم و باهاش می خوابیدم. یه هفته نشده بود که بی خبر مامورا ریختن تو خونه. با زنم خوابیده بودم که اومدن سرمون. داد میزدم: بی ناموسا... زنمه... زنا که نمیکنم.


‌‌متن کامل را ببینید
گفت و گو با مینا ارشدی/حمیدرضا اکبری شروه

مینا ارشدی مولف مجموعه ترانه عشق یه دیونه به ماه در  اول شهریور 1367 متولد  و در مقطع کارشناسی رشته‌ی روانشناسی درس می خواند.

4 ساله که شروع کردم به نوشتن اما دو ساله که به صورت حرفه ای دارم کار میکنم و امسال از انتشارات دارینوش یه مجموعه ترانه به نام " عشق یه دیوونه به ماه " به چاپ رسیده و در حال حاضر 30 ترانه ی واگذار شده دارم که آلبومهاشون در شهریور ماه به بازار می آید. به نظرم امروزه جایگاه ترانه رو خیلی پایین آوردن و اون ارزشی رو که باید بهش بدن نمیدن. و میگن سطحی ترین احساسات از ترانه ست. در صورتی که اینطور نیست. ترانه تنها زبانیه که میتونه راحت با مردم ارتباط برقرار کنه و به نوبه ی خودش نظر خواص و عوام رو جلب کنه. علت اینه که هر کسی با گفتن چند بیت خودش رو ترانه سرا میدونه و فکر میکنه که ترانه گفتن خیلی ساده ست و دست و پا شکسته هم وزن و قافیه رو بلده. برای ترانه تعریف مشخصی وجود نداره و به همین علت ما به مشکل خوردیم. اول اینکه به خاطر عامیانه بودنه ترانه نباید هر واژه ای رو در آن استفاده کنن. دوم اینکه از موضوعات تازه تری استفاده کنن.. ترانه باید همه فهم باشه. اما این به این منظور نیست که هر موضوعی با هر واژه ای رو در آن بیاریم.و در نهایت اینکه پشت همه ی وزن و قافیه و ...حرفی برای گفتن باشه. نمیخوام بگم درس اخلاقی و اجنماعی بده اما طوری باشه که هر شخص با شنیدنش یا دیدنش یه عکس العمل یا یه تغییری ئر وجودش حس کنه حالا احساسی باشه ، منطقی باشه یا هر چیز دیگه ای.


‌‌متن کامل را ببینید
نوشته‌های یهواَکی – من یک فیلم قدیمی هستم/علیرضا اجلّی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ـ زبونم لال. ای بابا شما خود منورالفکرید، فکورالفکرا، تفکرا منفکوری.

ـ برو گمشو بابا. برو قلیان بیار بکشیم حال کنیم.

ـ اگر کیفتان کوک می‌شود، چشم. اما زن را چکار کنم؟

ـ بی کله جان، برو بیرون پر از زن مدرن است. جدیدی‌های قدیمی. یا قدیمی‌های جدید.

ـ چشم. اگر شما بگوئید که دو تا دو تا.

ـ برو دیگر. یک دی وی دی هم بگذار توی دستگاه جدید صفحه‌ی فشرده خوان حالی بکنیم.

ـ دی وی دی بیارمان عصر می‌آید. جدید نداریم آقا.

ـ ای بابا. بگویید سر دی وی دی بیار را مثل خروس دم حوض ببرند.

ـ نه، نمی‌شود. شما که دیدگاه‌های اومانیستی داشتید؟

ـ چی؟

ـ هیچی. من رفتم.

ـ فیلم‌اش قدیمی باشدها این مدرن‌ها آخرش هی تمام نمی‌شود.


‌‌متن کامل را ببینید
"شب ممکن" یک رمان پسامدرن وطنی و ایرانی است/گزارشی از امیدرضا رستمیان

قسمت اول گزارش جلسه نقد و بررسی كتاب "شب ممكن" نوشته محمد حسن شهسواری

نقد‌های بهناز علیپور گسکری بر رمان "شب ممکن"

. ويژگی ديگر نبودن يک روايت كلی است كه روايت های ديگر را سامان دهد. در نتيجه پاره روايت ها هستند كه گزارش های متناقض و متعددی از يک واقعه مشترک را ارائه می‌دهند. "شب ممكن" پنج خرده روايت دارد كه هر كدام روايت مستقل اند و هر كدام واقعيت را از مجرای يكی از راوی ها بيان می‌كنند كه همانطور كه گفتيم قريب به اتفاق بخش های روايت ها در تناقض با يكديگر قرار می‌گيرند. عنصر بعد عنصر عدم قطعيت در تمام عناصر داستان است. اين عدم قطعيت در روايت ديده می‌شود. همانطور كه گفتيم با خرده روايت هایی كه معمولاً وجوه مشترک زيادی با هم ندارند و گاه در تناقض باهم قرار می‌گيرند.

. "شب ممكن" یک نمونه موفق داستان پسامدرن در ادبيات ما است. نويسنده تنها به ساختار  بيرونی و روایی متن اكتفا نكرده است. بلكه ساختار و محتوا را طوری در هم تركيب كرده است كه شما با هيچ عنصر غريبه ای روبرو نمی‌شويد. يعنی حتی می‌توانم بگويم كه به نوعی يک اثر پسامدرن وطنی و ايرانی است. چون از عناصر بومی به خوبی در درونش استفاده شده است.

. سميرا هم آنطور كه در داستان معرفی می‌شود، سطح شعور و آگاهيش تا آن حد نيست كه بخواهد در مورد چنين رمان پيچيده ای نظر بدهد. البته عناصر رمان برايش آشنا است چون خودش جزء شخصيت ها است، ولی گاهی اطلاعاتی در مورد نقد داستان می‌دهد كه در حد شعور او نيست. بخش ديگر طولانی شدن نظريه پردازی ها و تئوری بافی هاي مازيار در فصل دوم است. البته آن بخشی كه يک نوع نقد محفلی، نقد روشنفكری امروز و بيماری های فرهنگی ما به آن اشاره می‌شود به نظر من خيلی درخشان است.


‌‌متن کامل را ببینید
نقدی بر کتاب "بهار خاکستری" نوشته پروین پورجوادی و زهره ابوقداره/ نقدی از کیوان اصلاح پذیر

اخیراً به توصیه دوستی فرهیخته کتاب داستان "بهار خاکستری" اثر مشترک خانمها " ابوقداره و پورجوادی " را مطالعه کردم. کتاب را یک نفس خواندم و سرشار از شوق و شور انسانی آن را به پایان بردم و مطمئن هستم، این کتاب به اعتبار ژرف ساخت عمیقاً انسانی، موضوع بدیع و زبان روان و پاورقی وارش بسیار پرفروش خواهد بود و به همین دلیل باید مورد توجه ناقدان قرار گیرد. متن داستان: شخصیت اول داستان بهروز - بهار شخصی دو جنسیتی است، که با ظاهری پسرانه به دنیا میآید، اما جنسیت واقعی او مؤنث است. داستان گرداگرد رخدادهای ناشی از این تعارض جنسیتی نهفته با اجتماع پیرامون و خود شخص شکل میگیرد. واکنشهای طبیعی قهرمان داستان، در مواجهه با حوادث تلخ ناشی از دو جنسیتی بودنش؛ خواننده را متقاعد میکند که اعمال او اعم از مقاومتها، شکستها، ترسها، وادادنها، عشقها و هوسها همگی نشانه فراز و نشیب اراده یک انسان مطرود، برای اثبات وجود انسانی خود و زنده ماندن است. نحوه نگارش: سبک نگارش داستان بر ناتورالیسم و سپس رئالیسم بنا گرديده است. با توجه به واقعی بودن متن، نويسنده چاره‌ای جز تداخل اين دو سبک نداشته، زيرا تا پيش از تصميم بهروز - بهار برای تغيير جنسيت، داستان يكسره ناتوراليستی با ذكر دقيق جزييات، جبر زده و نااميد كننده است. از مرحله تصميم برای تغيير، داستان وارد فضای رئاليستی شده و تأثير اختيار انسانی برای انتخاب افزايش می‌يابد. نویسندگان داستان: ثبت دو نام بر صفحه اول کتاب نشانه وجود دو نویسنده است. خانم مصاحبه گر (که احتمالا خانم ابوقداره هستند) بنام و نشانی در داستان معرفی می‌شود و حتی در جایی خود را به عنوان قصه‌گو مطرح می‌سازد. پس خانم پور جوادی چه نقشی در داستان نویسی دارد؟ بهتر بود در روی جلد نام نویسنده نوشته می‌شد و در داخل کتاب نام ویراستار و مصاحبه‌گر و مصاحبه شونده. نام کتاب: اگر من بعنوان خواننده می‌خواستم نامیبرگزینم مطمئناً صفتی با رنگ شاد به بهار می‌دادم. بهار به ما که صاحب جسم‌های سالم و جنس‌های جور هستیم، درس مبارزه برای اثبات هویت و موجودیت می‌دهد و شایسته تکریم و شکوه و رنگ خوش آتش است نه یأس و سرخوردگی و رنگ سرد خاکستر.


‌‌متن کامل را ببینید
گزارش تصویری از ششمین نشست چشمه کتاب/عکس: رابعه کهتری

ششمین جلسه از نشست‌های نشر چشمه با عنوان چشمه‌ی کتاب برگزار شد. این نشست به بهانه‌ی رمان "شب ممکن" برگزار شده بود. به زودی گزارش‌ جلسه منتشر می‌شود. برای دیدن عکس‌ها روی لینک زیر کلیک کنید.


‌‌متن کامل را ببینید
شعر کوتاهی از فرانک کلانتری
ok46t6tljln0nm3yyns.jpg

هنوز دروغهایت را در گنجه دارم

گاهی باورشان میکنم

و باز عاشقت می شوم


‌‌متن کامل را ببینید
معرفی و شعری از ولادیمیر مایاکوفسکی/ترجمه لیلی مسلمی

از پيشگامان فوتوريسم روسيه، تاريخ نام ماياكوفسکی را برجسته‌تر از بقيه نگاه داشته است. شاعری كه زندگی او با انقلاب و مرگش با استيلای زندگی روزمره يگانه می‌نمايد. فوتوريسم (آينده نگری) جنبشی ادبی در اروپا است كه خواهان گسست كامل از سنت بود و شكل‌های نو، مضامين جديد و سبک‌های نوين را كه مناسب عصر صنعت بودند هدف می‌گرفت. اين جنبش از لحاظ سياسی به فاشيسم انجاميد اما به جز در روسيه چندان اثری در ادبيات به جا ننهاد. ماياكوفسکی نيز مانند ديگر فوتوريست‌های روسی پيرو مكتبی بود كه می‌خواست با ساختن واژه‌های نو و بهره گيری از جادوی آواها در زبان شعر انقلاب كند. این شاعر فوتوریست انقلابی روسی از سن ۱۴ سالگی به عضویت حزب بلشویک درآمد و از سال‌های قبل از انقلاب فعالیت هنری و سیاسی خود را آغاز نمود. وی در شعر روسی وزن، الفاظ، عبارات، تمثیل‌ها و استعارات تازه و بدیع پدید آورد، با دنبال نمودن سبک آینده‌گرایانه آثار خود را خلق می‌نمود ولی به همه اصول این سبک پایبند نبود و روش خاص خود را دنبال می‌کرد. مایاکوفسکی از اتخاذ هیچ وسیله‌ای برای انتشار افکار و آثار خود باک نداشت. وی پس از انقلاب بلشويكی روسيه و در دوران حكومت شوروی يكی از نام آورترين شاعران عصر خود بود. او با صدایی رسا و پرجوش و خروش در رادیو آثار خود را می‌خواند و مردم آن اشعار را فوراً حفظ می‌کردند. او ادبیات منظوم و شعر را با واقعیت نزدیک کرده آن را در خدمت نیازمندی‌های معاصر گذاشت و تبدیل به سلاحی برای مبارزه در راستای اهداف خود نمود. مایاکوفسکی از اشعار کلاسیک لذت می‌برد اما بندهٔ آن‌ها نمی‌شد. او می‌گفت: "هنر باید با زندگی درآمیخته بشود. یا باید در هم آمیخته شود یا باید نابود بشود. مایاکوفکسی در سال ۱۹۳۰ به ضرب گلوله به زندگی خود پایان داد و بدین‌گونه دیده از جهان فرو بست. از آثار او که به فارسی ترجمه شده‌ است می‌توان به "ابر شلوارپوش" و "ساده چون صدای گاو" اشاره کرد.


‌‌متن کامل را ببینید
چشمه‌ی کتاب ششم

نشر چشمه در ادامه نشست‌های ادبی خود، بعد از تعطیلی چند ماهه اینبار کتاب محمد حسن شهسواری را بررسی می‌کند. "شب ممکن" چهارمین اثر منتشر شده‌ی محمدحسن شهسواری است که به پنج قسمت تقسیم شده. همچنین چندی پیش حسین پاینده بر روی این رمان نقد مفصلی نوشته است. شهسواری سومین کارگاه آموزش مبانی رمان نویسی را هم برگزار می‌کند. مهلت ثبت‌نام برای ثبت نام در این کارگاه تا چهارم شهریور است.

در این جلسه که سیدرضا شکرالهی در خوابگرد  آنرا نشست نقد و بررسی رمان بحث‌انگیز «شب ممکن» نامیده است امیر احمدی آریان، پیمان اسماعیلی و بهناز علی‌پور گسکری به همراه محمدحسن شهسواری حضور دارند. ششمین نشست چشمه‌ی کتاب دو‌شنبه، 18 مرداد 1389، ساعت 5 عصر در سالن اجتماعات: یوسف‌آباد، خیابان بیست‌ویکم، پارک شفق، فرهنگ‌سرای شفق برگزار می‌شود.

19ـ 88554016

www.fardaonline.ir

نشر چشمه: 88907766             

www.cheshmeh.ir

داور نویسنده‌ای جامعه‌شناس، زن گرا/نقدی بر "قطار در حال حرکت است"/حمیدرضا اکبری شروه

"قطار در حال حرکت است" مجموعه داستانی متفاوت با آنچه که تا کنون خوانده‌ام. زبان یکدست و به دور از نثر های امروزی که پهلو به نثری شعرگونه می‌زنند؛ نویسنده انگار جامعه‌شناسی ماهر است که خوب توانسته با بکار گیری عناصر داستانی جامعه‌های بزرگ و کوچکی را خلق کند. جامعه‌ای که در حال ایستا است ولی قطارش تکان نمی‌خورد و مردمی که حال پیاده شدن در واقع ندارند و تنها احساس حرکت می‌کنند. میترا داور زنانه‌نویسی است که زنان او از قشر زحمت‌کش کارگرند وگاهن مورد تمسخر قرار می‌گیرند. در داستان "حق مساوی" است که در واقع گونه‌ای اعتراض ادبی است نسبت به پایمال شدن حق زن در جامعه. زنی پا به ماه  که در محیطی مردانه کار می‌کند ومورد تمسخر همکاران مردش قرار می‌گیرد: "به طرف دستشویی راه افتاد. می‌بایست از کنار سالن بسته‌بندی بگذرد. بیش ترشان مرد بودند. مدام به او چشم غره می‌رفتند که یعنی جای مردها را شما تنگ کرده‌اید برید خونه بنشینید دیگه. چیزی که بار ها به او گفته بودند. (صفحه 8 کتاب) زن داستان حق مساوی، مورد تهمت نیز واقع می‌شود آنجا که همکار مردش به دفاع از وی سخن می‌گوید و دیگران وی را متهم به رابطه نامشروع می‌کنند. تمام داستانها به نوعی از روابط مسخ شده اجتماعی حرف می‌زنند که ما خود آن را ساخته و یا به وجود آورده ایم و یا مجبور به زندگی در آن می‌باشیم. نویسنده با ظرافت در کنار دیگر محیط‌های خلق کرده در داستانهایش این بار جسورانه جامعه کوچک مسخ شده‌ای را به نوشته می‌آورد که آدمهایش همه بوی ادرار می‌دهند و از زنانگی و مردانگی افتاده‌اند. و جالب اینجاست که خود از بوی متعفن ادراری که گرفته‌اند خبر دار نیستند. در داستان خط نازک ادرار اینگونه حوادث اتفاق می‌افتد و فضایی که داور ترسیم می کند داستان خواندنی‌تر می‌شود.


‌‌متن کامل را ببینید
گارانتی/داستان کوتاهی از بهزاد شیبانی

 

 

مثل همیشه پشت مبل ایستاده بودم که زنگ خانه را زدند. پسر کوچکی دوید و در را باز کرد. زنم از در آمد تو. روسریش را در آورد. اندوهی مات لا‌به‌لای موهای ژولیده‌اش ماسیده بود. در باز ماند و پشت سر، مردی وارد شد. کتش را در آورد و پرت کرد یک گوشه. پسربچه ترسید. دوید و رفت. لابد توی اتاقش. مرد به نظر ناراحت و گرفته بود. چشمانش برقی نداشت و صدایی از گلویش بیرون نمی‌آمد. نمی‌دانم شاید از پس خستگی شدید و بی‌خوابی پی‌در‌پی، صورتش ورم کرده بود. بوی غذاهای مانده می‌داد. چهره‌اش رنگ ترس گرفته بود. مثل وحشت غرق شدن در دریایی که هیچ جایش پیدا نبود. سیگارش را محکم پک می‌زد. نسیم پیراهن آستین حلقه‌ای که پر بود از گلهای کوچک سفید به تن داشت و آمد توی حال، نشست روی مبل بغل دستم. من غیرتی شده بودم اما نمی‌دانستم چه باید بگویم.

ایستاده بودم مثل یک تکه‌ی چوب. خجالت می‌کشیدم و دست و پایم را گم کرده بودم. نسیم آمد دستش را گذاشت روی شانه‌ام. من با گره کراواتم کمی ور رفتم. گل رز سفیدی را توی جیب بالایی کتم گذاشت و مرتبش کرد. گفت:ـ "باید مهربونتر واستیم". من مهربان بودم و او را بغل کردم. گفت:ـ " نه. اینجوری که نمی‌شه"

دستهایم را دور کمرش حلقه کردم. نسیم، دستهایش را انداخت دور گردنم و به هم لبخند زدیم. گره کرواتم را کمی شل کردم. عرق کرده بودم، چون هوا گرم بود یا شاید نور شدید لامپ‌ها اذیتم می‌کرد. حالا باید روی مبل می‌نشستیم. باز کنار هم، اما نه، او نشست و من پشت سرش ایستادم، دستهایم را هم گذاشتم روی شانه‌هایش.


‌‌متن کامل را ببینید